امید ظریفی

امید ظریفی
سلام و درود...
امید ظریفی هستم...
مدّت زیادی فیزیک و ریاضی خوانده ام! [اگه عمری باشه] مدّت زیادی فیزیک و ریاضی خواهم خواند (-;
فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

سلام...

همانطور که به احتمال زیاد می‌دانید جناب آقای رضا امیرخانی کتابی دارند به نام "نشت نشا". به قول خودشان جُستاری در پدیده‌ی فرار مغزها. ایشان معتقدند که آن‌هایی که می‌روند فرار نمی‌کنند، زیرا کسی دنبالشان نگذاشته که! بلکه این مهاجرت به "نشت" بیشتر می‌خورد. همچنین کسانی که می‌روند لزومن مغز نیستند، بلکه "جوان"هایی هستند که دنبال امکانات بیشتر می‌گردند و معتقدند که آن‌ور آب این‌چنین است. پس به نظر ایشان (و همچنین بنده) عبارت "نشت نشا" بیشتر به این پدیده می‌خورد تا فرار مغزها.

غرض از این مقدمه اینکه بنده یک دوستی دارم به نام امیررضا پوراخوان (آرپا - ARPA arpa) که المپیاد کامپیوتری است و همسال خودم و تا چند وقت پیش مدرسه‌مان و کلاسمان هم یکی بود. حالا چرا تا چند وقت پیش؟! عرض می‌کنم. مرحله 2 داد و با اختلاف کمی افتاد. بعد از قبول نشدنش اتفاقاتی افتاد که تنها راه ادامه دادن المپیادش این بود که برود تهران. اول کار تصمیم گرفت در یک عملیات ضربتی (!) برود حلی1! همه چیز هم اوکی بود و مدرسه هم قبول کرده بود. اما همین یکی-دو هفته پیش آموزش و پرورش زد زیرش که:

- نه خیر، حلی1 نمی‌شه!

- چرا آخه؟!

- به شما ربطی نداره. نمیشه! میفهمی؟! نمیشه... D: (خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است!)

خلاصه حلی1 جواب نداد و نوبت انرژی رسید! دقیقن نقطه مخالف حلی1! رفتند و با مدیرش صحبت کردند و اتفاقن خیلی هم تحویلش گرفت و امتحانی داد (کُدینگ و تئوری) و همین دیروز (یا پَریروز) بود که زنگش زدند که قبول شده؛ و حالا دارد می‌رود. دارد می‌رود تهران. انرژی! (:

اگر مستند میراث آلبرتا 1 را به صورت اُریجینال خریده باشید، جملاتی بسیار زیبا پشت جلدش نوشته شده که خودتان بخوانید:

و ما تا ابد می‌مانیم...

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند. همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند.

حال این دوست ما به جهت فرارش به تهران (: نقیضه‌ای بر "و ما تا ابد می‌مانیم..." آورده که باز هم خودتان بخوانید:

آنها که می‌روند وطن‌فروشند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده‌اند. آن‌هایی که می‌روند، می‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آن‌هایی که می‌روند، می‌روند که دینشان را به فنا بدهند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبزند. هیچ کدام از آنهایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند،یک ماه مانده به رفتنشان خوش‌حال می‌شوند، یک هفته مانده خنده می‌کنند و یک روز مانده به این فکر می‌کنند که ای کاش زودتر رفته بودند. و آن‌هایی که می‌مانند هم تا چند سال دیگر می‌روند تا وطن را خالی از سکنه کنند.

اما از شوخی گذشته از صمیم قلب باید بگویم که خیلی خوشحالم! چون ادامه می‌دهد و ان‌شاءالله به حقش هم می‌رسد. (:

همین...

 

پ.ن: خطاب به یکی از دوستام (ربطی به این پست و شخص مورد خطاب نداره) :

برادر! باور کن از دستت ناراحت نیستم (: اگه قرار باشه به خاطر همچین چیز کوچیکی از ته دل از یه نفر متنفر بشم که دیگه زندگی، زندگی نمیشه!

 

همگی موفق باشید...

یاحق

 

بعدن نوشت:

یک سری اتفاقات برای این دوستمون آرپا افتاد که گفت بنویس! اطاعت امر (!) :

در یک اقدام کاملن دیدنی حلی1 زنگ زد بهش گفت که آموزش و پرورش برای خودش گفته نمیزاریم بیای اینجا! تو بلند شو بیا؛ ما خودمون درستش می‌کنیم! و در این زمان آرپا بین حلی1 و انرژی گیر افتاد و آخرش هم رفت انرژی! همین... (:

 

 

 

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۵۸
امید ظریفی

سه هفته پیش از شنبه تا پنجشنبه (24ام امرداد تا اول شهریور) مسافرتی به تهران داشتیم. من و مادرم. مادرم همایشی از شنبه تا چهارشنبه در خصوص کتاب جدید ریاضی نهم داشتند و من هم سه‌شنبه 27ام گردهمایی دانش‌آموزی فیزیک در دانشکده فیزیک دانشگاه تهران.

بهم ایمیل زده بودند که همایش از ساعت 8 صبح شروع میشه و تا 8 (دم) شب هم ادامه داره؛ اما عملن تا 7 بیشتر طول نکشید. صبح زود از خواب بیدار شدم و نمازی و صبحانه‌ای و تاکسی‌ای و ایستگاه صادقیه‌ای و مترو ای و ایستگاه انقلاب! از ایستگاه مترو خارج شدم و پیاده به سمت دانشگاه تهران راه افتادم. به محوطه باز جلوی ورودی اصلی دانشگاه (همون پنج هزار تومانی جدیدا!) رسیدم. عکسی گرفتم و به سمت نگهبان دم در ورودی رفتم تا از او آدرس دانشکده فیزیک را بپرسم. گفت راهی که آمدی را برگرد و وقتی به اولین خیابان رسیدی برو سمت راست. من هم با خودم گفتم حتمن یک در ورودی اونطرف داره که به دانشکده فیزیک نزدیکتره. رفتم و در ورودی رو پیدا کردم و از نگهبان اون در پرسیدم و گفت که بالاتره؛ و پرسید که چه کار دارم و منم گفتم برای گردهمایی دانش‌آموزی فیزیک آمدم. گفت باید بری دانشکده فنی و یه ذره مستقیم برو و بعدشم برو سمت راست. منم با خودم گفتم بیخود میگه! خودشون گفتن دانشکده فیزیک نه فنی! رفتم جلوتر تا به یه نگهبان دیگه رسیدم و دوباره پرسیدم. با لحن متعجبی گفت: اوه! امیرآباده! اول متوجه نشدم چی گفت. گفتم: بله؟! گفت باید بری امیرآباد. منم یه چند لحظه نگاهش کردم و گفتم: خب چه طور برم؟! گفت باید بری خیابان اونطرفی و از اونجا تاکسی بگیری و بری. و این‌ها همه در حالی بود که فقط یه ربع تا ساعت 8 مونده بود. به سمت خیابون کناری راه افتادم و توی راه به این فکر میکردم که این چه دانشگاهیه که دانشکده فیزیکش از خودش جداست؛ و همچنین در فکر این بودم که اون دو تا نگهبان قبلی چه آدرس‌دهی قوی‌ای داشتن! یعنی رسمن سر کار گذاشته بودنم!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۰۶:۴۴
امید ظریفی