امید ظریفی

امید ظریفی
سَرگَشتِه‎یِ مَحضیم دَر این وادیِ حِیرَت
عاقِل‌تَر اَز آنیم کِه دیوانِه نَباشیم

فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...
آخرین مطالب

۵ مطلب با موضوع «خاطرات کوتاه» ثبت شده است

نُه. کوچیک که بودم (بازم حول و حوش اوایلِ ابتدایی) فکر می‌کردم چک کردن پاسپورت برای خروج از کشور حتمن باید لبِ مرز انجام بشه! به همین دلیل تصور می‌کردم کسایی که زمینی سفر می‌کنن، دم مرز پیاده میشن و از یه اتاقک کوچیک، که توش پاسپورت‌ها رو چک می‌کنن، رد میشن و میرن توی اون یکی کشور و بعد مسیرشون رو ادامه میدن. اما هرکار می‌کردم نمی‌تونستم بحث چک کردن پاسپورت توی سفرهای هوایی رو برای خودم هضم کنم و به نتیجه برسونمش. توی یه بازه‌ی زمانی خیلی فکر کردم به این موضوع و به ترتیب فرضیه‌های زیر رو برای خودم دادم:

یک. وقتی هواپیما به مرز نزدیک میشه، مهمان‌دارها میان و همون‌جا توی هوا پاسپورت‌ها رو چک می‌کنن! :-| مدتی با این فرضیه خوش بودم تا اینکه به این مشکل برخوردم که خب اگه یه نفر پاسپورتش اوکی نبود، چی میشه؟! هواپیما رو برمی‌گردونن به فرودگاه مبدا؟ یا مثلن مسیر رو ادامه میدن و وقتی رسیدن به مقصد، اون طرف رو با یه پرواز دیگه برمی‌گردونن؟ اگه کل پرواز پاسپورت‌شون مشکل داشت چی؟ خلاصه این سوال‌ها و ده‌ها سوال دیگه باعث شد که به این نتیجه برسم که این فرضیه‌ام نمی‌تونه چندان درست باشه! پس رفتم سراغ فرضیه‌ی بعدی...

دو. لبِ مرزِ کشورها یه فرودگاه‌های کوچیکی تعبیه شده که هواپیما اونجا میشینه، بعد مسافرها پیاده میشن و میرن توی همون اتاقکه و پاسپورت‌هاشون چک میشه و بعد از اینکه وارد خاک اون یکی کشور شدن، دوباره سوار همون هواپیما میشن و به راه خودشون ادامه میدن! :-| یه چند مدتی هم خودم رو با این فرضیه راضی کردم تا بالاخره به این مشکل رسیدم که فرض کن از ایران بخوایم بریم ژاپن! خب از هزارتا کشور باید رد بشیم و هر بار هم باید برای ورود به هرکدومشون لب مرز فرود بیایم تا پاسپورت‌هامون رو چک کنن و بتونیم دوباره به مسیرمون ادامه بدیم. اینقدر در نظر خودِ اون‌موقع‌م فرآیند حوصله‌سربر و کم‌بازدهی بود که مجبور شدم این فرضیه‌ام رو هم رد کنم!

خلاصه که یک روز بالاخره مشکلم رو با خونواده در میون گذاشتم و بعد از مدت‌ها تفکر و تاملِ بسیار فهمیدم روندِ کار چطوریه (-:

درسِ اخلاقی: گاهی به نتیجه نرسیدن‌هامون به خاطر فرض‌های اولیه‌ی اشتباهیه که داریم! اون‌ها رو درست کنیم، بقیه‌اش حله!

 

دَه. فکر کنم خود نُه به اندازه‌ی دو تا خاطره می‌ارزید! علی برکت الله...

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۳۵
امید ظریفی

هفت. دیشب حدود یک ساعتی توی حیات خوابگاه با علی [صادقی]، یکی از دوست‌هام -اگه نشه بهش گفت برادر- که خونه‌مون از اول دبیرستان روی سر خونه‌ی اون‌ها بود، داشتیم از 4 - 5 سال گذشته حرف می‌زدیم. خاطره‌ای رو برام تعریف کرد که از یادم رفته بود. دوم دبیرستان بودم. امتحان ترم اول ادبیات بود. یکی از سوالات‌مون این بود که یک جمله در مورد کلمه‌ی «خوشه‌چین» بنویسید. من هم کاملن می‌دونستم که منظورش این بوده که مثلن بگید که این کلمه یعنی چی و به چه کسایی خوشه‌چین می‌گن. اما نمی‌دونم چرا سر جلسه به ذهنم خطور کرد که شاید منظور طراح این بوده که شعری، نثر مسجعی، جمله‌‌ی ادبی‌ای، یا خلاصه یه همچین چیزی بنویسید. به همین دلیل نه گذاشتم و نه برداشتم و چند بیت اول آهنگ خوشه‌چینِ سالار عقیلی رو نوشتم:

من که فرزند این سرزمینم

در پی توشه‌ای، خوشه‌چینم

شادم از پیشه‌ی خوشه‌چینی

رمز شادی بخوان از جبینم

 

قلب ما بود مملو از شادی بی‌پایان

سعی ما بود بهر آبادیِ این سامان

خوشه‌چین، کجا اشک محنت به دامن ریزد

خوشه‌چین، کجا دست حسرت زند بر دامان

 

یادم نیست نمره‌اش رو گرفتم یا نه! (-: #ایده‌ی_الکی_نزنیم!

 

هشت. کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم. یه روز مادرم ازم پرسیدن که آیا می‌تونم برای ضرب کردن عددهایی که رقم یکان‌شون پنجِ، توی خودشون رابطه‌ای بدست بیارم یا نه. یادمه که یکی دو ساعتی وقت گذاشتم و هی ضرب کردم و ضرب کردم، تا بالاخره رابطه‌اش رو پیدا کردم. و این شد اولین کشف ریاضیاتیِ من! #دیگه_چی؟!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۰
امید ظریفی

پنج. باید اعتراف کنم توی دوران کودکی (حدودن قبل از دبستان) یکی از بزرگترین افتخاراتم این بود که وقتی میرم سلمونی، بدون اینکه آقای سلمونی بگه سرت رو کدوم‌ور ببر، خودم با توجه به حرکت‌هاش بفهمم سرم رو باید به کدوم سمت کج کنم تا اون راحت کارش رو بکنه. هر بار که درست این کار رو انجام می‌دادم حس بسیار خوبی بهم دست می‌داد. یه چیزی مثل حس قدرت! #کودک_بودیم_و_جاهل (-:

 

شش. اصولن آدم وفاداری هستم. نسبت به همه‌چیز. از خانواده و دوستان گرفته تا کتاب‌هام و زیردستیم و لیوان چای‌ام! به همین دلیل در برابر تغییرات تحمیلی (چه کوچیک، چه بزرگ) یه لختی خاصی دارم همیشه؛ که لزومن خوب نیست. حالا نکته اینجاست که وفاداریِ من، توی دوران راهنمایی، به یکی از شیرهای آب‌خوری مدرسه هم تعمیم پیدا کرد! مدرسه‌مون چهارتا شیر آب‌خوری داشت و من در طول سه سالی که اونجا بودم، به غیر از یکی دو مورد، فقط و فقط از شیر دوم از سمت چپ آب می‌خوردم! انگاری به آب زمزم وصل بود. #وفاآبی

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۰۷:۰۰
امید ظریفی

سه. وقتی کوچیک بودم به صورت کاملن default فکر می‌کردم که دو کلمه‌ی "دور" و "دیر" هم برای زمان به کار میرن و هم برای مکان؛ و تنها فرقشون اینِ که "دور" رسمی و کتابیِ، ولی "دیر" خودمونی و محاوره‌ای! هر بار هم که مادرم بهم میگفتن: «دیر نه، دور!» فکر می‌کردم منظورشون اینه که رسمی حرف بزنم و هر بار هم که میگفتن: «دور نه، دیر!» با خودم میگفتم آخرش باید رسمی حرف بزنم یا نه! :-| خلاصه اینکه این پیش‌فرض پسِ ذهنم بود تا اواخر دبستان که بالاخره فهمیدم هر کدومشون برای کدوم مورد به کار میره. شاید به این موضوع دقت کرده باشید و شاید هم نکرده باشید، ولی استفاده‌ی اشتباه از این دو کلمه در جاهای مختلف (از کتاب گرفته تا تلویزیون) بسیار چیز رایجی‌ِ و هر روز تکرار میشه.

#راه_دیرِ_دور_شده یا #راه_دورِ_دیر_شده (-:

 

چهار. مکالمه به وقتِ صبح‌هایِ اوایل دبستان و قبل از آن! وقتی که می‌خواستم سریع صبحانه‌ام رو بخورم و برم مهدکودک یا مدرسه. من و مادرم.

- (لیوان چایی را به دهنش نزدیک می‌کند) آخ!

+ سوختی؟ میخوای آب بریزم توش زود یخ بشه؟

- نه؛ شکر بریزید شیرین هم بشه ^__^

+ چی؟! (قهقهه میزند!)

بله؛ یکی از نظریات default دیگه‌ی ذهنم این بود که شکر علاوه بر شیرین کردن چایی، اون رو سرد هم میکنه! با وجود اینکه یادم نمیاد هیچ‌وقت این اتفاق برام افتاده باشه، ولی نمی‌دونم چرا تا مدت مدیدی این نظریه رو برای خودم داشتم و وقتی می‌خواستم چایی‌م زودتر سرد بشه، ناخواسته می‌رفتم سراغ شکرپاش؛ حتی وقتی اونقدر بزرگ شده بودم که می‌فهمیدم این کار اثری نداره :-|

اما گذشت و گذشت تا رفتم راهنمایی و یه روز توی زنگ علوم، معلم‌مون گفت که حل شدن شکر در آب یه فرآیند گرماگیره و برای همین دمای آب رو کم می‌کنه؛ پس اگه صبح عجله دارید و می‌خواید سریع چایی‌تون رو بخورید و بیاید مدرسه، اون رو شیرین کنید! (-: هرچند این تغییر دما اونقدر محسوس نیست، ولی بازم گواه اینِ که پیش‌فرض کودکی‌م درست بوده!

#کارهای_کودکان_را_الکی_هم_که_شده_جدی_بگیریم!

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۰
امید ظریفی

یک. یادمه یکی دو سال اول دبستان به واسطه‌ی اینکه ساکن یزد شده بودیم و مسیر بین یزد و آباده رو زیاد می‌رفتیم و میومدیم، خیلی به این موضوع فکر می‌کردم که فاصله‌ی باقی‌مونده تا شهرها رو چطوری بدست میارن و روی تابلوهای سبز بین شهری می‌نویسن. چون تا اون موقع، متر بزرگ‌ترین وسیله‌ی اندازه‌گیری طولی بود که دیده بودم، پاسخ اولم به این سوال این بود که یحتمل یه نفر (یا چند نفر) قدم به قدم این فاصله‌ها رو با متر اندازه می‌گیرن! (-: البته چندی نگذشت که یه مسافرت طولانی رفتیم و خودم پی بردم که همچین چیزی عملن ممکن نیست. پس یه ایده‌ی خفن زدم! و اون این بود که یحتمل ملت یه طناب خیلی بلند (مثلن توی اُردِر 100 متر!) دارن که یک سرش رو می‌ذارن توی یه ماشین و اون یکی سرش رو هم میذارن توی یه ماشین دیگه. بعد ماشین اول ساکن می‌مونه و ماشین دوم تا طناب کاملن کش بیاد حرکت می‌کنه. بعد ماشین دوم سرجاش ساکن میمونه تا ماشین اول بیاد و همین کار رو تکرار کنه و الی آخر. اینطوری خیلی راحت فاصله‌ی بین دو تا شهر حساب میشه و کسی هم نیاز نیست قدم به قدم راه بره و خسته بشه! گذشت و بالاخره یک روز این سوال رو توی خونه پرسیدم. مادرم ازم پرسیدن که خودت چی فکر می‌کنی و من هم چون مطمئن بودم که جواب رو می‌دونم، سینه سپر کردم و نظریه‌ی خودم رو در جمع علمی خانواده مطرح کردم! خلاصه اینکه نمی‌دونم چرا، ولی به واسطه‌ی جوابم یه جو شاد و مفرحی توی جمع سه نفره‌مون تشکیل شد و پدر و مادرم حسابی برای پسر متفکرشون ذوق کردن! (-: البته آخر کار هم با یه سیستم کذایی به اسم کیلومترشمار آشنام کردن که انگار همین کاری که گفتم رو کمی راحت‌تر انجام میده! (-: #نظریه‌های_یک_ذهن_مُشَوَش

 

دو. توی همون سال‌ها بود که پدرم اولین سوال جدی فیزیکی عمرم رو ازم پرسیدن! دو نفری سوار ماشین و در راه یزد به آباده بودیم. توی یه تیکه از مسیر یه تریلی جلومون بود که داشت با فاصله‌ی ثابتی از ما حرکت می‌کرد. من روی صندلی جلو نشسته بودم و داشتم غر می‌زدم که بین راه نگه داریم تا برم و چیپس بخرم. پدرم هم به صورت دیفالت مخالف بودن. بعد از کلی اصرار بالاخره گفتن که یه سوال ازت می‌پرسم، اگه درست گفتی یه جا نگه می‌دارم. من هم قبول کردم. پرسیدن که الآن سرعت ما بیشتره یا اون تریلی‌ای که جلومونه :-؟ منم یه نگاه به تریلی کردم، یه نگاه به خودمون، یه کم فکر کردم و سریع گفتم که معلومه، سرعت اون، چون جلوتر از ماعه! (-: بعد پدرم یه لبخند ملیحی زدن و گفتن نه، گفتم چرا، جواب دادن که اگه سرعت اون بیشتر بود باید فاصله‌ی بینمون زیاد میشد و از این داستان‌ها. و اون موقع بود که برای اولین‌بار سرعت نسبی رو با گوشت و پوست و خونم درک کردم و شهود فیزیکی‌م شکل گرفت! از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون که اصلن دلیل اینکه شروع کردم به خوندن فیزیک این بود که اگه یه موقع یه درخواستی از پدرم کردم و ایشون هم یه همچین شرطی گذاشتن، توانایی بردن شرط رو داشته باشم (-: ادامه‌ی داستان رو دقیق یادم نیست، ولی مطمئنن پدرم روی حرفشون موندن و چون اشتباه جواب داده بودم جایی نگه نداشتن! #نه_به_به_چالش_کشیدن_کودکان

 

 

پ.ن1: انگار روز دراماتیک بنده (مطلب قبلی) با بی‌خوابی امشب‌م داره ادامه پیدا می‌کنه...

پ.ن2: سری مطالب «خاطرات کوتاه» ادامه‌دار خواهد بود به امید خدا! و من الله التوفیق (-;

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۴:۱۹
امید ظریفی