امید ظریفی

امید ظریفی
سَرگَشتِۀ مَحض‌ایم و دَرین وادیِ حِیرَت
عاقِل‌تَر اَز آن‌ایم کِه دیوانِه نَباشیم

حتا هنوز هم، هم‌چنان همین!
تا ببینیم خدا چی می‌خواد...
بایگانی
آخرین مطالب
پنجشنبه, ۲۶ خرداد ۱۴۰۱، ۰۳:۳۵ ب.ظ

دربندِ بلاهت

چند روز پیش، با صدرا نشسته‌بودیم گوشه‌ای از دانش‌گاه، که صحبت از علی و امیرحسین شد...

خواب دیدم. نشسته‌بودم داخل اتاق انجمن علمی. بیرونِ اتاق شلوغ بود. بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. چندین نفر از بین جمعیتِ بسیاری که در هم‌کف دانش‌کده بودند، با اشاره به میز داخل لابی، روشن‌م کردند که امیرحسین برگشته. حس خوش‌آیندی بود، هم‌راه با شگفتی. رفتم به سمت‌ش. از روی صندلی بلند شد. هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم. بدون حرف. ازش جدا شدم. رفتم سمت پله‌کان. دستان‌م را گذاشتم روی میلۀ آهنیِ افقیِ میانِ راه‌پله‌ها و زارزار اشک ریختم. خواب دیدم.

۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۰۱ ، ۱۵:۳۵
امید ظریفی
دوشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۲:۰۰ ق.ظ

حکایت آبی، با جیم، با واو، با شین

کتری برقی‌ای که بین وسایل خواب‌گاه‌م بود کار نکرد. این شد که مجبور بودیم آب رو توی ماهی‌تابه جوش بیاریم. و این شد که هنگامه‌ی افطار روز بیستم دست‌م سوخت.

از لحاظ موندگاری اثر و سطح درگیری، تجربه‌ی مشابه یا حتا نزدیکی یادم نمی‌آد. اصلن تجربه‌ی سوخته‌گی خاصی یادم نمی‌آد که سر خودم اومده باشه. تنها موردی که الآن یادم‌ه برمی‌گرده به شش یا هفت ساله‌گی‌م‌ که نمی‌دونم دست‌م با چی سوخت و من هم سریع دویدم سمت دست‌شویی و گرفتم‌ش زیر شیر آب سرد. همین. فکر می‌کنم عواقب بعدی‌ای هم نداشت. اما دلیل این‌که توی ذهن‌م مونده تشویق‌های بعدی خونواده بود که گفتن چه‌قدر خوب که می‌دونستی که توی چنین مواردی باید دست‌ت رو بگیری زیر آب سرد. (هرچند دیروز -در اصل پریروز- خانم دکتر می‌گفت نباید این کار رو کرد.)

اون چند ثانیه‌ی اول هنوز آدم چیز خاصی از سمت قوه‌ی لامسه‌ش حس نمی‌کنه. فقط قوه‌ی بینایی‌‌‌‌ئه که فهمیده یه بلایی سر بدن اومده؛ که اون هم توانایی احساس درد رو نداره. پس به خالی‌کردن آب جوشِ درون ماهی‌تابه به داخل فلاسک ادامه دادم؛ و وقتی کارم تموم شد، شیر آب آشپزخونه رو باز کردم و دست سوخته رو گرفتم زیرش. دیگه حس لامسه هم با تأخیر از راه رسیده‌بود. دقیقه‌ای بعد، خبری از پوست روی بندهای میانی انگشت‌های دوم و سوم دست چپ‌م (از کدوم سمت؟ از سمت انگشت کوچیکه) نبود و قوه‌ی لامسه هم داشت تأخیر چند ثانیه‌ای‌ش رو حسابی جبران می‌کرد.

حالا این جزئیات رو ول کنید. داشتم می‌گفتم که یادم نمی‌آد قبلن تجربه‌‌ی مشابهی داشته‌باشم. برای همین، از این بیش از ۵۰ ساعت معاشرت با دوتا انگشت سوخته، اندازه‌ی سه واحد درس زنده‌گی و نکته و تمثیل و... از ذهن‌م بیرون کشیده‌م؛ چه از لحاظ فیزیکی، چه از لحاظ معنوی. که البته اگه دل‌تون رو صابون زده‌ید که الآن می‌خوام اون‌ها رو این‌جا ردیف کنم، باید بگم که اشتباه می‌کنید. این شب بیست‌وسومی، حال‌وحوصله‌ی ردیف‌کردن هیچ چیز رو ندارم (البته انگار غیر از کلمات). تازه خواب‌م هم می‌آد. ولی اگه حال‌وحوصله‌ی زیاد حرف‌زدن ندارم، یه موردش رو که همین‌طور رفاقتی می‌تونم سریع بگم:

تصمیم گرفتم زین پس به بعضی دردها بگم دردهای آب‌جوشی. دردهای آب‌جوشی چه دردهایی‌ان؟ دردهایی که همین‌طور فعال‌ان و نمی‌دونی بالاخره یه روزی می‌رسه که اثری ازشون نباشه یا این‌که نه، قراره همیشه حتا اثری کوچیک ازشون هم هم‌راه‌ت بمونه. دردهایی که در باطن نه اون‌قدر کوچیک‌ان که یه زمانی اهمیت‌شون رو از دست بدن، و نه اون‌قدر بزرگ‌ان که دوباره اهمیت‌شون رو از دست بدن. دردهایی که دقیقن دوخته‌ شده‌ن برای قدوقواره‌ی ما، به‌شکلی که بیش‌ترین تأثیر رو رومون بذارن. دردهای آب‌جوشی خوبی‌هایی دارن و بدی‌هایی. یکی از خوبی‌هاشون این‌ه که مثل دردهای کوچیک و بزرگ نمی‌شه به‌شون اهمیت نداد، یا به‌نوعی ازشون فرار کرد. به‌نظرم فرار از دردهاست که باعث ایجاد رنج می‌شه. خوبی دردهای آب‌جوشی این‌ه که اون‌قدر آدم رو به‌صورت پیوسته درگیر خودشون می‌کنن، که اصلن مجالی برای فرار باقی نمی‌مونه... و این یعنی رنج‌کشیدنی هم در کار نخواهد بود. پس چی به‌تر از سروکله‌زدن با همین دردهای آب‌جوشی؟!

 

پ.ن1: در راستای عنوان، مصطفا مستور کتابی داره به‌اسم حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه.

پ.ن2: باز هم در راستای عنوان، حرف عارفه (قسمت نظرها) رو گوش کنید و به‌درستی ویرگولِ اول رو نبینید و نخونید! 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۲:۰۰
امید ظریفی
سه شنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۱، ۰۱:۳۳ ب.ظ

شپشِ پشۀ شهریور!

نشسته‌بودیم و با هم املاءبازی می‌کردیم. این‌طوری که با یک کلمۀ دل‌خواه شروع کردیم و بعد باید کلمه‌ی دوم رو طوری می‌گفتیم که دو حرف اول‌ش همون دو حرف آخر کلمۀ قبلی باشه، و بعد کلمۀ بعد هم به‌همین شکل و قس علی هذا. هرکس هم که زودتر کلمۀ مناسب رو می‌گفت توی موبایل من تایپ‌ش می‌کرد. تکرار کلمات هم طبیعتن پذیرفتی نبود. درنهایت ۱۰۱ کلمه رو با همین نظم نوشتیم که می‌تونید چند کلمۀ ابتدایی رو در تصویر ببینید. حالا...

حاشیه: بازی نابی‌ئه! برای دورهمی‌ها و طبق تجربه، برای همۀ سنین. می‌شه به فرم‌های مختلفی هم درش آورد. اگه بازی‌کن‌ها بزرگ‌ان، جذاب‌تره که به‌صورت مسابقه انجام‌ بشه: افراد دور می‌شینن و هردفعه، به‌صورت چرخشی، یک نفر یک کلمه رو به‌عنوان کلمۀ شروع مشخص می‌کنه و بعد همه در یک زمان مشخص (مثلن یک دقیقه) باید با همین نظم کلمات بعدی رو برای خودشون بنویسن. درنهایت هم هرکسی کلمات خودش رو برای بقیه می‌خونه و اونی که تعداد کلمۀ بیش‌تری نوشته یک امتیاز می‌گیره. بعد هم می‌ریم سراغ دور بعد و باز هم قس علی هذا. اما اگه بازی‌کن‌ها تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته‌ن، احتمالن به‌تره که -مثل ما- با هم‌راهی یک بزرگ‌تر دورِ هم بشینن و بعد به‌ترتیب (حتا بدون ترتیب) و با همین نظم کلمه‌ها رو دونه‌دونه بگن و یه‌جا (کاغذ، گوشی، لپ‌تاپ، لوح گلی، برگ درخت انگور یا...) بنویسن. این شکلی این فرصت به‌وجود می‌آد که بچه‌ها تعدادی کلمۀ جدید هم یاد بگیرن. حرف آخر حاشیه هم این‌که، اگه یک دور در هر فرمی بازی‌ش کنید، می‌بینید که بسیار ساختار انعطاف‌پذیری داره و می‌شه با وضعِ قوانینِ دل‌خواهِ مختلف، بامزه‌تر، سخت‌تر یا آسون‌ترش کرد.

متن: وسط بازی خودمون، یه‌جا رسیدیم به کلمۀ «ارتفاع»؛ پس کلمۀ بعد باید با الف و عین شروع می‌شد. داداش بزرگ‌تر خیلی جدی به سقف خیره شد، بعد از چند ثانیه برگشت سمت من، و داد زد: «اَ! علی‌اکبر!» ((-:

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۱ ، ۱۳:۳۳
امید ظریفی
يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۰، ۰۳:۰۷ ب.ظ

آخرِ قرن، بستنِ پوشه‌ها

دانش‌گاه که شروع شد، پوشه‌ای در تک درایو لپ‌تاپ‌م ساختم و اسم‌ش را گذاشتم University. کارکردش برای من مشخص بود، و الآن هم برای شما احتمالن مشخص است. می‌خواستم هر چیزی که مربوط به دانش‌گاه است را بریزم این تو. کم‌کم داخل این پوشه پوشه‌های دیگری، عمومن به اسم دروسی که آن‌موقع داشتم به‌وجود آمد. اما از آن‌جایی که تا یادم می‌آید، سرم هیچ‌وقت تنها به مطالبی که باید به‌صورت رسمی به آن‌ها بپردازم (در این‌جا می‌شود دروس ترم‌های اول و دوم) گرم نبوده و به‌صورت موازی با کارهای رسمی‌ام، به هزار جای دیگر هم سرک کشیده‌ام و می‌کشم، در همان ماه‌های اول، علاوه‌بر دروس دانش‌گاه، چندین‌وچند پوشۀ دیگر هم در این پوشۀ University درست شد؛ مثل بعضی درس‌های اصلی‌ای که در سال‌های بعد به‌صورت رسمی به‌شان می‌رسیدیم و مطالب متفرقه و تکمیلی دیگر.

کم‌کم که سال اول تمام شد و رفتیم سراغ سال دوم، و تعداد پوشه‌های درس‌های رسمی و مستمع‌آزاد و باقی مطالبی که خودم اضافه کرده‌بودم زیادتر شد، نیاز شد که پوشۀ University هم ساختارمندتر شود. پس داخل این پوشه، دو پوشۀ دیگر هم ساختم: اولی با عنوان A Now، و دومی با عنوان Z Checked. فکر می‌کنم کارکرد این پوشه‌ها هم تا حدی برای‌تان مشخص باشد. قرار بود اولی مأمنِ پوشه‌های درس‌ها و مطالبی باشد که در هر ترم -چه به‌صورت رسمی و چه به‌صورت خودخوان- می‌خواهم به‌شان بپردازم، و دومی هم گورستان دائمی پوشه‌های درس‌ها و مطالبی که آن‌ها را تمام‌وکمال خوانده‌ام و هرچه ازشان بوده را بین پیام‌های الکتریکی نورون‌‌های مغزم ذخیره کرده‌ام. (اگر هم در حاشیۀ متن، برای‌تان این سؤالِ حاشیه‌ای پیش آمده که آن A کنار Now، و آن Z کنار Checked چه می‌کنند، و هنوز خودتان به این پاسخِ تقریبن مبرهن نرسیده‌اید که هدف این بوده که اولی برود اولِ لیست پوشه‌های داخل پوشۀ University و دومی هم برود آخر لیست پوشه‌های داخل پوشۀ University، باید بگویم به این خاطر بوده که اولی برود اولِ لیست پوشه‌های داخل پوشۀ University و دومی هم برود آخر لیست پوشه‌های داخل پوشۀ University!)

آن‌موقع فکر می‌کردم مسیر زنده‌گیِ یک پوشۀ خاص کاملن مشخص است. ابتدا می‌آید داخل صفحۀ اصلی پوشۀ University و درون‌ش با منابع مختلف پر می‌شود. در مرحلۀ بعد، وقتی که نوبت به پرداختن به مطالب این پوشه توسط این‌جانب رسید، بساط‌ش را جمع می‌کند و می‌رود می‌نشیند داخل پوشۀ A Now (احتمالن در این بین محتوایش هم کامل‌تر خواهد شد). وقتی هم که کارم با آن درس یا مطلب تمام شد و این‌جانب در آن درس یا مطلب متخصصی شد برای خودش، پوشۀ مربوطه هم دوباره بساط‌ش را جمع می‌کند و می‌رود برای همیشه می‌خوابد داخل گورستان Z Checked. عجب ساختار و مسیر منظم و خوبی! آدم حظ می‌کند!

آن‌موقع خودم هم از این داستان حسابی حظ کرده‌بودم. فکر می‌کردم آرام‌آرام این مسیر برای همۀ پوشه‌های فعلیِ درونِ پوشۀ University و پوشه‌هایی که مطمئنن در آینده قرار است به آن اضافه شوند تکرار می‌شود و وقتی به پایان دوران کارشناسی می‌رسم، با انبوهی از مطالبِ خفن مواجه‌ام که تیکِ همه‌شان خورده‌است و جای خودشان را بین ارتباطات الکتریکی میان نورون‌های مغزم پیدا کرده‌اند و آخر سر هم رفته‌اند با نظم و ترتیب درون پوشۀ Z Checked نشسته‌اند.

خب! بگذارید فعلن نتیجۀ نهایی را بگویم. امسالی که گذشت کارشناسی تمام شد و طبیعتن الآن زمان خوبی‌ست برای چک‌کردن برنامه‌ای که آن‌موقع‌ها دوست داشتم انجام‌ش دهم. الآن در پوشۀ University، به‌غیر از دو پوشۀ A Now و Z Checked، 14 پوشه وجود دارد. که طبق کارکرد این پوشه، یعنی تقریبن 14 موضوعِ کاملن کلی که در لحظه زمان چندانی برای آن‌ها نمی‌گذارم، اما باید / دوست دارم بالاخره سرِفرصت به آن‌ها هم برسم. اما فکر می‌کنید وضعیت پوشه‌های A Now و Z Checked چه‌گونه است؟! سرتان را درد نمی‌آورم. Z Checked تقریبن خالی‌ست. یعنی غیر از سه‌-چهار پوشۀ مربوط به دروس آزمایش‌گاه (که متأسفانه، علی‌رغم تلاش‌های بسیار، تا الآن برای‌م جذابیت خاصی نداشته‌اند) و چهار-پنج پوشۀ دیگر دربارۀ دروس عمومی سال اول دانش‌گاه (مثل فیزیک‌های پایه و ریاضی‌های پایه و ادبیات و زبان و...)، که بیش‌ترشان اهمیت خاصی در مسیر علمی‌ای که انتخاب کرده‌ام ندارند، خبری از هیچ چیز دیگر در آن‌جا نیست. اما پوشۀ A Now چه؟ الآنی که دارم این کلمات را می‌نویسم حامل 36 پوشۀ مختلف است. که از قضا هرکدام هم دنیای خودشان را دارند و خیلی‌هاشان حامل ده‌ها موضوع ریزتر و کتاب و درس‌نامه و ویدئو و مقاله و چه و چه و چه اند. دیگر فهمیده‌اید که نتیجۀ نهایی نسبت به هدف اولیه، چه‌قدر در درودیوار است! این را همان اواخر سال دوم یا اوایل سال سوم فهمیدم. فهمیدم قرار نیست برنامه خیلی خوشگل و ناز شبیه آن‌چه که اول کار در ذهن‌م بود پیش برود. برای همین از آن به بعد، کلن کارکرد پوشه‌ها در ذهن‌م عوض شد...

این‌جا جای خوبی‌ست که برای فیزیک‌خوان‌ها بروم بالای منبر و کمی راجع‌به فوت‌وفن‌های خودآموخته و دگرآموختۀ فیزیک‌خواندن بگویم... از این بگویم که نمی‌شود کتاب‌های علمی را مثل رمان جلدبه‌جلد خواند و تیک‌شان را زد... از این بگویم که به‌تر است هر مبحث را چه‌طور شروع کنند و پیش ببرند... از این بگویم که در ادامۀ هرکدام از درس‌های اصلی‌شان، هم‌چنان کلی مطلب جذاب و مهم دیگر برای یادگرفتن است که می‌توانند از فلان‌جاها بخوانند... از این بگویم که به گواهِ تجربه و حرفِ هزار آدمِ حسابی و ناحسابی، اصلن آدم تا چیزی را درس ندهد نمی‌تواند ادعا کند آن را تا حد قابل‌قبولی یاد گرفته‌است... از این بگویم که... اما هدف این کلمات این نیست که درنهایت این متن را تبدیل کنند به متنی که عنوانی شبیه «راه‌نمای فیزیک‌خواندن برای جونیورها» برازنده‌اش باشد. بعد از ماه‌ها، این دمِ آخری، این دمِ آخرِ سال و قرن، دست‌به‌قلم نشده‌ام که راجع‌به این چیزها حرف بزنم؛ که اصلن خیلی‌ها خیلی به‌تر از من دربارۀ این چیزها حرف زده‌اند و خواهند زد.

این دمِ آخری، بعد از ماه‌ها، دست‌به‌قلم شدم که از جهت دیگری بروم بالای منبر. می‌خواهم بگویم خیلی وقت‌ها نگاه خیلی از ما به مراحلِ کوچک و بزرگ (اما بنیادیِ) زنده‌گی هم شبیه به نگاه ابتدایی‌ای است که این‌جانب اولِ دانش‌گاه نسبت به گذراندن درس‌ها داشت. فکر می‌کردم احتمالن همه‌چیز دربارۀ یک موضوع یا مطلب، همان چند واحدی است که قرار است بگیرم‌شان و سر کلاس‌شان بروم، و بعد از آن هم تیک‌ آن موضوع یا مطلب خواهد خورد و برای همیشه بایگانی خواهد شد. اما دریغ که طبق تجربه، تنها مسائل یا مراحلی می‌توانند تیک بخورند که مقطعی‌اند و عمومن از خارج از خودِ ما به ما تحمیل شده‌اند. داستان این است که تیکِ مراحل و مسائل مهم زنده‌گی، که عمومن خودمان آن‌ها را -با تأثیرپذیری از بیرون یا بدونِ تأثیرپذیری از بیرون- برای خودمان تعریف می‌کنیم، هیچ‌وقت قرار نیست بخورد. چون هرچه آدم در هرکدام از این مراحل جلوتر می‌رود، با مسائل عمیق‌تر و ریزتری روبه‌رو می‌شود و حواس‌ش باید به چیزهای بیش‌تری باشد. 

پوشۀ «برنامه‌ریزی» قابلیت تیک‌خوردن ندارد، همان‌طور که پوشۀ مکانیک کلاسیک ندارد. پوشۀ «استقلال» قابلیت تیک‌خوردن ندارد، همان‌طور که پوشۀ مکانیک کوانتومی ندارد. پوشۀ «رضایت‌خاطر» قابلیت تیک‌خوردن ندارد، همان‌طور که پوشۀ مکانیک آماری ندارد. پوشۀ «ازدواج» قابلیت تیک‌خوردن ندارد، همان‌طور که پوشۀ کیهان‌شناسی ندارد. پوشۀ «معنویت» قابلیت تیک‌خوردن ندارد، همان‌طور که پوشۀ نظریۀ میدان‌های کوانتومی ندارد. پوشۀ «کار علمی درست» قابلیت تیک‌خوردن ندارد، همان‌طور که پوشۀ نسبیت عام ندارد!

خلاصه که اشتباهِ بزرگی است دل‌دادن به حرف کسانی که می‌خواهند با یک فرمول سروته پوشه‌های زنده‌گی را روال کنند و شبیه به گذراندنِ صرفِ یک درس، تیکِ آن‌ها را برای ما بزنند و بفرستندشان داخل پوشۀ Z Checked.

انگار واقعن مقصدی نیست، و تنها می‌توان از مسیر لذت برد.

و البته خوش‌به‌حال آن‌ها که در زنده‌گی‌شان سرگرم مراحلی‌اند که از بیرون برای‌شان تعریف شده و قابلیت تیک‌خوردن‌شان باز است. واقعن خوش‌به‌حال‌شان. واحدهای زنده‌گی را با نمرۀ خوب (با متری که دیگری تعریف می‌کند) پاس می‌کنند و تشویق هم می‌شوند. این آخر قرنی هم دارند تیک‌هایشان را می‌شمارند و آماده می‌شوند برای زدن تیک‌های جدید در قرن بعدی. 

 

 

پی‌نوشت: به‌شادی و سلامتی. ایشالا همین جمع، عیدِ 1501. (-;

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۰۰ ، ۱۵:۰۷
امید ظریفی
دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۴۰۰، ۰۴:۰۳ ب.ظ

معماهایی برای رازگشایی از عالم

علم‌پیشه‌های ما، به‌دلایل مختلفی که فعلن مجال پرداختن به آن‌ها نیست، هنوز آن‌طور که نیاز است علم را برای مخاطب عام توضیح نداده‌اند. اما در این سال‌ها سنت ترجمۀ کتاب‌های غیرفارسی‌ای که علم‌پیشه‌های سراسر دنیا نوشته‌اند و به‌واسطۀ آن‌ها مفاهیم علمی مختلف را با زبانی ساده برای مخاطب عام توضیح داده‌اند همیشه به‌راه بوده. اما در این میان هم مشکلاتی وجود داشته و دارد؛ که فکر می‌کنم مهم‌ترینِ آن‌ها برای ما فارسی‌زبانان این است که اکثر مترجمینِ چنین آثاری خاست‌گاه آکادمیک لازم (و درنتیجه سواد کافی) برای پرداختن به چنین متونی را نداشته‌اند و به‌شخصه به‌وفور دیده‌ام که این عدم آشنایی به چه جملات و عبارات عجیب‌وغریبی در متن ترجمه‌شده ختم شده است!
باری، چند ماهی از قرنطینه گذشته بود که کامران وفا اولین کتاب‌ش که کتابی ترویجی هم بود را با عنوان Puzzles to Unravel the Universe منتشر کرد. همان زمان قسمت خوبی‌ش را خواندم و بسیار لذت بردم. ایدۀ اصلی کتاب -همان‌طور که از عنوان‌ش برمی‌آید- این است که به‌واسطۀ پرداختن به یک‌سری معمای هوش‌مندانه خواننده را با بعضی از عمیق‌ترین مفاهیم فیزیکی و ریاضیاتی‌ای که تا کنون برای توصیف طبیعت استفاده کرده‌ایم آشنا کند. از صحبت دربارۀ ابرنظریه‌های فعلی فیزیکی‌مان گرفته تا صحبت دربارۀ مفاهیم عمیقی مانند تقارن، شکست تقارن، دوگانی و ... و حتا علم و دین! کتاب در اصل حاصل درسی است که نویسنده در سال‌های گذشته چندین‌بار برای دانش‌جوهای سال اولی هاروارد ارائه داده.

همان روزهایی که داشتم کتاب را می‌خواندم، بر مبنای یکی از فصل‌هایش متنی را با عنوان «شهودِ فیزیکی، فیزیکِ شهودی» برای شمارۀ دوم نشریۀ نیم‌خط رستا نوشتم که در اصل ترجمۀ آزادی از آن فصل بود. آن روزها این «کاش» در ذهن‌م می‌چرخید که ای کاش این کتاب را آدمی درست‌وحسابی سریع‌تر به فارسی ترجمه کند، وگرنه بعید نیست که چون نویسنده ایرانی‌الاصل است و بسیار شناخته‌شده، به‌زودی ترجمه‌ای از آن بیرون بیاید که آن‌طور که باید و شاید دقت و کیفیت لازم را نداشته‌باشد. خداراشکر تنها چند ماه بعد خبر رسید که دکتر ارفعی کتاب را کامل ترجمه کرده‌اند، و کمی بعد جلسۀ مجازی‌ای هم به‌همت انجمن فیزیک ایران و با حضور نویسنده و مترجم دربارۀ این کتاب برگزار شد و چه‌چیزی به‌تر از این! دقت دکتر ارفعی و توجه‌شان به زبان فارسی را می‌دانم و گمان می‌کنم به‌ترین فردی بودند که می‌توانستند این کار را انجام دهند.

خلاصه، پس از چند ماهی انتظار بالاخره دیروز نسخۀ ترجمه‌شدۀ کتاب هم راهی کتاب‌فروشی‌ها شد. در همان ساعات اولیه کتاب را سفارش دادم و بی‌صبرانه منتظرم تا نسخۀ فارسی معماهایی برای رازگشایی از عالم را هم بخوانم و هم‌چنین با دکتر ارفعی دربارۀ دلایلی که باعث شده فصل کوتاه علم و دین را در نسخه‌ی فارسی نیاورند صحبت کنم! (-: به شما هم توصیه می‌کنم اگر در هر سطحی با فیزیک برهم‌کنش دارید یا حتا دوست دارید داشته‌باشید، خواندن این کتاب را از خودتان دریغ نکنید.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۰۰ ، ۱۶:۰۳
امید ظریفی
پنجشنبه, ۱ مهر ۱۴۰۰، ۱۰:۴۶ ب.ظ

شاعر

من چیزی از شعر نمی‌‌دانم. و این‌که آدم بداند از موضوعی چیزی نمی‌داند هم خودش چیز بزرگی است! کلی مطالعه می‌خواهد. خلاصه که تا حالا آن‌قدری دربارۀ شعر خوانده‌ام که می‌توانم بگویم تا حدی متوجه اقیانوس وسیع پیش چشمان‌م و لیوان کوچک و خالی درون دستان‌م شده‌ام. مقداری از این آگاهی را مدیون بهار سال گذشته‌ام. بهار سال گذشته بود که هفته‌ای چهار ساعت می‌نشستیم پای درس و بحث‌ش. هنوز هم گاهی ویدئوی یکی از آن جلسات را باز می‌کنم و چند دقیقه‌ای پای صحبت‌هایش می‌نشینم و غرق لذت می‌شوم. جوان‌های کاربلد در کار خود، آن‌ها که کار خود را درست‌وحسابی انجام می‌دهند، آن‌ها که اصول‌شان ناموس‌شان است، در هرجایی، مایۀ امیدند... امید به آینده... امید به این‌که هم‌چنان می‌توان بلندپروازی کرد... امید به این‌که هم‌چنان می‌توان اوج گرفت...

زنگ موبایل‌ش دکلمه‌ای از یکی از غزل‌های حسین منزوی بود، با صدای خود شاعر. همان‌ روزها آن‌قدر در گوش‌م پخش‌ش کردم که تمام کلمات‌ش رفت چسبید پس ذهن‌م. عجب غزلی است. عجب خوانشی است. به‌مناسبت سال‌روز تولد حسین منزوی، شما هم بشنویدش: شاعر! تو را زین خیل بی‌دردان کسی نشناخت...

 

 

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۰ ، ۲۲:۴۶
امید ظریفی
دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۴۰۰، ۱۲:۵۳ ق.ظ

گالیله، برشت و فرهادی

در روزهای گذشته دنبال فرصتی بودم تا لایو اینستاگرامی چند روز پیش دکتر امیرمحمد گمینی (استاد پژوهش‌کدۀ تاریخ علم دانش‌گاه تهران) با مهدی موسوی که در آن به بهانۀ بررسی و نقد داستان‌هایی که برتولت برشت در کتاب «زندگی گالیله» از زندگی و زمانۀ گالیله آورده‌است، صحبت‌های مفید و دقیقی دربارۀ بعضی حقایق علمی آن دوران گفته می‌شود را معرفی کنم. اما خب تا الآن فرصت‌ش پیش نیامده‌بود...

حقیقت این است که بسیاری از ما گمان می‌کنیم تاریخ علم مقولۀ کاملن مشخصی است و مردم تا الآن نشسته‌اند و زیر و زبر آن را به‌صورت کامل درآورده‌اند، و نتیجۀ این تحقیق‌ها هم همین چیزهایی است که ما از زمانی که چشم باز و گوش تیز کرده‌ایم، کم‌وبیش در این‌جا و آن‌جا دیده‌ایم و از این‌ و آن شنیده‌ایم. اما برخلاف این تصور، اتفاقن در حال حاضر پژوهش‌های مهمی دربارۀ بخش‌های مختلف تاریخ علم در حال انجام است و با پرسش‌های پاسخ‌داده‌نشدۀ زیادی هم روبه‌رو هستیم. و از قضا، به‌صورت خاص، دربارۀ قرن 16 و 17 میلادی، که به نوعی سرآغاز جدی فیزیکی است که امروزه در مدرسه و دانش‌گاه می‌خوانیم، بسیاری از مطالبی که از این‌سمت و آن‌سمت شنیده‌ایم، از دقت لازم برخوردار نیستند. چرا؟ دلایل مختلفی دارد، اما احتمالن یکی از آن‌ها این است که ما آدم‌ها بدمان نمی‌آید از افرادِ مختلف «قهرمان‌»هایی دست‌نیافتنی بسازیم...

اسم قهرمان را آوردم! و خب حقیقتِ دیگر هم این است که دلیل این‌که بالاخره بعد از چند روز دست‌به‌قلم شدم برای نوشتن این کلمات، دیدن تکه‌ای از مصاحبۀ اصغر فرهادی با BBC، به بهانۀ نمایش فیلم آخرش «قهرمان» در جشن‌وارۀ امسال کن بود، که در آن اشاره می‌کرد ایدۀ اولیۀ داستان این فیلم با خواندن همین نمایش‌نامۀ برتولت برشت در ذهن‌ش شکل گرفته. 

پس حالا که فرهادی هم جایزۀ بزرگ جشن‌وارۀ امسال کن را گرفته، این فرصت را غنیمت می‌شمارم و دعوت‌تان می‌کنم که اگر دوست دارید خلاصه‌ای از «زندگی گالیله» را بشنوید و هم‌زمان چشم‌وگوش‌تان هم نسبت به وقایع مهم زندگی گالیله و ایده‌های اصلی او و اتفاقات مرتبط با بحث‌های علمی آن روزگار بازتر شود و هم‌چنین بتوانید اشتباه تدوین‌گر BBC را هم بگیرید (!) این گفت‌وگو را از دست ندهید!

 

قسمت نخست (مقدمه)                     قسمت دوم (اصل بحث)

 

پ.ن: من عادت دارم لایوهای اینستاگرامی‌ای که می‌خواهم ببینم را دان‌لود کنم و با سرعت 2x ببینم. مثلن از این‌جا

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۰۰ ، ۰۰:۵۳
امید ظریفی
سه شنبه, ۲۲ تیر ۱۴۰۰، ۰۷:۵۹ ب.ظ

درنگی کن!

نیمه‌های شب به‌وقت اصفهان، لحظات پایانی فینال یورو 2020، بعد از 9 پنالتی عجیب‌وغریب، وقتی دوناروما آخرین پنالتی انگلیس رو هم گرفت و باعث شد ایتالیا قهرمان بشه، اولین چیزی که توجه من (و خیلی‌های دیگه که پای تلویزیون نشسته‌بودن) رو جلب کرد، خوش‌حالی‌‌نکردن‌ش بود. دوربین، اول کار، کم‌تر از 1 ثانیه ساکای انگلیسی رو نشون داد که چهره‌ش پر از حسرت بود، و بعد کم‌تر از 2 ثانیه دوناروما رو نشون داد و بعد رفت روی خوش‌حالی کادر فنی ایتالیا. و چیزی که توی اون کم‌تر از 2 ثانیه، توسط صدها میلیون نفر دیده‌شد این بود که دوناروما، برخلاف انتظار همۀ این صدها میلیون نفر، با چهرۀ خیلی جدی و بدون هیچ نمودی از خوش‌حالی در عضلات صورت‌ش در حال دورشدن از دروازه بود.

همون لحظه، همین کم‌تر از 2 ثانیه حسابی ذهن‌م رو درگیر کرد. چرا؟ چون احساس هم‌ذات‌پنداری عجیبی با دروازه‌بانِ 23سالۀ ایتالیا می‌کردم. دقیقه‌ای بعد، یادداشت‌های موبایل‌م رو باز کردم تا به بهونۀ این واکنشِ دوناروما به قهرمانی تیم‌ش (قهرمانی‌ای که خودش یکی از ستون‌های اصلی اون بود) کمی از حس‌وحال لحظۀ موفقیت بنویسم. از حس‌وحال لحظۀ رسیدن به کام‌یابیِ کامل توی فرآیندی که آدم به‌صورت موضعی برای خودش تعریف و برای مدتی کل زنده‌گی‌ش رو وقف رسیدن به به‌ترین پایان برای اون کرده. از حس‌وحالی که آدم دقیقن در اون لحظۀ پایانیِ مطلوب داره. من خودم یکی-دوبار این حس‌وحال رو تجربه کردم. اگه بخوام خیلی خلاصه بگم، در عین این‌که آدم حتمن در اون موقعیت خوش‌حال‌ه، اما یک پرسش بزرگ هم همون لحظه در ذهن‌ش به‌وجود می‌‌آد: «همه‌ش همین بود؟!» پرسشی که در لحظۀ موفقیت اجازۀ شادی به آدم نمی‌ده، چون حالا که آدم به قله رسیده، دیگه اون کوه بزرگ نه در پهنۀ آسمون که کاملن زیر پای آدم‌ه. پرسشی که مطمئن بودم دلیل خوش‌حالی‌نکردن دوناروما توی اون کم‌تر از 2 ثانیه بود. 

به‌واسطۀ همین یکی-دوبار تجربۀ شخصی می‌خواستم کمی از این حس‌وحال بنویسم. چند جمله‌ای نوشتم و کمی بالاوپایین‌شون کردم، اما چون خواب‌م می‌اومد گذاشتم‌ش کنار. در ادامۀ روز دوباره به‌ش برگشتم و مقداری کامل‌ترش کردم. می‌خواستم یه متن تأثیرگذار و متفاوت از لحظۀ موفقیت و واکنش آدم به این پرسش بنویسم و جنبه‌های مختلف اون رو بررسی کنم. اما باز هم نتونستم همۀ اون چیزهایی که توی ذهن‌م بود رو مکتوب کنم. این شد که ول‌ش کردم...

شاید الآن فکر کنید که، بعد از چند روز، عاقبت تونسته‌م اون چیزی که دقیقن توی ذهن‌م بود رو به‌صورت کامل مکتوب کنم و حالا هم اومدم که اون رو با شما به‌اشتراک بذارم... اما خیر! این‌طور نیست. هنوز هم نتونسته‌م اون چیزی که دقیقن توی ذهن‌م بود رو به‌صورت کامل مکتوب کنم؛ اما در لحظه دیگه انگیزه‌ای هم برای این کار ندارم! چرا؟ چون امروز یه مصاحبه خوندم از دوناروما که دقیقن به همین سؤال جواب داده‌بود که چرا بعد از پنالتی آخر خوش‌حالی نکرده. جواب‌ش رو با هم بخونیم:

- I didn't celebrate on the penalty because I didn't realise we had won. I was already down after Jorginho's missed penalty and I thought we had lost, but instead I had to continue. Now, with VAR, they always look at your feet because you can't be in front of the line, so I turned to the referee to see if everything was okay. Then I saw my team-mates coming towards me and everything started from there. I didn't understand anything!

بله! خلاصه دربارۀ حس‌وحال اون لحظۀ دوناروما هرچی توی ذهن‌م رشته بودم پنبه شد! اصلن اون لحظه نفهمیده‌بوده که قهرمان شده‌ن! (-: و خب با این وضعیت، دیگه داستان آخرین پنالتی یورو 2020 خیلی بهونۀ خوبی برای نوشتن از اون چیزهایی که دربارۀ لحظۀ موفقیت توی ذهن‌م می‌گذره نیست! اگه عمری بود، بعدن که یک بهونۀ مناسب پیدا کردم دوباره تلاش می‌کنم که بنویسم درباره‌ش. (-:

 

برای دیدن اون چند ثانیه از زاویۀ مناسب، می‌تونید روی عکس بالا کلیک کنید!

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۰۰ ، ۱۹:۵۹
امید ظریفی
جمعه, ۱۸ تیر ۱۴۰۰، ۱۱:۰۰ ق.ظ

دو روایت معتبر از این روزها...

یک. این روزها در حال تصحیح تمرین‌های نسبیت خاص‌ام. بیش از 50 سؤال و بیش از 40 دانش‌جو! با این‌که سه نفر با هم باید از پس تصحیح این تعداد سؤال برآییم، اما باز یک-سوم‌ش هم کار نفس‌گیری است. باری، می‌خواستم بگویم در بین این تقالاها، وقتی آدم به برگۀ بعضی از بچه‌ها می‌رسد، حسابی خسته‌گی‌اش درمی‌رود و نفس راحتی می‌کشد و بر پدر و مادرشان بابت تربیت چنین فرزندی بارها و بارها درود می‌فرستد و -با رعایت موازین شرعی- قربان‌صدقۀ نظم و زیبایی و کامل‌بودنِ پاسخ‌هایشان می‌رود. چرا؟ چون آدم با «چند ثانیه» نگاه‌کردن به جواب و چک‌کردن موارد لازم -خیلی سریع- نمرۀ کامل را به‌شان می‌دهد و می‌رود سراغ نفر بعدی. خلاصه که خدا خیرشان دهاد... اما در این میان، گروه دیگری از بچه‌ها هستند که وقتی آدم به برگه‌شان می‌رسد، بیش از بالایی‌ها خسته‌گی‌اش درمی‌رود و نفس راحتی می‌کشد و بر پدر و مادرشان بابت تربیت چنین فرزندی درود می‌فرستد و -با رعایت موازین شرعی- قربان‌صدقۀ پاسخ‌هایشان می‌رود. چرا؟ چون این گروه کلن چیزی ننوشته‌اند و آدم می‌تواند «در لحظه» صفری برای‌شان بگذارد و برود سراغ نفر بعدی! همانا اینان همان آزاده‌گانِ حقیقی‌اند؛ کسانی که با تن‌ندادن به این مسخره‌بازی‌ها نه وقت خودشان را می‌گیرند و نه وقت ما را!

(بعدن‌نوشت: این هم از واکنش ملت!)

 

دو. این روزها داشتم آخرین روزهای 22ساله‌گی را می‌گذراندم. 22 سال پیش هم، چنین روزی افتاده‌بود جمعه. می‌شود الآن چشم را بست و همین‌طور دکمه‌های روی کی‌بورد را الکی فشار داد و از این تقارن زمانی فرصتی طلایی برای شروع دوباره و تغییرات بزرگ و چه چه چه ساخت... اما خیلی‌ وقت است که دیگر چنین قراردادهای زمانی‌ای برای‌م معنای خاصی ندارند. در ابتدای 23ساله‌گی، عمیقن احساس بی‌سوادی می‌کنم و با این‌که کمی نامشخص است و نمی‌شود نقطه‌به‌نقطه پیش‌بینی‌اش کرد، بیش از هر زمان دیگری به آینده امیدوارم. کلی چیز برای یادگرفتن و کلی اتفاق برای تجربه‌کردن و مقداری زمان آزادتر برای پرداختن به آن‌ها پیشِ‌روی خودم می‌بینم، و همین‌ها چراغ دل‌م را روشن نگه می‌دارند. می‌دانم باید بین بعضی از جنبه‌های زندگی که در لحظه برای‌م اهمیت دارند، یا دیر یا زود اهمیت پیدا خواهندکرد تعادلِ بیش‌تری برقرار کنم. نگرانی‌هایی هم دارم. نگرانی‌هایی که خودم احساس می‌کنم آرام‌آرام با گذشت زمان یا حل می‌شوند و یا از اهمیت می‌افتند. البته که شاید پای گزینۀ سومی هم درمیان باشد...

18 تیر 1378، 9 جولای 1999 بود. 18 تیر سال‌های بعد هم یا 8 یا 9 جولای بوده تابه‌حالا! دیشب فهمیدم آن بازی عجیب‌وغریب میان برزیل و آلمان در جام جهانی 2014 هم 8 جولای بوده. دقیقن 7 سال پیش. این‌که در آن لحظه کجا بودم و چه می‌کردم و چه دغدغه‌های ذهنی‌ای داشتم را دقیق به‌خاطر دارم. و وقتی 7 سال پیش و الآن را مقایسه می‌کنم، از این‌که الآن نگران 8-7 سال دیگرم خنده‌ام می‌گیرد. سر و تهِ یک بازۀ 7ساله حتا در دهه‌های پایانی عمر آدم‌ها هم می‌تواند به‌مقدار خوبی متفاوت و غیرقابل مقایسه و دور از انتظار باشد، چه برسد در اوج جوانی و انرژی آدم.

این‌طور که فکر می‌کنم، بعضی از نگرانی‌های بالا بساط‌شان را جمع می‌کنند و می‌روند. اما باز هم نگرانی‌هایی هستند که باقی بمانند... بگذریم! فعلن که صراط‌ المستقیم مشخص است و نگارندۀ این سطور هم دارد دست‌وپاشکسته و افتان‌افتان در آن پیش می‌رود! امیدوارم در سال‌های آینده به‌مقدار کافی و وافی از مسیر لذت ببرم و رضایت درونیِ مناسبی از آن‌چه بوده و هست داشته‌باشم.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۰۰ ، ۱۱:۰۰
امید ظریفی
پنجشنبه, ۱۷ تیر ۱۴۰۰، ۰۱:۳۵ ق.ظ

زمینی سبز با پانزده توپ

داشتیم eight-ball بازی می‌کردیم. بدون سلام و علیک. بدون هیچ حرفی. در پس‌زمینه داشت یکی از آهنگ‌هایی که جولیا بطرس برای حزب‌الله لبنان خوانده پخش می‌شد. دو دست را باخته‌بودم. دست سوم که شروع شد تصمیم گرفتم اگر این را هم باختم دیگر ادامه ندهم. از اسم‌ش معلوم بود که اهل سوریه است. (شاید برای‌تان سؤال باشد که از چه‌گونه اسم‌هایی اهل سوریه بودنِ صاحب‌ش مشخص می‌شود؟ معلوم است، از اسم‌هایی مثل «from Syria»!) با خودم گفتم بگذار تا این دست آخری تمام نشده سکوت را بشکنم و احوالی ازش بپرسم و ببینم دقیقن اهل کجاست. در طرطوس زندگی می‌کرد. وقتی من هم ایرانی‌بودن‌ام را بروز دادم، صحبت‌مان گل انداخت. آن دست را بردم. پنج دست بعدی‌ش را هم. و در طول این مدت که داشتم بازی دو-هیچ باخته را شش-دو می‌کردم، با هم از زمین و زمان صحبت کردیم. سرباز بود و دو پسر داشت. شش ماه مانده‌بود تا خدمت سربازیِ هفت‌ساله‌اش در ارتش سوریه تمام شود. بعد از این‌که فهمید ایرانی‌ام، اولین چیزی که گفت این بود که قبلن با حاج‌قاسم و گروهی از حزب‌الله سوریه مقابل داعش جنگیده. زمستان 1396 در ابوکمال. چندجمله‌ای از او صحبت کرد. با خودم گفتم عجب تبلوری از محور مقاومت شده این یک‌وجب میز ما: بازیِ دانش‌جوی معلوم‌الحالی از ایران و سربازی سوری با پس‌زمینۀ صدای جولیا بطرسِ لبنانی! تهِ تمدن‌سازی همین است دیگر! صحبت به فوت‌بال هم کشید، از انتخابی جام جهانی 2018 تا همین گروه‌بندی انتخابی جام جهانی پیشِ‌رو. به بعضی چیزهای دیگر هم کشید... بازی شش-دو به نفع من بود و توافق کرده‌بودیم که این دست دستِ آخر باشد. پایانِ صحبت‌ها پرسید نصیحت می‌خواهم یا نه. گفتم می‌شنوم. گفت که من دارم بعد از تمام‌شدن سربازی‌ام از سوریه می‌روم، تو هم در این خاورمیانۀ خراب‌شده نمان، این‌جا درست‌بشو نیست. پرسیدم چرا. گفت سوریۀ ما که دیگر نه قدرت دارد، نه آب، نه گاز. گفت سایۀ جنگ هیچ‌وقت از روی سر ما کنار نمی‌رود. گفت در سی‌وسه‌سالگی و بعد از این هفت سال سربازی، ترجیح می‌دهد باقی زنده‌گی‌اش را جای دیگری بگذراند. دست آخر را او برد. شش-سه شدیم و خداحافظی کردیم.

 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۰۰ ، ۰۱:۳۵
امید ظریفی