امید ظریفی

امید ظریفی
سَرگَشتِه‎یِ مَحضیم دَر این وادیِ حِیرَت
عاقِل‌تَر اَز آنیم کِه دیوانِه نَباشیم

فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...
آخرین مطالب

۲۰ مطلب با موضوع «کتاب‌ها» ثبت شده است

 

«بودن»، داستانِ عکس پایین است. داستانِ طور دیگر نگاه کردن. داستانِ بخت و اقبال. داستانِ طبیعت. برای همین اسم شخصیت اصلی کتاب «چَنسی گاردینر» است. داستان بسیار کوتاه است و هرچه که بخواهم بگویم مقدار خوبی از آن را لو می‌دهد. اما قضیه از این قرار است که چنسی از بدو تولد دچار یک نوع اختلال مغزی است و برای همین نمی‌تواند خوب فکر کند. از همان زمان نوزادی که مادرِ خود را از دست می‌دهد مردی ثروت‌مند او را به خانه‌ی خودش می‌برد و پرورشش می‌دهد. سال‌ها می‌گذرد. چنسی بزرگ می‌شود، ولی هنوز نمی‌تواند خوب فکر کند. او نه هویتی دارد و نه نیاز است که داشته باشد؛ چون تمام وقتش را به حفاظت از باغِ پیرمرد و دیدن تلویزیون می‌گذراند و تا به حال هم فقط چند باری از اتاق خودش بیرون رفته. خارج از خانه که بماند! اما بالاخره یک روز پیرمرد می‌میرد. چنسی مجبور است خانه را ترک کند و ...

فیلم «Being there» هم که در سال 1979 ساخته شده، بر اساس همین کتاب است. هنوز ندیدمش. دیدم می‌نویسم ازش. 

 

 

پی‌نوشت1: «عشق» مهم‌تر از «شوقِ باهم‌بودن» است.

پی‌نوشت2: «حضور» مهم‌تر از «بودن» است.

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۳
امید ظریفی

یک‌شنبه‌ی این هفته رضا امیرخانی مهمون شریف بود. برای گپ‌وگفتی در مورد کتاب جدیدش، رهش. اولین باری که دیدمش روز بعد از رونمایی رسمی کتاب، در مشهد بود. کتاب‌ها رو بار زده بود و با ماشین خودش از تهران آورده بود. از طرف دانشگاه رفته بودیم و همون حوالی هم بلیت قطار داشتیم برای برگشت. خودم رو به مراسم رسوندم. وقتی صحبت‌هاش تموم شد، دو تا سوال در مورد کتاب ازش پرسیدم. برای امضا که رفتم، وقتی نوبت بهم رسید (به خاطر شلوغی) می‌خواستن که میز مربوطه رو جابه‌جا کنن. منم مثل انسان‌های مظلوم گفتم که باور کنید بلیت دارم؛ مال من رو امضا کنن بعدش هرجا می‌خواید ببرید میز رو! (-: خندید و اسمم رو پرسید. گفت این هم برای امیدی که بلیت داره. ازش تشکر کردم و گفتم که هم‌دانشگاهی‌ش هم هستم. پرسید چه رشته‌ای، گفتم فیزیک. پرسید که دکتر منصوری هنوز هست، گفتم یکی دو سالی میشه بازنشسته شدن. گفت دکتر ارفعی چی، گفتم بله هنوز هستن. گفت که قدرش رو بدونید، مثلش پیدا نمیشه!

خلاصه که کتاب رو گرفتم و رفتم راه‌آهن. [فکر کنم] بعدازظهرِ پس‌فرداش سر کلاس معادلات تموم شد. واقعن دیدگاه این آدم رو ستایش می‌کنم. با وجود اینکه نسبت به بقیه‌ی کتاب‌های امیرخانی، نسبتن به این کتاب نقدهای جدی‌تری وارد شده، ولی به نظرم هنوز هم حرف‌های زیادی برای گفتن داره. وقتی کتاب تموم شد سوال‌های زیادی توی ذهنم شکل گرفت. مثلن اینکه چرا شخصیت‌های رهش به اندازه‌ی آثار قبلی امیرخانی پخته نیستن؟ چرا آخر کار راه حلی داده نشد برای شهر؟ این دو تا سوال پس ذهنم بودن تا جلسه‌ی یک‌شنبه‌ی این هفته، که از قضا هر دو سوال رو به صورت کامل جواب داد.

توی متن زیر که گزارش روزنامه‌ی شریف از مراسمه، میتونید بیشتر در مورد کتاب بدونید و جواب این دو تا سوال رو هم پیدا کنید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۹
امید ظریفی

28 اسفندماه شروعش کردم و امشب تمام شد. در طول تعطیلات خیلی وقت نشد که منظم پیش برم و بعد از اون هم که درگیر میان‌ترم‌ها بودم (و هستم.) برای همین خواندنش طولانی شد. اما خوبی‌ای که داشت این بود که فرصتی پیدا شد تا حدود یک ماه با «علیِ فتاح» زندگی کنم. اگر کتاب‌های امیرخانی را خوانده باشید مطمئنن متوجه شده‌اید که او سبک خاص خودش را دارد. سبکی که شاید برای غیرِ هم‌فکرانش کمی غیرقابل‌باور و یا حتا مسخره به نظر برسد؛ اما برای کسانی که فکر و زبان او را می‌فهمند اوج لذت است. چیزی که در کتاب‌های امیرخانی (آن‌هایی که تا به حالا خوانده‌ام) برای من جذاب است، از یک سو زبانِ پر از کنایه و از سوی دیگر نمادسازی‌های اوست. وقتی اتفاقی کوچک در صفحه‌های اول کتاب رخ می‌دهد و بعد از حدود 500 و خورده‌ای صفحه دلیلش را می‌بینی مطمئن می‌شوی وقتی که برای مطالعه‌ی کتاب گذاشته‌ای بی‌ثمر نبوده، چون دست‌کم نویسنده nها برابر وقت گذاشته تا این‌گونه حوادث را به هم مرتبط کند و در آخر هم نتیجه‌گیری‌اش را به زیباییِ هرچه تمام‌تر نشانت دهد.

داستانِ کلی کتاب در تهرانِ دهه‌ی بیست شمسی اتفاق می‌افتد. چالش‌های خانواده‌ای متمکن در طهران و حوادثی که اعضای این خانواده دچارش می‌شوند. عشقی که از کودکی شکل می‌گیرد و در طول زمان پخته می‌شود و تا آن سر دنیا می‌رود و تا زمان پیری و شب بمباران سال 1367 ادامه پیدا می‌کند. شاید هم تا به حالا. باید اعتراف کنم که (همانند بسیاری که کتاب را خوانده‌اند) محبوب‌ترین شخصیت کتاب برایم «درویش مصطفا» بود و هست. دلیلش برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند مشخص است و برای کسانی که قصد خواندنش را دارند مشخص خواهد شد. برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند و قصد خواندنش را هم ندارند هم که فرقی نمی‌کند! (-:

 

پ.ن1: به دلیل میان‌ترم‌ها وقت زیادی ندارم که بنویسم. قانع هستم به همین. قانع باشید به همین!

پ.ن2: مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَ ماتَ، ماتَ شَهیدا...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۶
امید ظریفی

اسامی، اماکن، عواطف و تمام داستان‌های داخل گنجشکانه فانتزی و تلاشی ناقص هستن برای اینکه بتوانم با زبان جدیدی بنویسم. داستانِ شروع اینگونه نوشتن هم برمی‌گردد به خواندن کتاب گچ‌پژ آقای محسن رضوانی، که شامل قجری‌نوشت‌های وبلاگ‌شان در بین سال‌های 89 تا 92 است. (هیچ‌وقت نفهمیدم چرا وبلاگ‌شان فیلتر است!) شخصیت شازده را از ایشان دزدیده‌ام! قالب بعضی از نوشته‌هایم نیز منطبق بر نوشته‌های ایشان است؛ باز اگر اسمش را دزدیدن نگذاریم! (-: خلاصه اینکه خواستم بگویم همه‌ی داستان‌ها و عبارت‌ها و کلمه‌ها و ایده‌های داخل گنجشکانه از خودم نیست.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۵۵
امید ظریفی

یک سری کتاب‌ها هستن که باید هر سال خوندشون. تا پارسال، برای من، فقط شازده کوچولو توی این لیست بود؛ اما امسال کیمیاگر پائولو کوئلیو هم بهش اضافه شد. خلاصه اینکه امروز برای nامین بار شازده کوچولو رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش و تمومش کردم. بزرگترین حسن این کار مقایسه است. مقایسه‌ای که می‌تونی بین خودِ سالِ پیشت و خودِ امسالت انجام بدی. اینکه چقدر تونستی به ایده‌آل‌های شازده کوچولو نزدیک بشی. اینکه از اون موقع تا حالا چقدر تونستی وارد دنیای آدم‌بزرگ‌ها نشی. اینکه از اون موقع تا حالا چند تا گل رو اهلی کردی. اینکه از اون موقع تا حالا چقدر تونستی لبخند ستاره‌های توی آسمون رو ببینی. اینکه چقدر غروب‌ها رو بیشتر دوست داری. اینکه آیا تونستی صفت‌های پادشاه و مرد خودپسند و مِی‌خواره رو از خودت دور کنی یا نه. اینکه آیا زندگیت رو یه کلاه می‌بینی یا یه فیل بزرگ توی بدن یه مار!

در آخر: راز من این است و بسیار ساده است. فقط با چشم دل می‌توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۳۹
امید ظریفی

 

دو هفته‌ی اول دی ماه سال پیش نقطه‌ی عطفی در زندگی من بود و مطمئنن این بازه زمانی را هیچ‌وقت فراموش نمیکنم. فقط و فقط برای اینکه دو کتاب بسیار عالی را خواندم که رتبه‌بندی کتاب‌های مورد علاقه‌ام را کلن به هم زدند. کتاب‌هایی که با وجود اینکه در بازه‌ی زمانی امتحانات ترم اول بود تقریبن یک نفس خواندمشان و لذت بردم. کتاب‌های "مریخی" و همین کتاب "فرار از اردوگاه 14". مریخی فعلن اول است (و به احتمال زیاد تا مدت‌ها می‌ماند!) و این کتاب دوم. در مورد کتاب و فیلم مریخی در آینده توضیح خواهم داد. فعلن بپردازیم به فرار از اردوگاه 14.

چون خیلی وقت هست که از خواندن کتاب می گذرد فقط نکات مهم آن یادم هست که از جهاتی خوب و از جهاتی هم بد است. کتاب نوشته‌ی بلین هاردن است و در مورد زندگی مردی به نام شین‌این‌گئون که در امنیتی‌ترین اردوگاه کار کره شمالی یعنی اردوگاه 14 به دنیا آمده و در آنجا بزرگ شده. اردوگاه 14 اردوگاه زندانیان سیاسی است که حکومت کره شمالی وجود آن را رد می‌کند. تا به حال هیچ‌کس نتوانسته از آن فرار کند؛ هیچکس جز شین‌این‌گئون! این داستان به خوبی خودکامگی، دیکتاتوری و ظلم حکومت کره شمالی را نشان می‌دهد. کشوری ورشکسته که مجهز به سلاح اتمی است!

می‌خواهم کمی داستان را لو بدهم؛ چون شاید خیلی از شماها نخواهید یا نتوانید کتاب را بخوانید. (که البته توصیه می‌کنم حتمن بخوانید!) پس کمی از داستان را می‌نویسم تا بیشتر بدانید! (نثر مسجع یعنی این (-:  )

اولین خاطره‌ی شین از کودکی‌اش صحنه‌ی اعدامی‌ست که در چهار سالگی دیده. مردی روی سکوی اعدام است. کسی که نگهبانان دهانش را از سنگ پر می‌کنند تا مبادا بر ضد حکومت حرفی بزند و بعد پارچه‌ای روی سرش می‌کشند. سه نگهبان دیگر تفنگ بدست و آماده شلیک و لوله‌های تفنگ‌هایشان را به سمت او نشانه رفته‌اند. هر کدام 3 بار شلیک می‌کنند و ... . این اولین خاطره اوست! اولین خاطره ما از بچگیمان شاید بازی با پدر و مادرمان باشد، اما او اولین خاطره‌اش مشاهده‌ی بی‌رحمانه‌ترین صحنه موجود در عالم است.

اردوگاه 14 ده قانون دارد که همه باید حفظ باشند. فراموش کردن حتی یک مورد از آن‌ها موقعی که یکی از نگهبانان از تو می‌خواهد تا آن‌ها را بازگو کنی یعنی کار اضافه و تعطیلی غذا برای چند روز. ده قانونی که تقریبن فرم کلیشان اینگونه است: "اگر کسی x را انجام دهد/ندهد، بلافاصله به او شلیک خواهد شد." اردوگاه 14 جایی است که نگهبانان انتخاب می‌کنند که چه کسی با چه کسی ازدواج کند. جایی است که نگهبانان هر بلایی بخواهند می‌توانند سر مردم کشورشان بیاورند. اردوگاه 14 جایی است که در آن‌جا بچه‌ها (و بقیه) یاد می‌گیرند اگر پاداش می‌خواهی باید خبرچینی کنی. خبر بیشتر، غذای بیشتر. اردوگاه 14 جایی است که همه به بقیه به عنوان رقیب خود در بدست آوردن غذا نگاه می‌کنند. اردوگاه 14 جایی است که تقریبن همه‌ی زندانیان آن از سوء تغذیه رنج می‌برند. در یک کلام، اردوگاه 14 جایی است که در آن خبری از احساسات انسانی نیست.

چیزی که برای من دردناک‌تر از همه چیز است این است که این اردوگاه مثل اردوگاه‌های کار نازی‌ها متعلق به n سال پیش نیستند که بگوییم گذشته اند و تمام شده اند؛ بلکه همین الآن که شما دارید این متن را می‌خوانید تعداد زیادی در آن‌جا مشغول کارند و شاید یکی را هم همین چند دقیقه پیش با همان وضعیت اَسَفناک بالا اعدام کرده باشند.

دردناک ترین قسمت کتاب برای من زمانی بود که مربوط میشد به لحظه فرار شین همراه با دوستش از اردوگاه. اردوگاه توسط فَنس هایی که به برق قوی وصل بودند محافظت میشد. در شبی سرد در سال 2006 که مقدار زیادی برف هم آمده بود، موقعیت فرار جور میشود؛ یعنی کاری که باید انجام بدهند در نزدیکی مرز اردوگاه است. قسمتی که تکه ای از فنس آن سوراخ شده. به دلیل محافظت گسترده در مناطق مرزی اردوگاه، آن ها شاید فقط یکی دو دقیقه وقت داشتند تا از آن سوراخ عبور کنند. در فرصت مناسب به سمت آن میدوند. شین جلو میرود و دوستش پشت سرش. ناگهان پای شین لیز میخورد و می افتد زمین. همین باعث میشود که دوستش جلو بیفتد و اول او وارد سوراخ شود. ولی در همان لحظه اول به دلیل برخورد بدنش به سیم پایینی بر اثر برق گرفتگی میمیرد و همانجا می افتد. و همین فرصت را برای شین فراهم میکند تا از روی بدن او رد شود (از بدن دوستش به عنوان محافظ استفاده میکند) و به آن سمت برود و از اردوگاه خارج شود. قسمت دردناکش برای من آنجا بود که وقتی این قسمت از کتاب را میخواندم با خودم فکر کردم با توجه به اختلاف زمانی ایران با کره شمالی زمانی که شین در حال فرار بوده و عملن یک زمین خوردن تا مرگ فاصله داشته، به احتمال زیاد در حال بازی کردن بوده ام، به دور از هر گردش روزگار...

فکر میکنم کافیست!

 

پ.ن: تاکید موکد میکنم که این کتاب را حتمن بخوانید!

 

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۵۰
امید ظریفی

 

کتاب "آقای مانک به آتش‌نشانی می‌رود" کتابی‌ست نوشته‌ی لی گُلدبرگ از سری مجموعه‌ی "آقای مانک به فلان‌جا می‌رود" که "فلان‌جا" در هر جلد عوض می‌شود! داستان در مورد کارآگاهی به نام مانک است که با هوش خود به راز‌های قتل‌های پیچیده دست پیدا می‌کند. البته او شخصیت عجیبی دارد و در مقابل این نبوغ از سطح روابط اجتماعی بسیار پایینی برخوردار است و بیشتر مانند بچه‌ها رفتار می‌کند. به همین دلیل نتوانسته است که به استخدام اداره پلیس در بیاید. او همچنین پرستاری دارد (که داستان از زبان همین پرستار بیان می‌شود) تا مراقب او باشد و هر جا که می‌رود همراه او باشد تا مشکلی برایش پیش نیاید. داستان اصلی این جلد در مورد قتل پیرزنی‌ست که در خانه‌ای نزدیک یک ایستگاه آتش‌نشانی رخ می‌دهد و بقیه قضایا...

جلد دوم این مجموعه نیز به نام "آقای مانک به هاوایی می‌رود" به تازگی ترجمه و چاپ شده است. حتمن میخوانمش!

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۴:۱۸
امید ظریفی

 

مثل کتاب پروفسور زالزالک! ولی با داستانی قوی‌تر و جذاب‌تر. داستان در زمان جنگ و در مورد دختری‌ست به نام هستی. دختری که کارهایش بیشتر به پسرها می‌خورد؛ فوتبال بازی می‌کند، موتور می‌راند و از خاله بازی متنفر است. همین...

 

پ.ن1: شاید برایتان سوال باشد که من چرا هر از چندگاهی این کتاب‌های کانون پرورش فکری را میخوانم؟! جواب!: البته در کل کتاب‌های خوبی هستند ولی دلیل اصلی‌اش این است که نوشتن یادم می‌دهند! باز هم همین... (:

 

پ.ن2: چرا به این بازی، میگن "خاله بازی"؟! واقعن چرا؟! هزار تا فَک و فامیل دیگه داریم! عمو، عمه، دایی و ...! بعد مثلن اون بچه‌ای که میره با عروسکاش خاله بازی میکنه طبیعتن خودشو میذاره جای مامان عروسک‌ها نه خاله‌شون! بعد میگن چرا بچه‌ها دوگانگی شخصیت دارن (:

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۳:۴۸
امید ظریفی

 

این کتاب کتابی فانتزی است که بیشتر به درد بچه‌ها می‌خورد! البته آنقدر هم بچه‌گانه نیست ولی خُب کتاب فانتزی، فانتزیه! از داستان بدم نیامد! اگر وقت کردید بخوانید.

پ.ن: نخواندید هم به جایی بر نمیخوره ;)

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۳:۴۶
امید ظریفی

 

هر موقع این کتاب را می‌بینم روزی تلخ (یا شیرین!) به یادم می‌آید. این کتاب را شبِ روزی خریدم که در طول صبح و تا بعدازظهرش شاید سخت‌ترین شکست زندگیم را خوردم. شکستی که مقصرش خودم بودم و برایم سیلیِ محکمی بود. از همان روز بود که بیدار شدم و تلنگری به خودم زدم که: فلانی ببین! ببین!

حالا از این موارد که شخصی است و من هرچه‌قدر هم که تلاش کنم گنگ ننویسم، نمی‌توانم و در نتیجه شما هم چیزی دستگیرتان نمی‌شود که بگذریم، می‌رسیم به خود کتاب! (:

کتاب نوشته‌ی ناصر غیاثی است. راننده تاکسیِ ایرانیِ مقیم آلمان. کسی که حشر و نشری هم با کتاب دارد. کتاب در مورد خودش هست و ارتباطاتی که با مسافرین مختلف دارد. البته داستان‌های کتاب واقعی نیستند و اگر واقعی نباشند طبیعتن ساخته ذهن نویسنده‌اند! این کتاب مجموعه‌ی دو کتابِ "تاکسی‌نوشت‌ها" و "تاکسی‌نوشتی دیگر" + چند داستان دیگر از همین نویسنده است.

عالی بود و من ازش لذّت بردم. امیدوارم شما هم لذّت ببرید!

 

پ.ن: نمی‌توانم بیشتر در موردش بنویسم! ):

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۳:۳۳
امید ظریفی