امید ظریفی

امید ظریفی
سلام و درود...
امید ظریفی هستم؛ دانش‌آموز پایه چهارم رشته ریاضی دبیرستان استعدادهای درخشان شهید صدوقی یزد!
مدّت زیادی فیزیک و ریاضی خوانده ام! [اگه عمری باشه] مدّت زیادی فیزیک و ریاضی خواهم خواند (-;
فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...

(:

سلام...

این مطلب reshare پستی است که حدود یک هفته پیش در اینستاگرامم گذاشتم! شب اعلام نتایج...

 

بسم الله الرحمن الرحیم...
اول: وقتی محمدمهدی جهان آرا نقره شد، توی وبلاگش نوشت: "طلا واسه مرد حرومه مومن (-: "
حالا فکر کنم مقدار مردیت ما تا حدیه که نقره هم واسمون حروم شده!
برنز شدم...
دوم: روزی که تصمیم گرفتم المپیاد بخونم رو خوب یادمه! شروعش کردیم و 3 سال با تلخی ها و شیرینی هاش (آخری بیشتره!) ساختیم و بالاخره امروز رسیدیم به آخر راه. میتونست امروز آخرش نباشه ولی خدا خواست که باشه و ما هم که کاری جز شکرش از دستمون بر نمیاد...
(البته طبیعتن منظور از آخر راه، حضور نداشتن در دوره طلاعه، وگرنه...!)
سوم: از روزی که شروع کردم تا 2-3 روز پیش امید طلا داشتم ولی نشد! و دقیقن خودم با گوشت و پوست موقع تصحیح ها حس کردم که شدم مصداق دقیق این مصرع:
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود...
البته تا حد خوبی باید تعریفمان از "نشدن" مشخص باشد. و طبق تعریف من "نشدن"ی وجود ندارد! یعنی اگر گاهی هم نمیشود به خاطر حکمتش است و جایی دیگر قرار است "بشود" در حد المپیک!
چهارم: نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت از اینکه طلا نشدنم به خاطر سوتی های عجیبم بود! ناراحت از اینکه الکی الکی حیف شد و خوشحال از اینکه لاآقل این دلداری برای خودم باقی می ماند که حداقل سوادش بود!
پنجم: بالاخره دوران دانش پژوهی ما در المپیاد هم تمام شد و دوره هم گذشت و به غیر از این 2-3 روز اخیر که طبیعتن حالم چندان خوب نبود، خاطره ی خوشی از خودش به جا گذاشت. ان شاءالله نتیجه ی آخرش برای آیندگان بهتر باشد.
ششم: و به شکرانه ی تمام نعماتش در طول زندگی، از بودنم تا طلا نشدنم، فردا بعدازظهر عازم مشهدم. نائب الزیاره همگی...
و ای کاش بتوانیم دنیایمان را به اندازه ی گوشه ی کوچکی از صحن قدسش بزرگ کنیم!
هفتم: در آخر با تمام این اوصاف خدایا شکرت (-:


#طلا_نشدن_زمین_خوردن_نیست
ولی اگر هم باشد
#گاهی_زمین_خوردن_هایمان_به_خاطر_این_است_که_برخواستن_را_یاد_بگیریم...

 

 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۸
امید ظریفی

 

دو هفته‌ی اول دی ماه سال پیش نقطه‌ی عطفی در زندگی من بود و مطمئنن این بازه زمانی را هیچ‌وقت فراموش نمیکنم. فقط و فقط برای اینکه دو کتاب بسیار عالی را خواندم که رتبه‌بندی کتاب‌های مورد علاقه‌ام را کلن به هم زدند. کتاب‌هایی که با وجود اینکه در بازه‌ی زمانی امتحانات ترم اول بود تقریبن یک نفس خواندمشان و لذت بردم. کتاب‌های "مریخی" و همین کتاب "فرار از اردوگاه 14". مریخی فعلن اول است (و به احتمال زیاد تا مدت‌ها می‌ماند!) و این کتاب دوم. در مورد کتاب و فیلم مریخی در آینده توضیح خواهم داد. فعلن بپردازیم به فرار از اردوگاه 14.

چون خیلی وقت هست که از خواندن کتاب می گذرد فقط نکات مهم آن یادم هست که از جهاتی خوب و از جهاتی هم بد است. کتاب نوشته‌ی بلین هاردن است و در مورد زندگی مردی به نام شین‌این‌گئون که در امنیتی‌ترین اردوگاه کار کره شمالی یعنی اردوگاه 14 به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده. اردوگاه 14 اردوگاه زندانیان سیاسی است که حکومت کره شمالی وجود آن را رد می‌کند. تا به حال هیچ‌کس نتوانسته از آن فرار کند؛ هیچکس جز شین‌این‌گئون! این داستان به خوبی خودکامگی، دیکتاتوری و ظلم حکومت کره شمالی را نشان می‌دهد. کشوری ورشکسته که مجهز به سلاح اتمی است!

می‌خواهم کمی داستان را لو بدهم؛ چون شاید خیلی از شماها نخواهید یا نتوانید کتاب را بخوانید. (که البته توصیه می‌کنم حتمن بخوانید!) پس کمی از داستان را می‌نویسم تا بیشتر بدانید! (نثر مسجع یعنی این (-:  )

اولین خاطره‌ی شین از کودکی‌اش صحنه‌ی اعدامی‌ست که در چهار سالگی دیده. مردی روی سکوی اعدام است. کسی که نگهبانان دهانش را از سنگ پر می‌کنند تا مبادا بر ضد حکومت حرفی بزند و بعد پارچه‌ای روی سرش می‌کشند. سه نگهبان دیگر تفنگ بدست و آماده شلیک و لوله‌های تفنگ‌هایشان را به سمت او نشانه رفته‌اند. هر کدام 3 بار شلیک می‌کنند و ... . این اولین خاطره اوست! اولین خاطره ما از بچگیمان شاید بازی با پدر و مادرمان باشد، اما او اولین خاطره‌اش مشاهده‌ی بی‌رحمانه‌ترین صحنه موجود در عالم است.

اردوگاه 14 ده قانون دارد که همه باید حفظ باشند. فراموش کردن حتی یک مورد از آن‌ها موقعی که یکی از نگهبانان از تو می‌خواهد تا آن‌ها را بازگو کنی یعنی کار اضافه و تعطیلی غذا برای چند روز. ده قانونی که تقریبن فرم کلیشان اینگونه است: "اگر کسی x را انجام دهد/ندهد، بلافاصله به او شلیک خواهد شد." اردوگاه 14 جایی است که نگهبانان انتخاب می‌کنند که چه کسی با چه کسی ازدواج کند. جایی است که نگهبانان هر بلایی بخواهند می‌توانند سر مردم کشورشان بیاورند. اردوگاه 14 جایی است که در آن‌جا بچه‌ها (و بقیه) یاد می‌گیرند اگر پاداش می‌خواهی باید خبرچینی کنی. خبر بیشتر، غذای بیشتر. اردوگاه 14 جایی است که همه به بقیه به عنوان رقیب خود در بدست آوردن غذا نگاه می‌کنند. اردوگاه 14 جایی است که تقریبن همه‌ی زندانیان آن از سوء تغذیه رنج می‌برند. در یک کلام، اردوگاه 14 جایی است که در آن خبری از احساسات انسانی نیست.

چیزی که برای من دردناک‌تر از همه چیز است این است که این اردوگاه مثل اردوگاه‌های کار نازی‌ها متعلق به n سال پیش نیستند که بگوییم گذشته اند و تمام شده اند؛ بلکه همین الآن که شما دارید این متن را می‌خوانید تعداد زیادی در آن‌جا مشغول کارند و شاید یکی را هم همین چند دقیقه پیش با همان وضعیت اَسَفناک بالا اعدام کرده باشند.

دردناک ترین قسمت کتاب برای من زمانی بود که مربوط میشد به لحظه فرار شین همراه با دوستش از اردوگاه. اردوگاه توسط فَنس هایی که به برق قوی وصل بودند محافظت میشد. در شبی سرد در سال 2006 که مقدار زیادی برف هم آمده بود، موقعیت فرار جور میشود؛ یعنی کاری که باید انجام بدهند در نزدیکی مرز اردوگاه است. قسمتی که تکه ای از فنس آن سوراخ شده. به دلیل محافظت گسترده در مناطق مرزی اردوگاه، آن ها شاید فقط یکی دو دقیقه وقت داشتند تا از آن سوراخ عبور کنند. در فرصت مناسب به سمت آن میدوند. شین جلو میرود و دوستش پشت سرش. ناگهان پای شین لیز میخورد و می افتد زمین. همین باعث میشود که دوستش جلو بیفتد و اول او وارد سوراخ شود. ولی در همان لحظه اول به دلیل برخورد بدنش به سیم پایینی بر اثر برق گرفتگی میمیرد و همانجا می افتد. و همین فرصت را برای شین فراهم میکند تا از روی بدن او رد شود (از بدن دوستش به عنوان محافظ استفاده میکند) و به آن سمت برود و از اردوگاه خارج شود. قسمت دردناکش برای من آنجا بود که وقتی این قسمت از کتاب را میخواندم با خودم فکر کردم با توجه به اختلاف زمانی ایران با کره شمالی زمانی که شین در حال فرار بوده و عملن یک زمین خوردن تا مرگ فاصله داشته، به احتمال زیاد در حال بازی کردن بوده ام، به دور از هر گردش روزگار...

فکر میکنم کافیست!

 

پ.ن: تاکید موکد میکنم که این کتاب را حتمن بخوانید!

 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۵۰
امید ظریفی

سلام دوستان...

خیلی مطالب نانوشته دارم که واقعن باید بنویسمشون! قسمت دوم مسابقه فیزیک میزیک، معرفی مبسوط کتاب و فیلم مریخی، کتاب اردوگاه شماره 14 و ... که اولویت بندیشون کردم و حتمن به زودی در موردشون مینویسم. ولی این مطلب خارج از نوبت است. در مورد اولین تداکس دانش آموزی کشور که همین امروز در سمپاد یزد برگزار شد.

تداکس نوجوانان سمپاد یزد یا TEDxYouth@SAMPADYazd . باز هم کاری از انجمن دنا. برگزارکننده اش دوست خوبم میلاد محمدی بود. همراه با تیم قوی اش که همگی دانش آموز بودند. خیلی دوست داشتم کمکشان کنم، حداقل به خاطر زحماتی که میلاد برای فیزیک میزیک کشید، ولی واقعن درگیر بودم و نشد. امیدوارم حلالم کنند (:

با این پیش فرض شروع میکنم که با تد (ted.com) آشنایی دارید پس یک راست برویم سراغ خود تداکس امروز. سعی میکنم در مورد همه چیز، مخصوصن سخنرانی ها، توضیحات کوتاهی بدهم. اما راستش را بخواهید هنوز هم هیجان زده ام. نمیدانم چرا همه چیز اینقدر خوب بود؟! (میلاد است دیگر!) فکر میکنم مقداری از این رضایتم به خاطر هیجان خودم بود. بالاخره برگزاری تداکس، آن هم کاملن دانش آموزی و توسط دوستان خودت کار جالبیست. دیدن جناب علی قدیری (امیر بیان!) و دکتر سعید پاک طینت (که در مدرسه خودمان درس خوانده اند و نقره المپیاد فیزیک دارند و الآن در IPM هستند و تا چند وقت پیش هم در CERN کار میکردند و ...!) و دوست خوبم محمدمهدی جهان آرا (کلن این پسر آفریده شده تا حال آدم را خوب کند!) تاثیر خودش را دارد ولی واقعن هماهنگیِ بچه ها و انجام کارها از هر لحاظ عالی بود.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۸
امید ظریفی

قسمتی از حضور برادران صفاریان پور در برنامه دورهمی

دانلود - 6.91 مگابایت

 

پ.ن1: پیشنهاد میکنم حتمن مصاحبه کامل این دو برادر رو ببنید.

پ.ن2: خیلی وقت بود به واسطه علم نخندیده بودم!

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۴۶
امید ظریفی

از ایده اولیه تا دم روز مسابقه!

پارسال بود. وقتی سال دوم بودم. ایده ی برگزاری یک مسابقه. مسابقه ای که اول کار فیزیک میزیک نبود. بیشتر شب ها موقع خواب به آن فکر میکردم و روزها به روز برگزاری مسابقه! طرحی کلی از برگزاری آن ریختم و شروع به خواندن چند کتاب کردم تا بتوانم سوالات بهتری را طرح کنم. آخر میخواستم به نوعی سنت شکنی کنم و تقریبن برای اولین بار اینچنین مسابقه ای را با تم فیزیک برگزار کنم. ولی نه فیزیکی که در مدرسه به ما یاد میدهند و همه از آن متنفریم؛  بلکه فیزیکی که خود فیزیک است! میخواستم بچه ها را با خودِ خودِ فیزیک آشنا کنم. همان پارسال تعدادی سوال را آماده کردم و ایده ی برگزاری مسابقه را به معاون پژوهشی مدرسه مان، جناب آقای حسامی فر، دادم. استقبال شد ولی شاید خودم درآن زمان این باور را نداشتم که می توانم مسابقه ای را طرح ریزی و اجرا کنم! (تقریبن این روحیه از من بعید بود (-: ) برای همین بیشتر در خیالاتم مسابقه را اجرایی میکردم! پارسال تقریبن به همین دلیل (+ درگیر المپیاد نجوم، در کنار فیزیک، شدن) نتوانستم برنامه ریزی خوبی انجام دهم.

پارسال گذشت و سال تحصیلی جدید شروع شد! از تابستان دوباره شروع کرده بودم به طرح ریزی و تفکر در مورد مسابقه. چندین ایده ی جدید به ذهنم رسیده بود و تقریبن فرم کلی مسابقه در ذهن خودم نهایی شده بود. سوالات خوبی هم به سوالات قبلی اضافه کرده بودم. بیشترشان طرح خودم بود. مهر ماه امسال فرارسید و از همان اولِ سال با خودم گفتم که امسال باید این ایده را نهایی کنم. از همان موقع دنبالش را گرفتم. میخواستم مسابقه را در آذرماه و بین تمامی مدارس شهر یزد برگزار کنم. آقای حسامی فر با مدیر مدرسه مان قضیه را در جریان گذاشتند و قرار بر این شد که چون همچین مسابقه ای، با چنین نحوه برگزاری ای، مانند یک هندوانه در بسته است، یک نمونه کوچکش را اول کار در مدرسه خودمان برگزار کنیم و بعدش اگر وقت شد در سطوح بالاتر. بالاخره کارها را انجام دادم و در آذر ماه (که میخواستم مسابقه اصلی را برگزار کنم!) مسابقه "چای با فیزیک" در مدرسه خودمان برگزار شد. 2 ساعت وقت و 4 تا سوال داشت. 4 سوال مفهومی فیزیک، نه از این ریاضیاتی هایش! خداراشکر از مدرسه ما که جو کنکور زده ی بسیار بدی دارد، حدود 15 تیم دو نفره شرکت کردند. آمار خوبی بود و دلگرمی ای برای ادامه کار و شادباشی برای کارهای پژوهشی. چون مشخص میکرد که در بین این جو کنکور زده هنوز هم باریکه های نازک نوری از روحیه پژوهشی در بین دانش آموزان وجود دارد. خداراشکر مسابقه توانست نظر بزرگان را به خود جلب کند! به 3 تیم برتر هم از طرف مدرسه از این کتابیار ها دادیم. بعدش خوردیم به امتحانات ترم اول.

بعد از امتحانات دوباره قسمتی از ذهنم را مشغول مسابقه کردم. در همان روزها بود که نام "فیزیک میزیک" به ذهنم رسید! هم جالب بود و هم کوچه بازاری و هم قابل ترجمه به انگلیسی: Physics Mysics ! با وجود اینکه درگیر مرحله 1 بودم، سخت ادامه دادم. در این بین به این نکته پی بردم که چون این مسابقه برای اولین بار میخواهد برگزار شود، نیاز به مجوز اداره آموزش و پرورش دارد و این مجوز هم نیاز به مستندسازی و هزار جور کارهای اداری باجهت و بی جهت دیگر و اینکه آن موقع طبیعتن سرم به اندازه کافی شلوغ بود (و هنوز هم هست) و وقت این کارها را نداشتم. پس تصمیم بر این شد تا در بین مدارس دوره دوم سمپاد شهر یزد برگزار شود. حالا چون در بین مدارس سمپاد بود، صرفن مجوز سمپاد را میخواست. با سرکار خانم نجم، رئیس همه چیِ سمپاد استان یزد(!)، جلسه ای گذاشتیم و در آن جلسه ی دو نفری قضیه را برایشان تعریف کردم و الحق و الانصاف بسیار عالی استقبال کردند. آنقدر خوششان آمد که قول گرفتند تا مسابقه هم برای دوره اول و هم برای دوره دوم برگزار شود و من هم توضیح دادم که نحوه سوالات طوری است که به صورت اتوماتیک دوره اولی ها هم می توانند شرکت کنند و ایشان هم بسیار خوششان آمد. تقریبن مطمئن شدم که اولین و شاید مهمترین گام در جهت برگزاری مسابقه برداشته شده. راستش را بخواهید خودم فکرش را نمی کردم که اینقدر این ایده مورد پذیرش واقع شود. خودش بمب روحیه ای بود!

در این گیرودار یک انجمن دانش آموزی هم توسط چند تا از بچه های مدرسه مان تشکیل شده بود. انجمن دنا. یعنی دانش آموز نواندیش. همان موقع ها وقتی یک نفر در مدرسه از من پرسید: حالا "دنا" یعنی چی؟! بداهه گفتم: یعنی دانش آموز نفهمِ احمق! (-: بگذریم. از دنا فقط در همین حد بگویم که کارش همین کارهاست. فعالیت های پژوهشی. بعدترها انتخابات اعضای هیئت مدیره آن هم در مدرسه برگزار شد که اینجانب با اکثریت غیرقاطع آرا (با دور رای اختلاف نسبت به نفر دوم!) اول شدم و فعلن همراه موسسین دنا اعضای هیئت مدیره ی آن را تشکیل می دهیم. خلاصه ی این پاراگراف اینکه قرار شد انجمن دنا حامی مسابقه فیزیک میزیک باشد. تا هم دنا در سطح شهر و استان با این مسابقه شناخته بشود و هم فیزیک میزیک سر و سامانی بگیرد و از طرف جایی باشد که قانونن ثبت شده است.

از این به بعد بود که دیگر من نبودم و شدیم ما. من + اعضای دنا (بهتر است فقط بگویم "اعضای دنا". چون طبیعتن من هم عضو دنا هستم.)، که همگی از دوستان نزدیکم بودند. (+ بیشترشان از بچه های المپیادی مدرسه مان هستند. هر المپیادی ای دوست نزدیکم هست ولی هر دوست نزدیکم المپیادی نیست!) تقویم را نگاه کرده بودم. 14 اسفند بهترین موقع بود. روز جمعه و قلم چی ای هم در کار نبود. یادم هست شب یلدا بود و در مهمانی، که علی صادقی، همسایه ی همسالم(!)، گفت که به دلیل اینکه 7 اسفند انتخابات مجلس و خبرگان هست، آزمون 7 اسفند قلم چی افتاده 14ام. نمیدانم که میتوانید حالم را درک کنید یا نه! تا قبل از 30 بهمن که مرحله 1 بود و طبیعتن کاری نمیتوانستیم بکنیم. اگر هم می توانستیم اصلن وقت کافی نبود. تنها جمعه ای که در اسفند خالی (از لحاظ قلم چی!) و قابل استفاده بود همین 14ام بود که به لطف انتخابات و حرکت ناجوانمردانه ی قلم چی پرید. 7ام انتخابات، 14ام قلم چی، 21ام هم قلم چی. (خدا خودش به حساب قلم چی در آن دنیا رسیدگی خواهد کرد!) 28ام هم که پس فردایش عید بود. تقریبن کاملن ناامید بودم؛ چون که مسابقه باید در روز جمعه برگزار میشد. از صبح تا دمِ شب با بچه ها کار داشتیم. صبح تا ظهر مسابقه. یک استراحت کوچک، نماز و ناهار. برنامه های فان تایم بعدازظهر. (از تعدادی نقل شده است که بعضی بعد از شنیدن کلمه "فان تایم" از خود بی خود شدند و سر به بیابان گذاشتند! (-:  ) و در آخر، اختتامیه. نا امیدانه با خانم نجم جلسه ای گذاشتیم و خوشبختانه نجات پیدا کردیم. دوشنبه 24ام اسفندماه. هم مدارس تق و لق بود و هم در این زمان که هیچ کسی نای آمدن به مدرسه را نداشت، این مسابقه بانی خیری میشد برای کشاندن بچه ها به مدرسه! خُب زمان جور شد.

طی چندین جلسه ی دیگر که با خانم نجم داشتیم هماهنگی ها انجام شد. تخمین زدیم که حدود 70 تیم سه نفره، در بهترین حالت، در مسابقه شرکت می کنند. هزینه ها را بر روی این عدد بستیم و دیدیم می توانیم حدود 1 میلیون تومان به تیم های برتر جایزه بدهیم. پوستر مسابقه و فرم ثبت نام را آماده کردم. قرار شد گروهی نیز برای کارهای داوری، اجرایی و فان تایمِ بعد از مسابقه از مدارس دخترانه معرفی شوند تا به نوعی گردانندگان مسابقه دختران باشند. (حالا "ما"یمان بزرگتر شد.) شنبه هفته بعد از مرحله 1 نه، هفته بعدش سر صبحگاه مدرسه خودمان و ظهرش بعد از نماز ظهر و عصر در دبیرستان شهید صدوقی دوره اول (که چسبیده به مدرسه مان هست) در مورد فیزیک میزیک صحبت کردم. فردایش رفتم دبیرستان برازنده مقدم (آن یکی تیزهوشان پسرانه یزد) برای اینکه سر صبحگاه بچه هایشان را با فیزیک میزیک آشنا کنم. قبل از صبحگاه با معاون پرورشی شان (فامیلیشان یادم نیست!) صحبت هایی کردم. ازشون خوشم آمد. خوش صحبت بودند و نقطه نظراتی داشتند که از یک معاون پرورشی بعید نه، عجیب بود! در بین صحبت هایمان بحث المپیاد شد و گفتند که پارسال یک نفر از این مدرسه، آقای شمس، طلای ادبی گرفته اند و من هم تایید کردم که بله و ما هم آقای لاری پور، برنز فیزیک، را داریم (کُری خوانی هست دیگر!) و از اینجور صحبت ها. بعد نمیدانم چرا سر صبحگاه وقتی خواستند معرفی ام کنند، گفتند که فلانی آمده است و صحبت هایی در مورد المپیاد ادبی دارد! |-: (آقا جان نیم ساعت قبلش گفتم میخوایم مسابقه برگزار کنیم، اون وقت اومدید میگید صحبت هایی در مورد المپیاد ادبی؟! (-:  ) بعد از مراسم صبحگاه با دو تا از دوستانم در برازنده صحبت کردم که بیایند جزو تیم برگزارکننده مسابقه. روزبه محمدی (که آشناییمان به خاطر کانون زبان و علی صادقیِ بالاست) و علیرضا توفیقی (که آشناییمان به خاطر آرپا (امیررضا پوراخوان) است. -مراجعه شود به اینجا- + توفیقی مرحله 3 کامپیوتر پارسال را فقط با یه اختلاف کوچولو افتاد! )-:  ) جلسه آشنایی کمیته های برگزاری مسابقه دختران و پسران همین روز ساعت 12 در محل پژوهشگاه آین الله خاتمی (که نزدیک مدرسه مان است) برگزار میشد. سه نفری از برازنده آزانسی گرفتیم و رفتیم مدرسه خودمان و بعد از کمی حرف زدن و الکی در حیاط پَرسه زدن رفتیم پژوهشگاه. جلسه به خوبی و خوشی برگزار شد و قرار شد از بین 12-13 نفری که (از فرزانگان و حکیم زاده) آمده بودند خودشان بر حسب توانایی هایشان ببینند به درد کدام کمیته میخورند. داوری، اجرایی یا علمی (همون فان تایم). در این جلسه پوسترها و فرم های ثبت نام بهشان داده شد و قرار شد تا سه شنبه هفته بعد ثبت نام ادامه داشته باشد و یکشنبه هفته بعد هم جلسه دوم باشد برای هماهنگی های بین کمیته ای.

گذشت تا یکشنبه هفته بعد. سوالات طرح شده قبلی همراه چندین سوال جدید را با خودم آورده بودم. نکته ی جالب این بود که ثبت نام را در دبیرستان حکیم زاده بسته بودند. تا آن موقع 42 تیم ثبت نام کرده بودند! واقعن عجیب بود. حکیم زاده ای ها (کلمه ی دیگری پیدا نکردم!) با 2 میلیون پول آمدند داخل! در جلسه گفتم بهتر است کمیته داوری را به کمیته اختلاس تغییر دهیم! (-: در آن جلسه سوالات نهایی شد. جلسه ی بعدی پنجشنبه گذاشته شد و در آن جلسه هم روی پاسخ های ممکن بحث شد. در بین این دو جلسه، طبیعتن ثبت نام تمام شده بود و تقریبن درگیر تحویل گرفتن برگه های ثبت نام و پول ها بودیم.

 

در قسمت بعد بخوانید:

اتفاقات [روزِ] قبل، حین و بعد از مسابقه! به شرح عکس...

 

 
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۰۵
امید ظریفی

سلام...

بپردازیم به مرحله 1 نجوم امسال. خیلی حرف برای گفتن ندارم ولی در کل از آزمون های سال های اخیر آسونتر بود. اینقدر که من که از بعد از مرحله 2 پارسال چیزی نجوم نخونده بودم و به نوعی میشه گفت شب و روز امتحانی مطالب رو دوره کردم (یعنی دیشب و امروز صبح!) به مشکل خاصی بر نخوردم؛ و باز هم اینقدر که چند تا از سوال هارو حال نکردم حل کنم و نیم ساعت زودتر از سر جلسه بلند شدم! (البته در کل 3 نفر بودیم که من نفر آخر بلند شدم!) -بعلاوه اینکه برگه سوالات رو ازمون گرفتن. (چرا؟!)- اما در کل میشه گفت که چند تا سوال خوب و روتین هم داشت. همچنین اشتباهات تایپیش هم زیاد بود. از علامت سوال آخر سوال ها نذاشتن تا روی پاسخ برگمون که نوشته شده بود دواردهمین المپیاد نجوم و اخترفیزیک! نکته جالب آزمون هم این بود که با ربط و بی ربط برای بیشتره سوال ها یه عکس گذاشته بودن.
اما در کل نمیدونم چرا کمیته نجوم جو گیره؟! (: تقریبن کمتر مرحله یکی دیدم که سوالاتش با یه نسبت خوب بین مباحث مختلف پخش شده باشه. مثلن همین امسال نجوم کروی فقط یه سوال بود و کیهان شناسی هم در حد یکی دو تا...

بعد از آزمون هم همراه با محمدصدرا حیدری، المپیاد نجومیِ دومیِ مدرسمون که از امیدهای مدالمونه، تصمیم گرفتیم بریم شام بخوریم. اما بعد از چند قدم که جلو رفتیم، فهمیدیم که هیکدوممون حتی یک ریال هم پیشمون نیست! پس یه تاکسی گرفتیم و رفتیم خونه محمدصدرا و پول برداشتیم و رفتیم شامی خوردیم و برگشتیم خانه!

 

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۸
امید ظریفی

امروز توی مدرسه‌مون بین بچه‌ها شیر توزیع کردند. کار بسیار نیکویی که قابل تحسین است و کمک می‌کند به رشد و ترمیم و محافظت از استخوان‌هایمان(!)، ولی از تولیدکنندگانش درخواستی دارم مبنی بر اینکه یک مقدار آب آن را بیشتر کنند (: چون واقعن شیری که مزه‌ی آب ندهد که شیر نیست!

از این‌ها که بگذریم موضوع اصلی این است که بچه‌ها مانده بودند با این (آب)شیرها چه کنند! چرا؟! چون روی درش نوشته شده بود:

تولید: 94/11/6

انقضا: 94/11/5

یعنی امروز، پنجم بهمن، تاریخ انقضای شیر بود و از این جهت ما خوشحال بودیم، چون تاریخ انقضا آن نگذشته بود و از جهتی حیران چون شیر ما فردا تولید می‌شد! در این میان عده‌ای شیر را باز کردند و نوشیدند و عده‌ای هم متفکرانه به شیر خود زل زده بودند تا فردا تولید شود و آن را بنوشند.

اما من مانده بودم تنهای تنها! اگر شیر را می‌خوردم تا تاریخ انقضایش تمام نشود، پس چی رو ‌می‌خوردم؟! چیزی که تولید نشده؟! (: و اگر صبر می‌کردم تا تولید شود، آن وقت از تاریخ انقضایش می‌گذشت و برای بدن مضر بود! و این یعنی پارادوکس شیر...! حال به نظرتان لیلی زن بود یا مرد (:

 

پ.ن: تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل...

 

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۴
امید ظریفی

تصمیم گرفتم در ویدئو دوم مجموعه LOOP ME فصل اول کتاب مبانی اپتیک جنکینز را با همدیگر گار کنیم. همانطور که می‌دانید این کتاب یکی از منابع بسیار خوب برای اپتیک (در سطح مرحله 1و 2) می‌باشد که متاسفانه چند سالی‌ست دیگر تجدید چاپ نمی‌شود و در نتیجه امکان استفاده از آن وجود ندارد. (البته نسخه انگلیسی کتاب در اینترنت موجود است و می‌توانید از آن استفاده کنید.) با توجه به اینکه خیلی از المپیاد فیزیکی‌ها دنبال این کتاب می‌گردند، تصمیم گرفتم که 5 فصل اول این کتاب را در 5 ویدئو مختلف آماده کنم تا همه بتوانند از مطالب این کتاب استفاده لازم را ببرند. فعلن ویدئویِ مربوط به فصل اول آماده است که هم‌اکنون می‌توانید از طریق لینک زیر دریافت نمایید.

 

 دریافت ویدئو "مبانی اپتیک جنکینز (فصل اول)"

حجم: 66 مگابایت

زمان: "33:'45

 

توضیحات:

1. فایل pdf فصل اول ترجمه‌ی فارسی کتاب را که خودم اسکن کرده‌ام می‌توانید از لینک زیر دریافت کنید. (به دلیل اینکه فعلن کتاب چاپ نمی‌شود، انتشار فایل pdf آن اشکالی ندارد؛ ولی در صورت تجدید چاپِ کتاب از انتشار فایل pdf آن در اینترنت به شدّت بپرهیزید!)

 مبانی اپتیک (فصل اول)، فرانسیس ای جنکینز و هاروی ای وایت، بابک حقیقی، نشر مرندیز 

 

2. فایل pdf چهار فصل دیگر هم در زمان انتشار ویدئوی هر فصل در وبلاگ قرار می‌گیرد.

 

3. خوشبختانه (: نرم‌افزاری پیدا کردم که بدون تغییر در کیفیت تصویر و صدا می‌تواند حجم ویدئو را تا مقدار قابل توجهی کم کند. به همین دلیل با وجود کیفیتِ خوب، ویدئو حجم زیادی ندارد.

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۵
امید ظریفی

 

کتاب "آقای مانک به آتش‌نشانی می‌رود" کتابی‌ست نوشته‌ی لی گُلدبرگ از سری مجموعه‌ی "آقای مانک به فلان‌جا می‌رود" که "فلان‌جا" در هر جلد عوض می‌شود! داستان در مورد کارآگاهی به نام مانک است که با هوش خود به راز‌های قتل‌های پیچیده دست پیدا می‌کند. البته او شخصیت عجیبی دارد و در مقابل این نبوغ از سطح روابط اجتماعی بسیار پایینی برخوردار است و بیشتر مانند بچه‌ها رفتار می‌کند. به همین دلیل نتوانسته است که به استخدام اداره پلیس در بیاید. او همچنین پرستاری دارد (که داستان از زبان همین پرستار بیان می‌شود) تا مراقب او باشد و هر جا که می‌رود همراه او باشد تا مشکلی برایش پیش نیاید. داستان اصلی این جلد در مورد قتل پیرزنی‌ست که در خانه‌ای نزدیک یک ایستگاه آتش‌نشانی رخ می‌دهد و بقیه قضایا...

جلد دوم این مجموعه نیز به نام "آقای مانک به هاوایی می‌رود" به تازگی ترجمه و چاپ شده است. حتمن میخوانمش!

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۴:۱۸
امید ظریفی

 

مثل کتاب پروفسور زالزالک! ولی با داستانی قوی‌تر و جذاب‌تر. داستان در زمان جنگ و در مورد دختری‌ست به نام هستی. دختری که کارهایش بیشتر به پسرها می‌خورد؛ فوتبال بازی می‌کند، موتور می‌راند و از خاله بازی متنفر است. همین...

 

پ.ن1: شاید برایتان سوال باشد که من چرا هر از چندگاهی این کتاب‌های کانون پرورش فکری را میخوانم؟! جواب!: البته در کل کتاب‌های خوبی هستند ولی دلیل اصلی‌اش این است که نوشتن یادم می‌دهند! باز هم همین... (:

 

پ.ن2: چرا به این بازی، میگن "خاله بازی"؟! واقعن چرا؟! هزار تا فَک و فامیل دیگه داریم! عمو، عمه، دایی و ...! بعد مثلن اون بچه‌ای که میره با عروسکاش خاله بازی میکنه طبیعتن خودشو میذاره جای مامان عروسک‌ها نه خاله‌شون! بعد میگن چرا بچه‌ها دوگانگی شخصیت دارن (:

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۳:۴۸
امید ظریفی