امید ظریفی

امید ظریفی
سَرگَشتِه‎یِ مَحضیم دَر این وادیِ حِیرَت
عاقِل‌تَر اَز آنیم کِه دیوانِه نَباشیم

فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...

۲۹ مطلب با موضوع «گنجشکانه» ثبت شده است

چند روزی‌ست که خبرها را از این‌ور و آن‌ور دنبال می‌کنم. نمی‌دانم چرا این‌قدر ملت با تصویب CFT در مَشا (بخوانید: مجلس شورای اسلامی!) مخالف‌اند. ما که یک Ads/CFT داریم که وحدت نسبتن خوبی بین گرانشِ کوانتومی و نظریه‌ی میدان‌های کوانتومی برقرار کرده و راضی هم هستیم ازش! از اوانِ کار می‌دانستم این ملت چشمِ مطالبِ فیزیکی را ندارند. آخر چرا نمی‌گذارند این نوگل‌های شکفته‌ی داخل بهارستان کارشان را انجام دهند! خلاصه که هعی... ملت هم ملت‌های قدیم شازده‌جان!

#روز_کودک #تصویب_CFT_در_مجلس

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۲:۵۳
امید ظریفی

هم‌سایه‌ی کناری‌مان، تابان‌خانم، والده‌م را خبر داده که برای عید غدیر هم‌راه اعقاب، عازم کشور دوست و هم‌سایه هستید من باب پابوسیِ یگانه جوان‌مرد عالم. حرفی نیست. اصل دعا و این‌هاست که خودت می‌دانی. فقط می‌ماند یک مسئله که عرض می‌کنم. اگر با اسب و شتر و یا حتا زورق راهی هستید که هیچ، اما اگر تیکت هوایی گرفته‌اید و باید از میدانِ هوایی بپرید، این تن بمیرد برای وصول کارت پرواز شتاب نکنید و بگذارید برای لحظه‌های آخر. هرچه دیرتر، صندلی‌تان ته‌تر. که بنده در طول این سالیان، هرچه در اخبار و جراید از سقوط و مصیب‌های وارده به طیاره‌ها شنیده‌ام و خوانده‌ام، این بوده که سرنشینانِ طیاره به رحمت ایزدی پیوسته‌اند، نه ته‌نشینانِ آن! البت اگر اخوی‌تان به سرش زد که کارت پروازش را فورن بگیرد، خیلی مانع‌ش نشوید! به‌هرحال مرگ و زندگی دست بالایی‌ست، من که کسی نیستم! باقی بقایِ خودت شازده...

#قربان_تا_غدیر

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۱
امید ظریفی

حس طفلی را دارم که تنها به سبب این‌که ابوی‌اش عهد کرده بود بعد از کنکور، برای‌ش از این ماسماسک‌هایِ لمسیِ سیب‌ِگاززده‌دار بخرد، چند ماهی را سگ‌دو زده و حالا در حین این‌که دارد قیمتِ نجومیِ محبوب‌ش را چک می‌کند و می‌بیند که چقدر نمی‌تواند آن را ابتیاع کند، غفلتن شست‌ش خبردار می‌شود که سیاهه‌ی نتایج کنکور آمده و چند لحظه بعد، با دیدن رتبه‌ی درخشان‌ش به این می‌اندیشد که اگر به شمار رتبه‌اش، سرمایه‌ای داشت به دلار، می‌توانست به محبوب‌ش برسد! این احساس هزاربار تقدیم تو نباد شازده‌جان...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۱
امید ظریفی

این قمرِ زمین، همان ماه را می‌گویم، مگر «دیدنی» نبود؟! حرفم این است که بالاخره هر چیزی «چیزنی‌»ست دیگر. فی‌المثل حرص «خوردنی‌»ست، مریض «شدنی‌»ست، آبرو «بردنی»ست، سلام «کردنی»‌ست، دل «بریدنی»‌ست، حاوی «بودنی»ست، جامه «دریدنی»‌ست، صدا «زدنی»ست، رنج «کشیدنی»ست، باقی «ماندنی»ست؛ ماه هم از همان اَوانِ کار «دیدنی» بود. برای همین هم هست که نمی‌توانم هضم کنم که چطور چند وقتی‌ست که می‌گویند قرار است «گرفتنی» شود! مایه‌ی مسرت ماست اگر از این جهالت درم بیاوری شازده‌جان...

#خسوف‌ترین_خسوفِ_قرن

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۲
امید ظریفی

می‌خواهم بی‌تکلّف بنویسم این رقعه را شازده! شاید تفاوتِ حک شدن داخل صفحات تاریخ با فراموش شدن از آن، همین باشد. همین که، شاید «قهرمانانه باختن» مایه‌ی مباهات باشد، که هست، اما هنوز هم «بردن» طعم دیگری دارد. درست است که «قهرمانانه باختن» صد پله برتر از «باختن» است، اما هنوز یک قدم دارد تا به «بردن» برسد. «بردن» یعنی پیروزیِ بدون قید و شرط. «بردن» یعنی کاری کنی که برای پیروزی، فقط نگاهت به خودت باشد، و نه دیگران. باید قبول کنیم کسانی که قهرمانانه می‌بازند، درست است که ضعیف نیستند، اما به اندازه‌ی کافی هم قوی نیستند.

همه‌ی این‌ها را شنیدی، حالا باید بگویم تنها در یک صورت است که «قهرمانانه باختن» افتخار دارد، و آن هم این است که به آن افتخار نکنی. افتخار نکنی و بجنگی برای «بردن»‌های آینده... آری شازده‌جان! آن‌قدر قوی باش که «قهرمانانه باختن» برایت معنی نداشته باشد...

به وقتِ باختی قهرمانانه

روسیه، 2018

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۸
امید ظریفی

شنیده‌ام همراهِ ابوی و والده‌ی گرامی و اخویِ گلابی‌ات عازم ناحیه‌ی قبله‌مان هستی. هم فال باشد و هم تماشا. وعظ و وصیتی هم نیست، خودت دیگر بزرگ شده‌ای. فقط این‌که فراموش نکن دعاهای اصلی را!

این رقعه را هم صرفن برای این قلمی کردم تا ببینی چه کرده‌ای که کتاب‌خانه‌ام هم رو سوی شمایل تو دارد شازده! به حرفش گوش کن و آن دور و بر چراغ کم‌سویی پیدا کن و میانِ نیایش و رازگویی‌هات روی ماهش را هم ببوس...

پی‌نوشت: البته باور کن بودنِ آن «کوچولو» دست من نبوده و نیست هم؛ وگرنه غیر از «جان» و کلمه‌های وابسته، غلط کرده بخواهد چیزی بعدِ «شازده» بیاید!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۸
امید ظریفی

تعجب نکن شازده‌جان... وقتی در این ولایت، عصری وجود داشته که داخل سیاهه‌ی غداخوری‌ها «لیموناد» بوده و «نوشابه» نبوده، تعجبی ندارد که روزگاری هم بیاید که این «شلغمِ مو بور» و آن «تپلِ تقریبن کور» با هم بنشینند سر یک میز و دل بدهند و قلوه بگیرند و بُنچاق امضا بزنند! اصلن همه‌ی دل‌رُبایی و سَحاریّت این دنیا به همین چیزهای غریب‌ش است شازده... بگذریم؛ ما را چه به سیاست. خودت خوبی؟

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۹
امید ظریفی

این روزها که تبِ جام‌جهانی داغ شده، جماعتِ هم‌صنفِ ما هم شروع کرده‌اند به تحریر در مورد سوژه‌ای به اسمِ «جام‌جهانی چشم‌هایت» و به رسمِ عاشقانه‌نوشته و دردنامه و از این‌جور مسائل! من را که بیل هم به کمرم بزنی در هیچ چالشی شرکت نکرده‌ام و نمی‌کنم هم؛ اما گفتم در مورد این یکی چند کلمه‌ای تحریر کنم، شاید جماعت هم‌صنف را پند افتد.

نظر من را بخواهی کلهم‌اجمعینِ عبارتِ «جام‌جهانی چشم‌هایت» از بیخ و بن غلط است. لااقل برای تو غلط است. من نه از حضرتت «جام» می‌خواهم، نه آب‌گینه و نه ظرف بلورین. من را همان «کاسه‌ی گلی» که هفتم ماه صیام، پس از افطار و بعد از درست کردن باغ‌چه‌ی سر کوچه برای‌م آوردی کافی‌ست. حالا این کاسه، فی‌المثل و با عذرخواهی از حضرتت، غلط کرده بخواهد «جهانی» باشد! سرِ جمع به «دو نفر» مربوط است دیگر؛ همین و بس... و اما «چشم‌هایت». خب این بحث‌ش جداست. من کی باشم که بخواهم به‌شان گیر بدهم! اما راستش را بخواهی در نظر من، چشمان تو، نه به خاطرِ هندسه‌شان، که به خاطر «احساس» پشت‌شان است که شده‌اند چشمانِ تو! باور کن...

پس می‌بینی که «کاسه‌ی دونفره‌ی احساست» بیشتر به تنِ این نوشته می‌آید تا عبارت قبلی! بی‌نصیب‌مان نگذار از درون‌مایه‌ی این کاسه شازده‌جان!

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۷
امید ظریفی

خیر سرم گفتم ویندوزِ این ماسماسک را آپدیت کنم، مگر باگ‌وماگ‌ها و خَط‌وخَش‌هایش رخت بر بسته باشند. اما چه «بر بستن»ی؛ چشم و دل‌ت روز بد نبیند! از خدا بی‌خبرها زده بودند و من باب راحتیِ لاگ‌این شدن، آپشن تشخیص چهره را اضافه کرده بودند. منِ از همه‌جا بی‌خبر هم نه گذاشتم و نه برداشتم و بی‌درنگ فعال‌ش کردم. اوایل کارش را به قاعده انجام می‌داد. بالا می‌آمد و قیافه‌ام را تحلیل می‌کرد و تا می‌فهمید خودمم، چشمکی می‌زد و وارد می‌شد. اما گذشت تا پسینِ دیروز که گرمابه‌ای رفتم و دستی به سر و صورت‌م کشیدم... بعد که دوباره نشستم پشت‌ش، دیدم که دچار سهوِ عمل شده. می‌نوشت تویی که نشستی اینجا، صاحبِ من نیستی! جل‌الخالق! چندین‌وچندبار تمام‌رخ و نیم‌رخ و سه‌رخ و از این‌ور و آن‌ور و با کله‌ی برعکس و پشتِ سر و هزار جنگولک‌بازیِ دیگر امتحان کردم و هر بار همان پیغام قبل را می‌داد. باری دریافتم که یحتمل به خاطر ریش و سبیل‌هاست که دیگر نیست!

خلاصه تو که دستت توی تکنولوژی و از این قِسم داستان‌هاست، بگو ببینم نباید که تا دو سه هفته‌ی دیگر صبر کنم تا موهای صورت‌م کانه ظهر دیروز شود شازده؟! 

#این_داستان_استثنائن_واقعی‌ست!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۳۲
امید ظریفی

فکری این توهماتم که مثلن داخل اتاقِ کرسی، روی پشتی و روبه‌روی مکعب مُلَوَن لم داده‌ام و مردک اخبارگو هم دارد از آن تو در مورد تحولات و مقاتلات خاورمیانه نطق می‌کند. یک‌باره از شاه‌نشین صدایت می‌آید که نگاه کن ببین قیمه‌ی روی بار ته نگیرد! جَلدی خودم را به مطبخ می‌رسانم و می‌روم بالای سر قابلمه و درش را برمی‌دارم. جدایِ رنگ و بوی دل‌برش، دفعتن شستم خبردار می‌شود که عجب تناظری دارد این قیمه‌ی روی بار با داستانِ منطقه! لپه‌ی افغانی، زردچوبه‌ی لبنانی، سیب‌زمینی ترکیه‌ای، لیموعمانی ایرانی، رب‌گوجه‌ی سوری و یحتمل برنج پاکستانی. یک ترکیب خاورمیانه‌ای کامل! هر قُلپی که می‌جوشد، پنداری بمبی در جایی منفجر می‌شود و تکه‌های گوشت‌ش هم که انگار پاره‌پاره‌های بدن آدم‌ها... ولش کن؛ سرِ ظهرِ ماهِ صیام حالت را بد نکنم شازده!

پیش‌پیش قبول باشد نماز و روزه‌ات. والسلام علی من اتبع الهدی!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۱۹
امید ظریفی