امید ظریفی

امید ظریفی
سَرگَشتِۀ مَحض‌ایم و دَرین وادیِ حِیرَت
عاقِل‌تَر اَز آن‌ایم کِه دیوانِه نَباشیم

حتا هنوز هم، هم‌چنان همین!
تا ببینیم خدا چی می‌خواد...
بایگانی
آخرین مطالب
دوشنبه, ۲۸ تیر ۱۴۰۰، ۱۲:۵۳ ق.ظ

گالیله، برشت و فرهادی

در روزهای گذشته دنبال فرصتی بودم تا لایو اینستاگرامی چند روز پیش دکتر امیرمحمد گمینی (استاد پژوهش‌کدۀ تاریخ علم دانش‌گاه تهران) با مهدی موسوی که در آن به بهانۀ بررسی و نقد داستان‌هایی که برتولت برشت در کتاب «زندگی گالیله» از زندگی و زمانۀ گالیله آورده‌است، صحبت‌های مفید و دقیقی دربارۀ بعضی حقایق علمی آن دوران گفته می‌شود را معرفی کنم. اما خب تا الآن فرصت‌ش پیش نیامده‌بود...

حقیقت این است که بسیاری از ما گمان می‌کنیم تاریخ علم مقولۀ کاملن مشخصی است و مردم تا الآن نشسته‌اند و زیر و زبر آن را به‌صورت کامل درآورده‌اند، و نتیجۀ این تحقیق‌ها هم همین چیزهایی است که ما از زمانی که چشم باز و گوش تیز کرده‌ایم، کم‌وبیش در این‌جا و آن‌جا دیده‌ایم و از این‌ و آن شنیده‌ایم. اما برخلاف این تصور، اتفاقن در حال حاضر پژوهش‌های مهمی دربارۀ بخش‌های مختلف تاریخ علم در حال انجام است و با پرسش‌های پاسخ‌داده‌نشدۀ زیادی هم روبه‌رو هستیم. و از قضا، به‌صورت خاص، دربارۀ قرن 16 و 17 میلادی، که به نوعی سرآغاز جدی فیزیکی است که امروزه در مدرسه و دانش‌گاه می‌خوانیم، بسیاری از مطالبی که از این‌سمت و آن‌سمت شنیده‌ایم، از دقت لازم برخوردار نیستند. چرا؟ دلایل مختلفی دارد، اما احتمالن یکی از آن‌ها این است که ما آدم‌ها بدمان نمی‌آید از افرادِ مختلف «قهرمان‌»هایی دست‌نیافتنی بسازیم...

اسم قهرمان را آوردم! و خب حقیقتِ دیگر هم این است که دلیل این‌که بالاخره بعد از چند روز دست‌به‌قلم شدم برای نوشتن این کلمات، دیدن تکه‌ای از مصاحبۀ اصغر فرهادی با BBC، به بهانۀ نمایش فیلم آخرش «قهرمان» در جشن‌وارۀ امسال کن بود، که در آن اشاره می‌کرد ایدۀ اولیۀ داستان این فیلم با خواندن همین نمایش‌نامۀ برتولت برشت در ذهن‌ش شکل گرفته. 

پس حالا که فرهادی هم جایزۀ بزرگ جشن‌وارۀ امسال کن را گرفته، این فرصت را غنیمت می‌شمارم و دعوت‌تان می‌کنم که اگر دوست دارید خلاصه‌ای از «زندگی گالیله» را بشنوید و هم‌زمان چشم‌وگوش‌تان هم نسبت به وقایع مهم زندگی گالیله و ایده‌های اصلی او و اتفاقات مرتبط با بحث‌های علمی آن روزگار بازتر شود و هم‌چنین بتوانید اشتباه تدوین‌گر BBC را هم بگیرید (!) این گفت‌وگو را از دست ندهید!

 

قسمت نخست (مقدمه)                     قسمت دوم (اصل بحث)

 

پ.ن: من عادت دارم لایوهای اینستاگرامی‌ای که می‌خواهم ببینم را دان‌لود کنم و با سرعت 2x ببینم. مثلن از این‌جا

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۰۰ ، ۰۰:۵۳
امید ظریفی
سه شنبه, ۲۲ تیر ۱۴۰۰، ۰۷:۵۹ ب.ظ

درنگی کن!

نیمه‌های شب به‌وقت اصفهان، لحظات پایانی فینال یورو 2020، بعد از 9 پنالتی عجیب‌وغریب، وقتی دوناروما آخرین پنالتی انگلیس رو هم گرفت و باعث شد ایتالیا قهرمان بشه، اولین چیزی که توجه من (و خیلی‌های دیگه که پای تلویزیون نشسته‌بودن) رو جلب کرد، خوش‌حالی‌‌نکردن‌ش بود. دوربین، اول کار، کم‌تر از 1 ثانیه ساکای انگلیسی رو نشون داد که چهره‌ش پر از حسرت بود، و بعد کم‌تر از 2 ثانیه دوناروما رو نشون داد و بعد رفت روی خوش‌حالی کادر فنی ایتالیا. و چیزی که توی اون کم‌تر از 2 ثانیه، توسط صدها میلیون نفر دیده‌شد این بود که دوناروما، برخلاف انتظار همۀ این صدها میلیون نفر، با چهرۀ خیلی جدی و بدون هیچ نمودی از خوش‌حالی در عضلات صورت‌ش در حال دورشدن از دروازه بود.

همون لحظه، همین کم‌تر از 2 ثانیه حسابی ذهن‌م رو درگیر کرد. چرا؟ چون احساس هم‌ذات‌پنداری عجیبی با دروازه‌بانِ 23سالۀ ایتالیا می‌کردم. دقیقه‌ای بعد، یادداشت‌های موبایل‌م رو باز کردم تا به بهونۀ این واکنشِ دوناروما به قهرمانی تیم‌ش (قهرمانی‌ای که خودش یکی از ستون‌های اصلی اون بود) کمی از حس‌وحال لحظۀ موفقیت بنویسم. از حس‌وحال لحظۀ رسیدن به کام‌یابیِ کامل توی فرآیندی که آدم به‌صورت موضعی برای خودش تعریف و برای مدتی کل زنده‌گی‌ش رو وقف رسیدن به به‌ترین پایان برای اون کرده. از حس‌وحالی که آدم دقیقن در اون لحظۀ پایانیِ مطلوب داره. من خودم یکی-دوبار این حس‌وحال رو تجربه کردم. اگه بخوام خیلی خلاصه بگم، در عین این‌که آدم حتمن در اون موقعیت خوش‌حال‌ه، اما یک پرسش بزرگ هم همون لحظه در ذهن‌ش به‌وجود می‌‌آد: «همه‌ش همین بود؟!» پرسشی که در لحظۀ موفقیت اجازۀ شادی به آدم نمی‌ده، چون حالا که آدم به قله رسیده، دیگه اون کوه بزرگ نه در پهنۀ آسمون که کاملن زیر پای آدم‌ه. پرسشی که مطمئن بودم دلیل خوش‌حالی‌نکردن دوناروما توی اون کم‌تر از 2 ثانیه بود. 

به‌واسطۀ همین یکی-دوبار تجربۀ شخصی می‌خواستم کمی از این حس‌وحال بنویسم. چند جمله‌ای نوشتم و کمی بالاوپایین‌شون کردم، اما چون خواب‌م می‌اومد گذاشتم‌ش کنار. در ادامۀ روز دوباره به‌ش برگشتم و مقداری کامل‌ترش کردم. می‌خواستم یه متن تأثیرگذار و متفاوت از لحظۀ موفقیت و واکنش آدم به این پرسش بنویسم و جنبه‌های مختلف اون رو بررسی کنم. اما باز هم نتونستم همۀ اون چیزهایی که توی ذهن‌م بود رو مکتوب کنم. این شد که ول‌ش کردم...

شاید الآن فکر کنید که، بعد از چند روز، عاقبت تونسته‌م اون چیزی که دقیقن توی ذهن‌م بود رو به‌صورت کامل مکتوب کنم و حالا هم اومدم که اون رو با شما به‌اشتراک بذارم... اما خیر! این‌طور نیست. هنوز هم نتونسته‌م اون چیزی که دقیقن توی ذهن‌م بود رو به‌صورت کامل مکتوب کنم؛ اما در لحظه دیگه انگیزه‌ای هم برای این کار ندارم! چرا؟ چون امروز یه مصاحبه خوندم از دوناروما که دقیقن به همین سؤال جواب داده‌بود که چرا بعد از پنالتی آخر خوش‌حالی نکرده. جواب‌ش رو با هم بخونیم:

- I didn't celebrate on the penalty because I didn't realise we had won. I was already down after Jorginho's missed penalty and I thought we had lost, but instead I had to continue. Now, with VAR, they always look at your feet because you can't be in front of the line, so I turned to the referee to see if everything was okay. Then I saw my team-mates coming towards me and everything started from there. I didn't understand anything!

بله! خلاصه دربارۀ حس‌وحال اون لحظۀ دوناروما هرچی توی ذهن‌م رشته بودم پنبه شد! اصلن اون لحظه نفهمیده‌بوده که قهرمان شده‌ن! (-: و خب با این وضعیت، دیگه داستان آخرین پنالتی یورو 2020 خیلی بهونۀ خوبی برای نوشتن از اون چیزهایی که دربارۀ لحظۀ موفقیت توی ذهن‌م می‌گذره نیست! اگه عمری بود، بعدن که یک بهونۀ مناسب پیدا کردم دوباره تلاش می‌کنم که بنویسم درباره‌ش. (-:

 

برای دیدن اون چند ثانیه از زاویۀ مناسب، می‌تونید روی عکس بالا کلیک کنید!

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۰۰ ، ۱۹:۵۹
امید ظریفی
جمعه, ۱۸ تیر ۱۴۰۰، ۱۱:۰۰ ق.ظ

دو روایت معتبر از این روزها...

یک. این روزها در حال تصحیح تمرین‌های نسبیت خاص‌ام. بیش از 50 سؤال و بیش از 40 دانش‌جو! با این‌که سه نفر با هم باید از پس تصحیح این تعداد سؤال برآییم، اما باز یک-سوم‌ش هم کار نفس‌گیری است. باری، می‌خواستم بگویم در بین این تقالاها، وقتی آدم به برگۀ بعضی از بچه‌ها می‌رسد، حسابی خسته‌گی‌اش درمی‌رود و نفس راحتی می‌کشد و بر پدر و مادرشان بابت تربیت چنین فرزندی بارها و بارها درود می‌فرستد و -با رعایت موازین شرعی- قربان‌صدقۀ نظم و زیبایی و کامل‌بودنِ پاسخ‌هایشان می‌رود. چرا؟ چون آدم با «چند ثانیه» نگاه‌کردن به جواب و چک‌کردن موارد لازم -خیلی سریع- نمرۀ کامل را به‌شان می‌دهد و می‌رود سراغ نفر بعدی. خلاصه که خدا خیرشان دهاد... اما در این میان، گروه دیگری از بچه‌ها هستند که وقتی آدم به برگه‌شان می‌رسد، بیش از بالایی‌ها خسته‌گی‌اش درمی‌رود و نفس راحتی می‌کشد و بر پدر و مادرشان بابت تربیت چنین فرزندی درود می‌فرستد و -با رعایت موازین شرعی- قربان‌صدقۀ پاسخ‌هایشان می‌رود. چرا؟ چون این گروه کلن چیزی ننوشته‌اند و آدم می‌تواند «در لحظه» صفری برای‌شان بگذارد و برود سراغ نفر بعدی! همانا اینان همان آزاده‌گانِ حقیقی‌اند؛ کسانی که با تن‌ندادن به این مسخره‌بازی‌ها نه وقت خودشان را می‌گیرند و نه وقت ما را!

(بعدن‌نوشت: این هم از واکنش ملت!)

 

دو. این روزها داشتم آخرین روزهای 22ساله‌گی را می‌گذراندم. 22 سال پیش هم، چنین روزی افتاده‌بود جمعه. می‌شود الآن چشم را بست و همین‌طور دکمه‌های روی کی‌بورد را الکی فشار داد و از این تقارن زمانی فرصتی طلایی برای شروع دوباره و تغییرات بزرگ و چه چه چه ساخت... اما خیلی‌ وقت است که دیگر چنین قراردادهای زمانی‌ای برای‌م معنای خاصی ندارند. در ابتدای 23ساله‌گی، عمیقن احساس بی‌سوادی می‌کنم و با این‌که کمی نامشخص است و نمی‌شود نقطه‌به‌نقطه پیش‌بینی‌اش کرد، بیش از هر زمان دیگری به آینده امیدوارم. کلی چیز برای یادگرفتن و کلی اتفاق برای تجربه‌کردن و مقداری زمان آزادتر برای پرداختن به آن‌ها پیشِ‌روی خودم می‌بینم، و همین‌ها چراغ دل‌م را روشن نگه می‌دارند. می‌دانم باید بین بعضی از جنبه‌های زندگی که در لحظه برای‌م اهمیت دارند، یا دیر یا زود اهمیت پیدا خواهندکرد تعادلِ بیش‌تری برقرار کنم. نگرانی‌هایی هم دارم. نگرانی‌هایی که خودم احساس می‌کنم آرام‌آرام با گذشت زمان یا حل می‌شوند و یا از اهمیت می‌افتند. البته که شاید پای گزینۀ سومی هم درمیان باشد...

18 تیر 1378، 9 جولای 1999 بود. 18 تیر سال‌های بعد هم یا 8 یا 9 جولای بوده تابه‌حالا! دیشب فهمیدم آن بازی عجیب‌وغریب میان برزیل و آلمان در جام جهانی 2014 هم 8 جولای بوده. دقیقن 7 سال پیش. این‌که در آن لحظه کجا بودم و چه می‌کردم و چه دغدغه‌های ذهنی‌ای داشتم را دقیق به‌خاطر دارم. و وقتی 7 سال پیش و الآن را مقایسه می‌کنم، از این‌که الآن نگران 8-7 سال دیگرم خنده‌ام می‌گیرد. سر و تهِ یک بازۀ 7ساله حتا در دهه‌های پایانی عمر آدم‌ها هم می‌تواند به‌مقدار خوبی متفاوت و غیرقابل مقایسه و دور از انتظار باشد، چه برسد در اوج جوانی و انرژی آدم.

این‌طور که فکر می‌کنم، بعضی از نگرانی‌های بالا بساط‌شان را جمع می‌کنند و می‌روند. اما باز هم نگرانی‌هایی هستند که باقی بمانند... بگذریم! فعلن که صراط‌ المستقیم مشخص است و نگارندۀ این سطور هم دارد دست‌وپاشکسته و افتان‌افتان در آن پیش می‌رود! امیدوارم در سال‌های آینده به‌مقدار کافی و وافی از مسیر لذت ببرم و رضایت درونیِ مناسبی از آن‌چه بوده و هست داشته‌باشم.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۰۰ ، ۱۱:۰۰
امید ظریفی
پنجشنبه, ۱۷ تیر ۱۴۰۰، ۰۱:۳۵ ق.ظ

زمینی سبز با پانزده توپ

داشتیم eight-ball بازی می‌کردیم. بدون سلام و علیک. بدون هیچ حرفی. در پس‌زمینه داشت یکی از آهنگ‌هایی که جولیا بطرس برای حزب‌الله لبنان خوانده پخش می‌شد. دو دست را باخته‌بودم. دست سوم که شروع شد تصمیم گرفتم اگر این را هم باختم دیگر ادامه ندهم. از اسم‌ش معلوم بود که اهل سوریه است. (شاید برای‌تان سؤال باشد که از چه‌گونه اسم‌هایی اهل سوریه بودنِ صاحب‌ش مشخص می‌شود؟ معلوم است، از اسم‌هایی مثل «from Syria»!) با خودم گفتم بگذار تا این دست آخری تمام نشده سکوت را بشکنم و احوالی ازش بپرسم و ببینم دقیقن اهل کجاست. در طرطوس زندگی می‌کرد. وقتی من هم ایرانی‌بودن‌ام را بروز دادم، صحبت‌مان گل انداخت. آن دست را بردم. پنج دست بعدی‌ش را هم. و در طول این مدت که داشتم بازی دو-هیچ باخته را شش-دو می‌کردم، با هم از زمین و زمان صحبت کردیم. سرباز بود و دو پسر داشت. شش ماه مانده‌بود تا خدمت سربازیِ هفت‌ساله‌اش در ارتش سوریه تمام شود. بعد از این‌که فهمید ایرانی‌ام، اولین چیزی که گفت این بود که قبلن با حاج‌قاسم و گروهی از حزب‌الله سوریه مقابل داعش جنگیده. زمستان 1396 در ابوکمال. چندجمله‌ای از او صحبت کرد. با خودم گفتم عجب تبلوری از محور مقاومت شده این یک‌وجب میز ما: بازیِ دانش‌جوی معلوم‌الحالی از ایران و سربازی سوری با پس‌زمینۀ صدای جولیا بطرسِ لبنانی! تهِ تمدن‌سازی همین است دیگر! صحبت به فوت‌بال هم کشید، از انتخابی جام جهانی 2018 تا همین گروه‌بندی انتخابی جام جهانی پیشِ‌رو. به بعضی چیزهای دیگر هم کشید... بازی شش-دو به نفع من بود و توافق کرده‌بودیم که این دست دستِ آخر باشد. پایانِ صحبت‌ها پرسید نصیحت می‌خواهم یا نه. گفتم می‌شنوم. گفت که من دارم بعد از تمام‌شدن سربازی‌ام از سوریه می‌روم، تو هم در این خاورمیانۀ خراب‌شده نمان، این‌جا درست‌بشو نیست. پرسیدم چرا. گفت سوریۀ ما که دیگر نه قدرت دارد، نه آب، نه گاز. گفت سایۀ جنگ هیچ‌وقت از روی سر ما کنار نمی‌رود. گفت در سی‌وسه‌سالگی و بعد از این هفت سال سربازی، ترجیح می‌دهد باقی زنده‌گی‌اش را جای دیگری بگذراند. دست آخر را او برد. شش-سه شدیم و خداحافظی کردیم.

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۰۰ ، ۰۱:۳۵
امید ظریفی
جمعه, ۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۱۱:۵۷ ب.ظ

خوب، بد، بد، بد، بد...

ولی دنیا دنیای عجیبی شده... یادم نمی‌آید. خیال می‌کنم قبلن‌ها بچه‌های دانش‌گاه را به‌واسطۀ چهره‌شان می‌شناختیم. احتمالن آن‌موقع‌ها اگر خاطره‌ای از کسی در ذهن‌مان می‌بود، یا ربط پیدا می‌کرد به از کنار هم‌ گذشتنی، یا سر یک کلاس نشستنی، یا در اتاق انجمن مراوده داشتنی، یا سر یک میز ناهار خوردنی، یا در روی‌دادی یک‌سان شرکت کردنی، یا «یا»های دیگری از این دست. اما الآن دنیا خیلی دنیای عجیبی شده... نگاه که می‌کنم می‌بینم قسمت بزرگی از آشنایی‌های یک سال گذشته با افراد جدیدِ دانش‌گاه و حک‌شدن خاطراتی از آن‌ها در ذهن آدم، دیگر نه به‌واسطۀ نزدیکی مکانی و زمانی، که به‌واسطۀ صفحۀ تیرۀ وی‌کلاس بوده و قسمت کاربران‌ش که نام افراد داخل کلاس‌ را نشان می‌دهد. خیلی که پیش برویم، احتمالن اکانت‌های تلگرام هم کمک‌کننده بوده‌اند.

خلاصه، دنیا دنیای عجیبی شده... قبلن‌ها که خبر می‌آمد فلانی رفت، یا نمی‌شناختی‌اش و دل‌ت به‌حال دوستان‌ش که خبر را از آن‌ها می‌شنیدی می‌سوخت، یا اگر می‌شناختی به‌چهره می‌شناختی و خودت می‌شدی ملجاءِ غمی کوتاه یا بلند. مثل همان دانش‌جوی میم‌شیمی ۹۵یِ قدکوتاهِ شاکی‌ازهمه‌جا، که ترم اول با هم فیزیک ۲ داشتیم و سلام‌وعلیک‌مان از همان‌موقع آغاز شد و سالی بعد خبر آمد که رفت. مثل آن هم‌دوره‌ای خودمان که بعد از رفتن‌ش چیزکی این‌جا نوشتم. مثل آن نگه‌بانی که چندباری با دیدن کارت آبی‌رنگ دانش‌جویی‌ام اجازۀ ورود به دانش‌گاه را به‌م داده‌بود و من هم «خسته نباشید»ی برای‌ش پرانده بودم. مثل چند چهرۀ آشنای آن لعنتی‌ترین پرواز. ولی الآن دنیا خیلی دنیای عجیبی شده... سرعت‌ گذشتن‌ش هم مثل عجیب‌بودن‌ش کیلومتر چسبانده. کمی ترس‌ناک است. دیگر خبری از از کنار هم گذشتن و سر یک کلاس نشستن و چشم‌درچشم‌شدن و سلام‌وعلیک‌کردن‌های گذرا نیست، و آدم پشت لپ‌تاپ و موبایل و حین کلاس‌ها و جلسات مجازی با افراد جدید آشنا می‌شود و پشت همان‌ها هم با بعضی‌شان خداحافظی می‌کند...
خبر آمد یکی از ورودی‌های ۹۸ ارشد دانش‌کده به‌خاطر کرونا رفت. آشنایی من با او چیزی جز دیدن نام‌ش در قسمتِ کاربرانِ وی‌کلاسِ دوتا درسی که در دو ترم مجازی گذشته با هم داشتیم نبود. ترم اول مجازی، نسبیت عام و ترم دوم مجازی، کیهان‌شناسی. هرچه‌قدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که دست‌ش را بالا برده‌باشد و استاد میکروفون‌ش را باز کرده‌باشد تا حرف بزند، یا مثلن در گروه‌های این دو درس جزء آدم‌های فعال بوده‌باشد، که خاطرۀ خاص و متفاوتی از او در ذهن داشته‌باشم. پس تمام آشنایی‌ام با او برمی‌گردد به دیدن نام‌ش در قسمت کاربران وی‌کلاس. نامی که شکل‌وشمایل‌ش از همان ابتدای دیدن‌ش باعث می‌شود در ذهن آدم بماند. مهرداد بلوریان. نامی که ترم پیش، دکتر ابوالحسنی اول هر جلسۀ کیهان‌شناسی، موقع سلام و صبح‌به‌خیر با تک‌تکِ اندک‌دانش‌جوهای درس با لحن و انرژی خاص خودش و با یک پس‌وند «عزیز» تلفظ می‌کرد. دکتر راهوار دیروز نوشتند که هفتۀ گذشته به او ای‌میل زده‌بوده که به‌خاطر کرونا در جلسۀ آن هفته‌شان نمی‌تواند شرکت کند...

بله... دنیا خیلی دنیای عجیبی شده... دیگر خبری از از کنار هم گذشتن و سر یک کلاس نشستن و چشم‌درچشم‌شدن و سلام‌وعلیک‌کردن‌های گذرا نیست، و آدم پشت لپ‌تاپ و موبایل و حین کلاس‌ها و جلسات مجازی با افراد جدید آشنا می‌شود و پشت همان‌ها هم با بعضی‌شان خداحافظی می‌کند...

۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۵۷
امید ظریفی
چهارشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۰، ۱۱:۳۲ ب.ظ

ماه باش...

دریافت - 1 مگابایت

 

پی‌نوشت: به تقویم خودشان، امروز تعطیل رسمی بود و جشن استقلال. به تقویم ما اما می‌شود حدودن یک ماه دیگر.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۰۰ ، ۲۳:۳۲
امید ظریفی
جمعه, ۲۰ فروردين ۱۴۰۰، ۱۲:۵۷ ب.ظ

‌قـ

ترتیب‌شان را به‌یاد ندارم، اما قبلن‌ها در روزگار پیشاکووید قلمی کرده‌‌بودم که رتبۀ اول و دوم لذت‌های دنیوی برای بنده تعلق دارند به خوابیدن در نمازخانۀ دانش‌گاه و نوشیدن یک لیوان ترکیبی آب‌انار و آب‌شاتوتِ آب‌میوه‌گیری سر چهارراه طرشت. دو موردی که الحق‌‌والانصاف توصیف‌شان در کلام نیاید. باری، غایت این سیاهۀ مجمل این است که مورد سوم را هم، که هم‌آهنگ با شرایط پساکووید است، بر لوح ذهن‌تان مرقوم بفرمایید: انداختن پاها روی میز مطالعه و فرورفتن در پشتی صندلی، که به‌دلیل خرابی‌اش کمی بیش از حد به حالت افقی نزدیک می‌شود، و قیلوله‌ای کوتاه در آستانۀ نیم‌روزِ آدینه. همین.

 

پی‌نوشت: جهد جزیل کنید که سرتان با همین اندکْ لحن قدمایی گرم شود و ذهن‌تان به تصویرسازی چه‌گونگی قرارگیری نگارنده در حالت بالا اقدام نورزد، که همین یک ‌جو آبرو برای‌مان باقی مانده!

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۵۷
امید ظریفی
پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۰، ۰۶:۳۳ ب.ظ

ما [شاید] از رکود عبور کردیم!

روزهای گذشته روزهای نسبتن مهمی برای فیزیک‌دان‌ها بود. همه منتظر بودن که از نتیجۀ آخرین آزمایش FermiLab آگاه بشن. کنفرانس خبری تیم FermiLab دیشب برگزار شد، به‌وقت ایران. خلاصۀ داستان، مشاهدۀ ناهنجاری‌ای بین نتیجۀ آزمایشی که انجام داده‌‌بودن و پیش‌بینی نظریِ به‌ترین مدلی بود که در حال حاضر برای توصیف ریزترین ذرات جهان‌مون می‌شناسیم، یعنی مدل استاندارد ذرات بنیادی. ناهنجاری‌ای که خیلی از فیزیک‌دان‌ها رو خوش‌حال کرده.

همین‌جا شاید براتون سؤال پیش بیاد که چرا فیزیک‌دان‌ها باید از وجود یه ناهنجاری بین رفتار واقعی طبیعت و مدلی که از قبل برای توصیف اون پیش‌نهاد داده‌ن خوش‌حال بشن؟ طبیعی‌ئه که اگه آزمایش‌مون رو درست‌وحسابی و با دقت کافی انجام داده‌باشیم، وجود چنین ناهنجاری‌‌هایی به این معنی‌ئه که مدل ریاضیاتی‌ای که برای توصیف طبیعت نوشتیم کامل نیست و نواقصی داره. و خب کی‌ئه که از ناقص‌بودن مدل‌ش خوش‌حال بشه آخه! شما خودت دوست داری مدل‌ت ناقص از آب در بیاد؟!

اما موضوع به این سادگی‌ها نیست. در حال حاضر ما پرسش‌های باز زیاد و مهمی توی فیزیک داریم که هنوز نتونستیم راه‌حل‌های خوبی براشون دست‌وپا کنیم. مثلن یکی از ویژگی‌های مدل استاندارد ذرات بنیادی این‌ه که در قالب این مدل جرمِ نوترینوها دقیقن برابر صفره، اما آزمایش‌هایی که در دهه‌های گذشته انجام شده حاکی از این بودن که نوترینو یه جرم بسیار کمی داره. یا مثلن داستان‌هایی مثل مادۀ تاریک و انرژی تاریک که در حال حاضر صرفن بعضی از خواص‌شون رو می‌شناسیم، و با فیزیکی که الآن بلدیم نمی‌دونیم که دقیقن چی‌ان. همۀ این موارد نشون‌دهندۀ این‌ هستن که احتمالن باید به‌دنبال مدلی ورای مدل استاندارد ذرات بنیادیِ فعلی بگردیم. مدلی که در قالبِ اون بتونیم معماهای بالا رو حل کنیم...

و دقیقن همین‌ مسئله‌ست که باعث می‌شه امروزه فیزیک‌دان‌ها از شنیدن چنین خبرهایی خوش‌حال بشن. چرا؟ چون می‌دونن مدل‌های فعلی‌شون کامل نیست و هرکدوم از آزمایش‌هایی که نتایج این‌چنینی دارن می‌تونن به کامل‌ترکردن این مدل‌ها کمک کنن و اون‌ها رو در جهت درستی به حرکت در بیارن. اما داستان جالب این‌جاست که با این‌که دهه‌هاست فیزیک‌دان‌ها، به دلیل وجود معماهایی مثل معماهای بالا، انتظار دارن که مدل استاندارد ذرات بنیادی در آزمایش‌هایی که انجام می‌دن از خودش ناهنجاری‌هایی نشون بده تا بتونن با استفاده از این ناهنجاری‌ها اون رو کامل‌تر کنن، اما در کمال تعجب این مدل از بیش‌تر آزمایش‌ها با تقریب خوبی سربلند بیرون اومده! و همین مسئله در سال‌های اخیر باعث یه رکود موقت توی فیزیک ذرات بنیادی شده. رکودی که بعضی فیزیک‌دان‌ها، حالا و با توسل به این آزمایش، امیدوارن کم‌کم از بین بره. به‌نوعی می‌شه گفت که نتیجۀ آزمایش آخر FermiLab مهم‌ترین تناقضی‌ئه که در آزمایش‌های زمینی با مدل استاندارد ذرات بنیادی دیده‌شده.    

اما اگه مشتاق‌ید که بیش‌تر و دقیق‌تر دربارۀ فیزیک این مسئله بدونید و از حواشی کارهای انجام‌شده برای انجام‌دادن این آزمایش و نظرات فیزیک‌دان‌هایی که با این مسئله درگیر هستن باخبر بشید، پیش‌نهاد می‌کنم نگاهی به متن مفصلی که Natalie Wolchover ِ عزیز و کاردرست در Quanta Magazine نوشته بندازید. اما اگه حس‌وحال خوندن این متن رو ندارید، پیش‌نهاد می‌کنم نگاهی به این داستان مصور کوتاه که Jorge Cham برای American Physics Society (APS) طراحی کرده و نوشته بندازید. البته خبر خوش این‌ه که Omid Zarifi هم این داستان مصور رو برای Zharfa Student Society به فارسی ترجمه و بازطراحی کرده که می‌توانید اون رو هم همین پایین ببینید! (-: هم‌چنین ایشون بر خودش لازم می‌بینه که از رضا عبادی، صبا اعتضاد رضوی و سجاد پورمنوچهری به‌خاطر پیش‌نهادهای خوب‌شون که باعث به‌ترشدن نتیجۀ کار شدن تشکر کنه. 

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۳۳
امید ظریفی
جمعه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۰، ۰۵:۱۴ ب.ظ

12+1

امروز سیزده‌به‌در است و الآن بعد از ناهار، به سرم زده که بنشینم پای این صفحۀ سفید و بنویسم. از چه؟ نمی‌دانم. طبیعی است که چون امروز سیزده‌به‌در است، اولین چیزی که به ذهن آدم می‌رسد این است که از «سیزده» و «در» و «سیزده‌به‌در» و این‌‌جور چیزها بنویسد. سر ناهار داشتیم سیزده‌به‌درهای گذشته را مرور می‌کردیم. سیزده‌به‌در 99 که تکلیف‌ش مشخص است. هنوز توی گیجی شرایط جدید بودیم. همان روزهایی که برای خندیدن هی می‌گفتیم از اثرات nاُمین روز قرنطینه و از وجنات mاُمین روز قرنطینه و وَ وَ وَ و روزهایی که از جایی به بعد، کلن شماره‌‌شان از دست‌مان در رفت. هر کار کردیم یادمان نیامد سیزده‌به‌در 98 را کجا به‌در کرده‌ایم؛ حتا یادمان نیامد که اصلن به‌درش کرده‌ایم یا نه. فرضیه‌هایی می‌گفت که انگار من زودتر برگشته‌بودم خواب‌گاه و برای همین خاطرۀ مشترکی نداریم. سیزده‌به‌در 97 اما خاطرات واضحی داشت، به‌دلیل حواشی قبل‌ش. جالب‌ترین سیزده‌به‌در اما سیزده‌به‌در 96 بود، سیزده‌به‌درِ منتهی به کنکور. همان ماه‌هایی که واقعن خاطرۀ چندان واضحی ازشان ندارم. هنوز نمی‌دانم آن 10 ماه چرا و چه‌گونه وسط زندگی‌ام سبز شد و از کاروباری که پی‌اش بودم و هستم انداختم. سیزده‌به‌درِ منتهی به کنکور مصداقِ عینی و حقیقی همان سیزدهی است که از همۀ عالم به‌در است، و شهریار فقط می‌تواند ادایش را در‌آورد. مادرم یادآوری کرد که آن‌ روز صبح، وقتی از خواب پا شدم، برگۀ سفیدی برداشتم و بزرگ رویش نوشتم «13» و چسباندم به در اتاق‌م و حکم کردم که این هم سیزده‌به‌درِ امسالِ ما!

حرف خاص دیگری دربارۀ سیزده‌به‌در ندارم؛ اما الآن بعد از ناهار و بعد از نوشتن یک پاراگراف دربارۀ سیزده‌به‌در، هم‌چنان سوزن‌م گیر کرده روی این‌که این صفحۀ سفید را سیاه‌تر کنم. از چه؟ نمی‌دانم. از آینده که آدم خبری ندارد، پس شاید به‌تر باشد برگردیم عقب و برسیم به دوازدهم، روز نهایی‌شدن شمارش آرای «آریِ» زیاد و «نه»ی کم به جمهوری اسلامی. طبق قالب پاراگراف بالا، فکر می‌کنم الآن باید بگویم که: احتمالن اولین چیزی که به ذهن آدم می‌رسد این است که از «جمهوری» و «اسلام» و «جمهوری اسلامی» و این‌جور چیزها بنویسد. اما از آن‌جایی که الآن یادم آمد خیلی‌وقت است می‌خواهم چند جمله‌ای دربارۀ یک موضوع بنویسم و هربار به دلیلی نشده، سریع و بدون فوت وقت، تا سوزن‌م روی نوشتن گیر کرده، جمهوری اسلامی را وصل می‌کنم به انقلاب اسلامی و آن را هم می‌رسانم به درس «انقلاب اسلامی ایران» که ترم گذشته داشتم و از آن‌جایی که همان‌ ترم درس «مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی» را هم با استاد همان درس داشتم، این دو درس را می‌گذارم کنار هم‌دیگر و به‌ترتیب و به‌طورِ خلاصه انقلاب و جامعه صدایشان می‌کنم و می‌روم تا چند کلمه‌ای درباره‌شان بنویسم.

فکر می‌کنم یک نوع از لطیفه‌های مشترک بین دانش‌جوهای همۀ دانش‌گاه‌های کشور، لطیفه‌ها و شوخی‌های مرتبط با دروس مرکز معارف دانش‌گاه‌هاست. مرکز معارفی که نام کامل‌ش «مرکز معارف اسلامی و علوم انسانی» است و خداراشکر یکی-دو سالی است که پای قسمت دوم این عنوان هم با دو درس اختیاری مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی و مقدمه‌ای بر روان‌شناسی به شریف باز شده. مرکز معارفی که به‌نظرم نسبت‌ش با دانش‌جوها -به‌صورت کلی- خیلی شبیه است به نسبت صداوسیما با ملت ایران. و خب روبه‌روی این صفحۀ نورانی، که پیشِ روی شماست، اگر کس است یک حرف بس است... اما از آن‌جایی که بالاخره در صداوسیما هم یک شبکۀ چهاری پیدا می‌شود که یکی-‌دو برنامۀ درست‌وحسابی مثل «زاویه» و «شوکران» بدهد بیرون، احتمالن در مرکز معارف هم تک‌وتوک اساتیدی پیدا می‌شوند که یکی-دوتا درس درست‌وحسابی ارائه بدهند.

استاد انقلاب و جامعه‌ای که ترم پیش داشتیم سیدمهدی مدنی بود، فارغ‌التحصیل دکتری علوم سیاسی دانش‌گاه تهران. هردو درس یک‌شنبه‌ها بود. 8ونیم صبح انقلاب و 1ونیم ظهر جامعه. وقتی شروع کردم کلمات بالا را نوشتن، می‌خواستم با جزئیات از نحوۀ پیش‌رفتن این دو کلاس و بعضی حواشی جالب‌شان بنویسم، اما الآن فکر می‌کنم تا همین‌جا هم این متن کمی طولانی شده و شوق من هم برای سیاه‌کردن صفحه دارد کم‌کم ته می‌کشد؛ پس کلیاتی را می‌گویم و می‌گذرم. امیدوارم بتوانم حق مطلب را ادا کنم. از جذاب‌بودن کلاس‌ها همین بس که همه‌شان را ضبط کردم و در زمان فرجه‌ها (در آن ترم شلوغ) دوباره نشستم به دیدن‌شان. البته که این دوباره‌دیدن‌ها به دوتا کلیپ طنز هم ختم شد که چون یکی را خودشان منتشر کرده‌اند من هم به‌ش آدرس می‌دهم! دو کلیپ طنزی که ناخواسته نمرۀ کامل کلاسی و درنهایت دو بیست برای هردو درس را برای این حقیرِ سراپاتقصیر به‌همراه داشت! درس جامعه‌شناسی که خودبه‌خود برای‌م جذاب بود و با ارائه‌ای خوب جذاب‌تر هم شد. فکر می‌کنم به‌ترین کارکردی که برای چنین درس‌های اختیاری‌ای، که در یک دانش‌گاه صنعتی ارائه می‌شوند، می‌توان متصور بود این است که دانش‌جو درنهایت بفهمد که دقیقن چه‌ها را نمی‌داند! یادم می‌آید اولین جلسۀ انقلاب با جملاتی از این دست شروع شد: جمهوری اسلامی به‌اندازۀ کافی دربارۀ انقلاب 57 برای شما حرف زده... ما دیگه قرار نیست این‌جا هم اون‌ها رو تکرار کنیم... کارمون رو از قبل از مشروطه شروع می‌کنیم و هم‌راه تاریخ آروم‌آروم می‌آیم جلو تا اواخر ترم به این برسیم که چی شد که انقلاب 57 به پیروزی رسید. فکر می‌کنم همین روی‌کرد تاریخی تا حدی نشان‌دهندۀ متفاوت‌بودن درس باشد. درسی که هم تاریخ داشت و هم تحلیل سیاسی و هم با دست‌گذاشتن روی وقایع و تصمیمات مهم سیاست‌مداران کم‌وبیش معاصر، دید خوبی از تحولات ایران در یک‌ونیم قرن گذشته به آدم می‌داد...

هعی! الآن برگشتم و پاراگراف بالا را خواندم خودم. خیر! آن‌طور که باید و شاید نمی‌شود بدونِ روایتِ دقیق‌ترِ شیوۀ پیش‌رفتنِ کلاس‌ها و اشاره به بعضی نکات و یادکردن از بعضی حواشیِ جالب، آن چیزی که می‌خواستم به‌تان منتقل کنم را منتقل کنم. از طرفی -در لحظه- حال بیش‌تری هم برای نوشتن ندارم که بنشینم و با جزئیات، همۀ این موارد را بریزم توی این صفحۀ سفید. شاید در آینده‌ای نزدیک بیش‌تر نوشتم از این‌که این مرکزهای معارف اسلامی و علوم انسانی چه‌قدر می‌توانند مفید باشند و نیستند... از بدی‌های این‌که آدم همین‌طور الکی بنشیند پشت کی‌بورد هم همین است دیگر! امکان دارد بحث گل بیندازد، ولی نگارنده دیگر حال ادامه‌دادن‌ش را نداشته‌باشد و مخاطبی که شما باشی را میان زمین و هوا رها کند به‌امیدِ خدا! 

 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۰۰ ، ۱۷:۱۴
امید ظریفی
شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۹، ۰۴:۰۶ ب.ظ

متین

داشتم به این فکر می‌کردم که این ماسک‌زدن‌ها عجب کمکی کرده به آن‌هایی که توی عالم دیگری هستند و عادت دارند موقع راه‌رفتن با خودشان حرف بزنند یا چیزی زیر لب زمزمه کنند، که دیدم نگاه‌ش به نگاه‌م گره خورده و دارد می‌آید سمت‌م. ثانیه‌ای بعد کنار یخ‌چال بستنی‌فروشی ایستاده‌بودیم و او داشت چشم می‌گرداند که چه می‌خواهد؛ متین را می‌گویم. اول فکر کردم اسم‌ش مهدی است. بعد خودش اضافه کرد که برادری کوچک‌تر دارد که اتفاقن اسم‌ش مهدی است، ولی خودش متین است. هفت‌ساله بود. چیزکی خریدیم که شکل‌وشمایل ظرف‌ش خیلی بچگانه بود -و هرچه با قدوقوارۀ او متناسب بود، هیچ تناسبی با ریش‌های من نداشت- و راه افتادیم سمت بساط کفّاشی‌اش که کمی آن‌طرف‌تر رهایشان کرده‌بود. نشستیم و خوردیم و اندکی حرف زدیم...
هنوز نمی‌دانم شیوۀ رفتار ایدئال با چنین کودکانی چی‌ست. فقط یادم است که مادرم از بچگی به‌م می‌گفت که تا هفت‌سالگی بچه رئیس خونه‌ست؛ هفت سالِ بعد می‌شه وزیر و هفت سالِ بعدتر مشاور. هفت سال چهارم را دیگر نمی‌گفت که سِمَتِ بچه در خانه چی‌ست. شاید از شروع هفت سال چهارم بچه دیگر نباید در خانه بماند! الله اعلم! ما که هستیم فعلن. بگذریم...
هنوز نمی‌دانم شیوۀ رفتار ایدئال با چنین کودکانی چی‌ست... فقط یادم است که مادرم از بچگی به‌م می‌گفت که تا هفت‌سالگی بچه رئیس خونه‌ست... و خب صرف کنار هم قرار گرفتن این‌طور چیزها، خودش به‌خوبی برای من کار روضه را می‌کند و چیز اضافه‌ای نمی‌خواهد... هنوز نمی‌دانم شیوۀ رفتار ایدئال با چنین کودکانی چی‌ست... شاید باید بگذاریم گاهی هم متین‌ها رئیس باشند... شاید... نمی‌دانم...

#تف_تو_ریا

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۱۶:۰۶
امید ظریفی