امید ظریفی

امید ظریفی
سَرگَشتِه‎یِ مَحضیم دَر این وادیِ حِیرَت
عاقِل‌تَر اَز آنیم کِه دیوانِه نَباشیم

فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...
دنبال کنندگان ۱۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

۳۱ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

توی این سال‌ها کارهای زیادی انجام دادم. جاهای زیادی رفتم. آدم‌های زیادی رو دیدم. احساسات مختلفی رو تجربه کردم و خلاصه تجربه‌های متفاوتی کسب کردم. یکی از خوبی‌های گشت‌وگذار توی این دنیا و سر و کله زدن با آدم‌ها اینه که می‌فهمی چه‌قدر ناقصی و چه‌قدر جا برای پیشرفت داری. اما بعضی موقع‌ها این‌قدر کمبودِ یه موضوعِ خاص رو توی وجودت حس می‌کنی که دیگه این حس تبدیل میشه به حسرت؛ که دیگه هر موقع یادش می‌افتی به خودت می‌گی ای کاش به هر قیمتی بود، فلان‌روز فلان‌کار رو انجام می‌دادم. یه مدت خیلی روی این موضوع فکر کردم تا بتونم حسرت‌هام رو جمع کنم و ببینم که چند چندم با خودم. تونستم یه 4-5 تایی رو که از بقیه برام مهم‌تر بودن جدا کنم. از بین‌شون 3 مورد هست که قابل گفتنه و تا حالا هم به دلم موندن و روزبه‌روز هم دارن تشدید میش. یادگیری پیانو، یادگیری یه سری کارهای فنی و خوندن کتاب‌های 2-3 نفر. مورد آخر رو تقریبن مطمئنم که گرچه دیر و زود داره ولی سوخت‌وسوز نداره؛ ولی خب چه به‌تر که زودتر! مورد دوم رو هم هم‌چنان میشه بهش امیدوار بود، ولی مورد اول حداقل فعلن در نظرم خیلی دوره ازم. هرچند دانشگاه کلاس‌های موسیقی زیادی داره، ولی فکر می‌کنم به خاطر خواب‌گاهی بودن و مشکلاتی از این دست، اگه الآن شروع کنم خیلی موفق نخواهم بود و شاید حتا زده بشم. خلاصه که در کنار شنا و تیراندازی و اسب‌سواری که ان‌شاءالله همه به کودکان‌مون می‌آموزیم، خوبه که موسیقی رو هم بگنجونیم! (-:

 

پ.ن1:

- فرزندم، حاضر شو بریم.

+ اَبَ، اَبَ، اببببَ.

- نه نمیشه که! موسیقی مفیده برات.

+ اَبَ، اَبَ، ابببببببَ.

- دارم میگم حاضر شو! (با عصبانیت بچه‌ی یک ساله را از داخل کالسکه بلند می‌کند و به کلاس موسیقی می‌برد! :-| )

پ.ن2: ویدئوی زیر رو به هیچ عنوان از دست ندید!

دریافت - 34.9 مگابایت

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۸
امید ظریفی

یکی از خوبی‌های زود پاس کردن درس‌ها اینه که روزی که دوست‌هات میان‌ترم فیزیک 2 دارن، میتونی بدرقه‌شون کنی که برن سر جلسه و خودت هم بار و بندیلت رو ببندی و بزنی بیرون! رفتم متروی تجریش. از ایستگاه بیرون اومدم و تاکسی گرفتم. کاخ نیاوران پیاده شدم. شمال تهران، محل اقامت شاه، و دارای هوایی بس ناجوان‌مردانه عالی. قبل از اینکه بیام تهران پسِ ذهنم کلی برنامه ریخته بودم که به صورت منظم و هر چند مدت یک‌بار برم بیرون و جاهای مختلف شهر رو ببینم؛ اما توی این مدت خیلی خوب عمل نکرده بودم به این برنامه. برای همین وقتی دیروز میان‌ترم معادلات رو دادم، به خودم گفتم که فردا دیگه تنها زمانیه که می‌تونی کاری کنی که شرمنده‌ی خودت نباشی!

بلیت همه‌ی قسمت‌های باغ رو گرفتم و وارد شدم. اول رفتم موزه‌ی ماشین. اتاق نسبتن کوچیکی که پر شده بود از موتورهای قدیمیِ کوچیک، یه ماشین گلف (که فکر کنم برای فرح بوده) و اگه اشتباه نکنم دو تا رولز رویس فانتوم. چند تا عکس انداختم و اومدم بیرون و رفتم سراغ کاخ اصلی. جایی که موقع شروعِ ساخت قرار بوده اقامت‌گاه مهمون‌های خاص شاه باشه، ولی وسط کار با تغییر نقشه‌ی ساخت، میشه محل اقامت خود شاه و خانواده‌اش. یه ساختمان دو طبقه که به صورت دوری ساخته شده. پر از اتاق، دارای سقف بازشو و سالن سینما. جالب‌ترین قسمتش برای من استراحت‌گاه و اتاق‌خواب شاه بود. دو تا اتاقِ کنار هم توی طبقه‌ی دوم که پنجره‌شون رو به سمت زیباترین قسمت باغ باز میشد. شدیدن دل آدم می‌خواست!

بعد رفتم کتاب‌خونه‌ی اختصاصی فرح. یه جای دنج و آروم، با معماری عالی. دو طبقه و همراه دیوارهایی پوشیده شده از کتاب. خطی و چاپی. از قرن 17 تا 20 میلادی. واقعن حیفِ این مکان که موزه شده! دست من بود درش رو می‌بستم و خودم تنهایی می‌نشستم توش و هِی چایی می‌ریختم و کتاب می‌خوندم! (-: بعد رفتم سراغ ساختمون معروف کوشک احمدشاهی. ساختمونی که زمان شاه، دست پسرش رضا بوده. پر از عکس و ساز و پیانو و مدال و عکس فوتبالیست‌های دهه‌ی پنجاهِ تاج + علی آقا پروین از پرسپولیس...

بعدِ دیدنِ کوشک احمدشاهی، به سرم زد که برم و توی کافی‌شاپی که اون‌جا بود یه چیزی بخورم. مطمئن بودم که خیلی گرونه، ولی چون دیگه ظهر شده بود و نهار هم نخورده بودم راضی کردم خودم رو. خلاصه رفتم و نشستم پشت یکی از میزها. مِنو رو که آوردن و قیمت‌ها رو دیدم، فهمیدم که چه اشتباهی کردم! خلاصه دلم رو زدم به دریا و چایِ لیمو و نعنا سفارش دادم. بعد از چند دقیقه آماده شد و آوردنش. و نکته‌ی جالب قضیه دقیقن همین‌جاست! چون من هرچی به این داستانی که جلوم گذاشته بودن نگاه می‌کردم، نمی‌تونستم درک کنم که الآن من چطور باید این رو بخورم! یه چیز عجیبی بود کلن. فکر کنم اینقدر متفکرانه و ضایع مشغول ور رفتن باهاش شده بودم که یکی از خدمت‌کارهای اون‌جا اومد سمتم و با خنده گفت که می‌تونم کمک‌تون کنم؟ منم سرم رو آوردم بالا و خندیدم و گفتم که اگه کاری کنید که من بتونم راحت این رو بخورم واقعن ممنون میشم (-: نتیجه‌ی اخلاقی اینکه این دومین‌باری بود که بهم ثابت می‌شد کلن گروه خونی من به همچین چیزهایی نمی‌خوره!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۲۰
امید ظریفی

توی تعطیلات عید بود که سری به سامانه‌ی dinningمون (بخونید سامانه‌ی اطعام دانشجویان) زدم و فهمیدم که سایت رو برام بستن. رفتن توی eduم (بخونید سامانه‌ی آموزش) و دیدم که به خاطر اینکه کارهای پلیس +10 رو انجام ندادم غیرمجاز شدم. دانشگاه هم برای اینکه سریع‌تر کارهام رو انجام بدم dinningم رو بسته بود. بهترین ایده‌ای که میشه زد (-:

وقتی برگشتم تهران به خاطر اینکه توی امتحانات میان‌ترمم بود نرفتم دنبالش. گذشت تا یکشنبه‌ی این هفته که کمی سرم خلوت‌تر شده بود. صبحِ زود از خوابگاه زدم بیرون و رفتم دانشگاه و برگه‌ی مربوطه رو گرفتم و راه افتادم به سمت پلیس +10 ِ میدون آزادی. ماشین‌ها می‌رفتن به سمت میدون و بچه‌ها از متروی استاد معین میومدن به سمت دانشگاه. رسیدم و مدارک رو تحویل دادم. گفتن که یدونه عکس هم می‌خوان. نداشتم. هِلِک هِلِک برگشتم دانشگاه و گفتم که اونجا ازم عکس می‌خوان و من هم ندارم و اگه میشه از توی پرونده‌ام یدونه عکس بهم بدید تا ببرم و برگردونم. عکس رو گرفتم. اومدم بذارم توی کیف پولم؛ دنبال یه جایِ کیپ و مطمئن می‌گشتم که گم نشه. مکان مورد نظر رو که پیدا کردم و زیپش رو باز کردم دیدم که بله! دو تا عکس سه‌درچهارِ سالم و سرحال از خودم اونجاست! (-: ناسزایی به خودم و دنیا گفتم و دوباره راه افتادم به سمت پلیس +10. باز هم مسیر متضاد ماشین‌ها و دانشجوها. رسیدم و عکس رو بهشون دادم تا اسکن کنن. بقیه‌ی کارهام رو هم انجام دادم و دوباره راه افتادم به سمت دانشگاه. وقتی خانمِ مسئول اوکی رو داد، پرسیدم: پس dinningم هم باز میشه دیگه؟ ایشون هم نگاه موزیانه‌ای بهم کردن و با خنده گفتن: گشنه مونده بودی این دو هفته؟ منم با لبخند جواب دادم: بله به لطف شما! (-: خلاصه که همین یه کارِ مسخره، از صفر تا صدش، 2 ساعت و نیم طول کشید! همین...

 

پ.ن1: راستش رو بخواید می‌خواستم این داستان رو توی دفترچه‌ی خاطراتم بنویسم؛ ولی چون دست‌هام به شدت خسته‌ان و عملن نمی‌تونم با خودکار بنویسم، گفتم اینجا تایپ کنم.

پ.ن2: عکس به وقتِ تنها منبع تغذیه‌ی من توی این دو هفته! آب‌جوش + انجیر + کمی شکر.

   

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۰
امید ظریفی

امشب، بعد از چند روزِ خسته‌کننده و دادن میان‌ترم ریاضی 2، رفتم سینما مرکزیِ میدان انقلاب. برای سانس ساعت 8ونیم هم «لاتاری» را داشت و هم «به وقت شام» را. دومی را انتخاب کردم. نخستینش باشد بعد از میان‌ترم معادلات! فیلم نکته‌های مثبت خوبی داشت. آدم خسته نمی‌شد. رگه‌هایی از طنز هم بین اعضای داعش داشت که به نظرم داستان را از یک‌نواختی در می‌آورد. قسمتی از دیالوگ‌های بین یونس و افراد داعش که بر اساس آیه‌های قرآن بود برایم جالب بود. نمی‌خواهم در مورد کلیت داستان نظر بدهم. آن‌ها که باید، نظرم را می‌دانند. اما اگر بخواهم با کارهای قبلی حاتمی‌کیا مقایسه‌اش کنم، باید بگویم کمی از لحاظ تاثیرگذاری ضعیف‌تر بود. مثلن «آژانس شیشه‌ای» به خوبیِ هرچه تمام‌تر حرفش را می‌زند. «بادیگارد» هم همین‌طور. اما تاثیرگذاریِ حرفِ «به وقت شام» در مخاطب به اندازه‌ی دو فیلم قبلی نیست. شاید به خاطر شخصیت‌پردازیِ فیلم باشد که [به نظرم] به اندازه‌ی حاج حیدرِ «بادیگارد» و حاج کاظمِ «آژانس شیشه‌ای» قوی نیست.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۷
امید ظریفی

خیلی حرفه‌ای فوتبال نمی‌بینم، ولی اخبارش رو به نسبت دنبال می‌کنم. اسفند 95 بود. شب قبل از مراسم تقدیر از المپیادی‌های همون سال. بهمون گفته بودن که بیشترِ افرادِ حاضر در سالن، بچه‌های دبیرستان‌های مختلف استان یزد هستن و میان که از شما روحیه بگیرن، پس توی زمان کوتاهی که بهتون داده میشه خوب حرف بزنید. چون از این نوع سخنرانی‌ها کم انجام نداده بودم، چیزی آماده نکردم و تصمیم گرفتم فی‌البداهه حرف بزنم. هرچند به صورت پیش‌فرض چیزهایی توی ذهنم بود. آخر شب بود. تلویزیون رو روشن کردم و دیدم که عه! اوایل نیمه‌ی دوم یک‌هشتم نهایی لیگ قهرمانان اروپا. بارسا vs پی‌اس‌جی! 0-2 به نفع بارسا. منم که طرفدار بارسا! تا آخر بازی رو دیدم. دقیقه‌ی آخر مو به تنم سیخ شده بود. تصمیم گرفتم صبح در مورد بارسا حرف بزنم! حالا داستان چی بود؟

بازیِ رفت توی خونه‌ی پی‌اس‌جی 4-0 به نفع این تیم تموم شده بود. آسون‌ترین راه بارسا برای صعود این بود که توی بازی برگشت، اولن گلی نخوره و دومن 5 تا هم بزنه! یا دیگه حداقل توی نود دقیقه 4 تا بزنه تا بتونه بازی رو به وقت اضافه بکشونه و اون‌جا کار رو تموم کنه. یادمه که سرمربی بارسا توی مصاحبه‌ی قبلِ بازی گفته بود که اگه پی‌اس‌جی تونسته توی زمین خودش به ما 4 تا بزنه، ما هم می‌تونیم توی زمین خودمون 6 تا بهشون بزنیم...

خب شروع نیمه‌ی دوم بود و نتیجه‌ی کل 4-2 به نفع پی‌اس‌جی. همون دقایق بود که داور یه پنالتی برای بارسا گرفت و بازی 0-3 شد. همه‌ی بارسایی‌ها امیدوار بودن و خوش‌حال. می‌دیدن که تیم‌شون عزمش رو جزم کرده تا برگرده. خیلی نزدیک بودن به comeback زدن. فقط یه گل دیگه می‌خواستن که بتونن بازی رو به وقت‌های اضافه بکشونن. اما حول و حوش دقیقه‌ی 60 بود که ناگهان پی‌اس‌جی گل زد. آبِ یخ بود. بازی 1-3 شد. حالا به دلیل قانون گل‌زده‌ی بیشتر توی خونه‌ی حریف، حتی اگه بارسا دو گل دیگه می‌زد و نتیجه‌ی کل رو 5-5 می‌کرد، باز هم حذف می‌شد. تنها راه بارسایی‌ها این بود که توی 30 دقیقه‌ی باقی‌مونده، 3 تا گلِ دیگه بزنن...

سخته در اوج امیدواری، یه گل بخوری و همه‌چی به هم بریزه. هرچی زمان می‌گذشت امیدها کم‌رنگ‌تر می‌شد. شد دقیقه‌ی هفتاد. اتفاقی نیفتاد. هشتاد. اتفاقی نیفتاد. دیگه همه ناامید بودن. نمی‌شد به پی‌اس‌جی‌ای که سر تا پا حمله شده توی باقی‌مونده‌ی مسابقه 3 تا گل زد. اما از دقیقه‌ی 87 و اون کاشته‌ای که نیمار زد، داستانِ فوتبال عوض شد! دقیقه‌ی 87 بارسا بازی رو 1-4 کرد. دو دقیقه بعد دوباره به نفع بارسا پنالتی شد. نیمار اون رو هم گل کرد. 1-5. نود دقیقه تموم بود. بارسا جوری بازی کرده بود که مثل نیم ساعتِ پیش دوباره فقط به یک گل نیاز داشت. دقیقه‌ها می‌گذشت. 91. 92. 93. 94. و بالاخره 95! دقیقه‌ای که از شدت هیجان پای تلویزیون ماتم برده بود. نیمار. سانتر از بیرون محوطه. روبرتو. و تمام! 1-6. بله، بارسا توی 8 دقیقه 3 تا گل دیگه زد و در مجموع با نتیجه‌ی 5-6 به مرحله‌ی بعد صعود کرد. از نظر من درس‌های زیادی میشه از این داستان گرفت که نکته‌های مهمش رو مطمئنن همین الآن دارید توی ذهنتون مرور می‌کنید. صبح توی جشن فرصت نشد در این مورد حرف بزنم. فقط چند لحظه میکروفون دستم بود که همون هم به جواب دادن به سوال‌های مجری برنامه گذشت.

حالا یک سال و خورده‌ای از اون شب می‌گذره. باز هم لیگ قهرمانان. این‌بار یک‌چهارم نهایی. بارسا vs رم. بازی رفت رو بارسا توی زمین خودش 1-4 برده. انگار صعودشون قطعیه. اما توی بازی برگشت که دیشب برگزار شد 3-0 باختن تا این‌بار با توجه به همون قانونِ بالا حذف بشن. الآن که دارم این داستان رو برای خودم مرور می‌کنم می‌بینم که چقدر زندگی بارسا شبیه زندگی ماهاست. بالا و پایین‌هاش. روشنی و تاریکی‌هاش. امیدها و آروزهاش. یه شب در اوج احترام، یه شب در اوج سرشکستگی. اما چیزی که قطعیه اینه که بارسا بارساعه! تیمی که باختن رو بلد نیست. چیزی قطعیه اینه که ما ماییم! کسایی که باختن رو بلد نیستن...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۲۰
امید ظریفی

مغزم سوت کشید! از موقعی که این وبلاگ رو ساختم تا الآن، 1605 روز گذشته! اولِ‌کار کارایی‌اش این چیزی که الآن هست نبود. اسمش هم این نبود. امروز نشستم و شروع کردم به نگاه انداختن به مطالبی که از 1605 روز پیش تا الآن نوشته‌ام. منطقی بود که بعد از حدود 4 سال، نیاز به یک تکوندن مفصل، حسابی حس بشه. بعضی از مطالب که خیلی قدیمی بودند و دیگر نیازی به وجودشان نبود (مثل اخبار فیزیکی سال‌های گذشته) را کلن پاک کردم. اما بعضی دیگر را که باز هم نیازی به وجودشان نبود، ولی مقداری از خاطراتم را زنده می‌کردند (مثلن یادآور روزهای خوب گذشته بودند یا دوستی زیر آن مطلب نظری فرستاده بود) ریختم داخل قدیمی‌جات.

چندی هم هست که سه بخش خاطرات کوتاه، از هر دری سخنی و گنجشکانه را به موضوع‌های وبلاگ اضافه کرده‌ام. در خاطرات کوتاه از داستان‌های جالب زندگی‌ام که احتمالن بیشتر رگه‌ای از طنز دارند می‌نویسم و از هر دری سخنی هم برای به اشتراک‌گذاری مطالب جالبی‌ست که می‌خوانم و دوست دارم که شما هم بخوانیدشان. گنجشکانه هم برگردان فارسی توییتر است؛ البته از نظر من! مطالبی که آن‌جاست، مطالبی‌ست که اگر توییتر داشتم در آن می‌گذاشتم. کوتاه و مختصر. لینکش هم جداگانه در نوار بالایی وبلاگ قرار دارد. این را هم بگویم که گنجشکانه‌هایم در صفحه‌ی نخست وبلاگ نمایش داده نمی‌شوند. پس اگر مشتاقید، همان لینک را دنبال کنید.  

نکته‌ی دیگری که باقی می‌ماند این است که بیشتر مطالب و پاسخ‌های نظراتِ داخل مطلب‌های قدیمی‌جات، حاصل طرز تفکر و رفتارم در بازه‌ی زمانی بین 3 تا 4 سال گذشته است. پس منطقی است که در بعضی موارد اختلاف‌هایی با طرز تفکر و رفتار حال حاضرم داشته باشند. دقت فرمایید!

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۶
امید ظریفی

امروز، چهارشنبه، 16 اسفند 1396. حدودن از یک ماه پیش منتظر امروز بودم. داستان از تاتر الیور توئیست شروع میشه. خیلی وقته که روی صحنه هست، ولی جور نشده بود برم و ببینمش. هر بار به دلایل مختلف. یه بار تنبلی می‌کردم، یه بار شرایط اوکی نبود، یه بار بلیت تموم میشد و ... . (گرفتن بلیت این تاتر خودش یه داستانی بود! یک دقیقه غافل می‌شدی، بلیت‌های یک هفته رو از دست می‌دادی و باید منتظر می‌موندی برای پیش‌فروش بعدی!) خلاصه اینکه بالاخره عزمم رو جزم کردم که به قولی که به خودم داده بودم عمل کنم. قبل از اینکه بیام تهران برنامه ریخته بودم که هر ماه یه تاتر رو برم و ببینم. نشد و نشد و نشد تا بالاخره سه چهار هفته پیش بلیت الیور توئیست رو گرفتم.

اما برسیم به داستان دیروز و امروز. از دوشنبه شب تا صبح سه‌شنبه نخوابیدم. به خاطر اینکه ساعت 8 صبح کلاس اندیشه داشتم و اگه یه جلسه‌ی دیگه غیبت می‌کردم استاد لطف می‌کردن و حذف‌م می‌کردن! خلاصه اینکه سه‌شنبه رو با شوقِ اینکه قراره فردا برم و الیور توئیست رو ببینم شروع کردم. اندیشه و موج و خوابِ جایِ فیزیک 3 توی مسجد دانشگاه و بعدش هم معادلات و جلسه‌ی حلقه‌ی فیزیک، یعنی تا ساعت 7 شب دانشگاهی. برگشتم خوابگاه. کارهام رو کردم و بعدش هم با بچه‌ها رفتیم فوتبال. بله، فوتبال! چشم‌تون روز بد نبینه! خلاصه‌اش میشه اینکه توپ رو از بین پای یکی از بچه‌ها رد کردم و اون هم ناخواسته از خجالت زانوم دراومد! اولش خیلی درد نمی‌کرد ولی تا آخر شب دیگه نمی‌تونستم راه برم تقریبن.

خوابیدم به امید اینکه تا صبح خوب میشم. بیدار شدم، اما همچنان درد می‌کرد. تمرین‌های استاتیک (درسی که بالاخره هوافضا بهم انداخت!) رو که باید ساعت 9 صبح تحویل می‌دادم، نوشتم و ایمیل زدم به TA که نمی‌تونم بیام دانشگاه و به پی‌دی‌اف جواب‌ها راضی باش. بدبیاری دیگه هم این بود که بالاخره گوشی‌م زهر خودش رو ریخت و هر کار می‌کردم سیم‌کارتم رو نمی‌شناخت و خودش هم دم‌به‌دم ری‌سِت می‌شد. اینقدر حالم ناخوش بود که تا ساعت 3ونیم بعدازظهر خوابیدم. نمایش تالار وحدت بود و ساعت 6 شروع میشد. تا بچه‌ها از دانشگاه بیان و برام پماد بخرن و من هم آماده بشم و ملت رو راضی کنم که می‌تونم تنهایی برم و یه موبایل بیکار جور کنم که همراهم باشه و تپ‌سی برسه، شده ساعت 5 و 57 دقیقه! به راننده گفتم که چقدر راهه؟ گفت نیم ساعت! شاید بتونید دل‌شوره‌م رو درک کنید ولی ته دلم روشن بود (-: گذشت و دقیقن ساعت 6 و 25 دقیقه از ماشین پیاده شدم و لِی‌لِی‌کنان دویدم سمت سالن. بالکن اول بودم. بلیتم رو نشون دادم. از پله‌ها که به زور بالا می‌رفتم صدای ارکستر شروع شد. روی صندلی‌م که نشستم، بازیگرها اومدن روی صحنه. مُک هم‌زمان! (-:

و اما الیور توئیست! اینقدر جذاب بود که همون ربع ساعت اول نمایش، تموم خستگی و حال بد امروزم رو در کنه. واقعن مجذوب این کار شدم. گروه ارکستر بی‌نظیر، بازیگرهای عالی، صحنه‌ی نمایش باورنکردنی، طنز زیرپوستی دیالوگ‌ها، همه چی عالی بود. من خیلی تاتر ندیدم، ولی احتمالن الیور توئیست بهترین نمایشی بوده که توی سال‌های اخیر روی صحنه رفته. چه از لحاظ کیفیت و چه از لحاظ حجم کار. وقتی در طول دو ساعت نمایش، در خیلی از موقع‌ها علاوه بر دو یا سه بازیگر اصلی، بیش از 10 - 15 نفر دیگه روی صحنه هستن و همشون دارن یه کاری انجام میدن و هیچ‌کدومشون الکی اونجا نیست، یعنی برای لحظه به لحظه و فرد به فرد این نمایش ساعت‌ها وقت گذاشته شده. یه جا خوندم که یه نفر گفته بود نمی‌دونم باید به حسین پارسایی، کاگردانِ کار، به خاطر الیور توئیست تبریک بگم یا تسلیت! تبریک به خاطر اینکه بهترین نمایش سال‌های اخیر رو سر و سامون داده؛ و تسلیت به خاطر اینکه خیلی‌خیلی سخته بتونه در آینده، کاری در حد الیور توئیست رو دوباره روی صحنه ببره! اینقدر غرق کار بودم که وقتی آخر نمایش همه‌ی n بازیگر و هنرجو اومدن روی صحنه، برای اینکه تشویق کنم، از روی صندلی یک‌دفعه بلند شدم و تا مغز زانوم تیر کشید و یادم اومد عه، پام درد می‌کنه!

خلاصه اینکه الیور توئیست حسابی پیشنهاد میشه؛ ولی نکته‌ی بد اینجاست که فکر کنم بلیت اجراهای آخر تموم شده...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۶
امید ظریفی

بالاخره دیروز فیلم سخنرانی‌های دومین تدکس‌ی که توی یزد برگزار شد اومد بیرون. بیست هفتم امرداد ماه امسال. آمفی‌تاتر دانشگاه یزد. سخنرانی 23 دقیقه‌ای من رو هم می‌تونید از راه‌های زیر ببینید. 

دانلود - 47 مگابایت

لینک یوتوب: youtu.be/0vHEszWgeAE

لینک دیدئو: dideo.ir/v/yt/0vHEszWgeAE

 

پ.ن1: الآن که سخنرانی خودم رو دیدم، فهمیدم که خالی از اشکال نبوده. بعضی‌ چیزها رو هم فراموش کردم بگم کلن!

پ.ن2: لازمه اشاره کنم که پیش‌فرض من این بود که برای بچه‌هایی که توی رویداد بودن صحبت می‌کنم؛ نه کسایی که می‌خوان فیلم سخنرانی رو ببینن. اگه اینطور نبود، مطمئنن رویه‌ی کلی من هم تغییر می‌کرد. پس فرض کنید که اونجا نشستید! 

پ.ن3: نورپردازی صحنه خیلی خوب نیست، ببخشید. میکروفون هم اذیت می‌کرد، ببخشید.

پ.ن4: کیفیت پیش‌نمایش خوب نیست. دانلود کنید یا در یوتوب و دیدئو ببینید.

پ.ن5: خوب شد کمی لاغر شدم از اون موقع تا حالا (-:

پ.ن6: اگه نظری دارید خوشحال میشم بدونم.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۵۳
امید ظریفی

سلام...

همونطور که توی مطلب ترم یک و گذشتنی‌هاش قول داده بودم، ویدئوی شعرخوانی‌ام توی جشن شب یلدای امسال دانشکده‌ فیزیک رو اینجا قرار می‌دم.

دانلود - 160 مگابایت

 

پ.ن1: احتمالن برای اینکه کاملن متوجه‌ی جنبه‌ی طنز کار بشید، باید تا حد خوبی با اساتید و جو دانشکده‌ی فیزیک و اتفاقات اخیر دانشگاه شریف آشنا باشید. چون حجم ویدئو کم نیست، لازم دیدم تذکر بدم که نبازید یه موقع!

پ.ن2: کیفیت پیش‌نمایش آنلاین بسی داغونه. اگر مشتاق دیدنید، دانلود کنید...

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۶
امید ظریفی

ظهر جمعه (29 دی) با بچه‌های دانشگاه عازم کویر مرنجاب بودیم. اولین تجربه‌ی رصدی‌ام بود و حسابی شور و اشتیاق داشتم. مخصوصن اینکه به خاطر کلاس یزدم، رصد قبلی را نتوانستم بروم. صبح، حدود ساعت 8، بیدار شدم و صبحانه خورده و نخورده با بچه‌های سال‌بالایی رفتیم فوتبال. تا ساعت 9ونیم بازی کردم و بعد از آن هم آمدم تا وسایلم را جمع‌وجور کنم و کم‌کم آماده شوم.

ساعت حول و حوش 12ونیم بود که رسیدم میدان آرژانتین. تقریبن همه آمده بودند. سه تا اتوبوس بودیم. من داخل اتوبوس دوم بودم. سوار شدیم. ملت قبلن بهم گفته بودن که بچه شیطون‌ها میرن آخر اتوبوس. با ابوالفضل [فرمانیان] همان ردیف‌های جلو نشستیم! دو تا تورلیدر و راننده‌مان بسیار انسان‌های لارجی بودند! بالاخره آهنگ بود، تند بود، صدایش هم زیاد بود، انرژی و شور و شوق هم بین بچه‌ها کم نبود و همین‌ها باعث شد که ملتِ آخر اتوبوس سهو نشستن پیدا کنند! (-: (توضیحات اضافه‌تر، به علت ممیزی، قابل مکتوب شدن نیستند!)

بعد از دو توقف در بین مسیر و عبور از یک راه خاکی نسبتن طولانی، ساعت 9وخورده‌ای شب بود که رسیدیم به کاروان‌سرای محل اقامتمان. در بین راه به همان دوراهی‌ای رسیدیم که یک سمتش به طرف دریاچه‌ی نمک می‌رفت و داستانش در برنامه‌ی ماه عسل امسال معروف شد. کاروان‌سرا مکانی دنج بود که حدود 350 سال قدمت داشت و شاه عباس زحمت ساختنش را کشیده بود. با شش نفر دیگر در یکی از اتاق‌های کاروان‌سرا ساکن شدیم و کمی استراحت کردیم. در این بین فهمیدم که یکی از تورلیدرهایمان شیرازی است. در طول سفر کلی با هم گرم گرفتیم و صحبت کردیم. شام را که خوردیم، به همراه دو سه لایه لباس و شلوار و جوراب و کفش (!) رفتیم برای شروع کار اصلی. ساعت حول و حوش 12 بود که تلسکوپ‌ها را بستیم و رصد شروع شد. تا صبح، یک ساعتی پای تلسکوپ بودم و سه‌ربعی هم به افسانه‌های صورت‌های فلکی که پارسا [عالیان] تعریف می‌کرد گوش می‌دادم. بسی جذاب بود و زیبا. بقیه‌ی شب هم عمدتن به دو کار گذشت. حلقه زدن دور و آتش و لذت بردن از تناقضِ بینِ چیزی که میبینی و چیزی که حس می‌کنی، و پرسه زدن در دل کویر.

دور آتش از هر دری سخن گفتیم. خاطرات سربازی تورلیدرها جالب‌ترین قسمتش بود. کوکتل و سیب‌زمینی آتشی هم زدیم. وقتی می‌خواستم یک کوکتل اضافه بگیرم، یکی از انگشتانم بدجور سوخت. هنوز هم جای سوختنش می‌سوزد! فکر کنم یکی از بچه‌ها چشم داشت بهش! زمان که می‌گذشت جمعیت‌مان آرام‌آرام کمتر می‌شد. بچه‌ها یا برای خواب می‌رفتند یا مافیا و یا ورق! در آخر ده دوازده نفر بیشتر دور آتش نماندیم.

حول و حوش ساعت 5وربع بود که با ابوالفضل تصمیم گرفتیم بزنیم به کویر. چند ساعت قبلش هم یک مقداری رفته بودیم. سمت و سوی جدیدی را انتخاب کردیم و راه افتادیم. شارژ گوشی‌هایمان بین راه تمام شد. البته ابوالفضل چراغ‌قوه داشت، اما استفاده‌ای ازش نکردیم. خلاصه اینکه حدود ربع ساعت فقط راه رفتیم. دیگر صدای آهنگی که دور آتش پخش می‌شد را نمی‌شنیدیم. از یکی دو تپه‌ی کوچک هم عبور کرده بودیم و برای همین نور چندانی هم از کاروان‌سرا به چشمانمان نمی‌رسید. تا چشم کار می‌کرد چیزی نبود. تاریکِ تاریک و بسیار سرد! به ابوالفضل گفتم یه کم دیگه بمونیم و برگردیم. گفت حیفت نمیاد اینجا نمونی؟! به آسمان نگاه کردم. واقعن حیفم می‌آمد. پتویم را محکم دور خودم پیچیدم. بعد دراز کشیدیم روی زمین و زل زدیم به آسمان بالای سرمان! یکی از بهترین مناظری بود که تا به حال دیده‌ام! هر چه بگویم کم گفته‌ام! ملقمه‌ای از سکوت و تاریکی. البته دید زدن آسمان با بک‌گراند موسیقیِ متن فیلم‌های interstellar و inception هم دنیایی‌ست برای خودش. بیش از نیم‌ساعت در همان وضعیت بودیم. نیم‌ساعتی که برای من یک دقیقه هم نشد. تا تجربه نکنید نمی‌فهمید چه می‌گویم. همیشه در ناخودآگاهم این بوده که دوران پیری‌ام را قرار است در یک روستای دنج و آرام و به دور شلوغی و آلودگی و سر و صدای شهر بگذرانم. آن نیم‌ساعت من را مصمم‌تر کرد برای این کار! بالاخره بعد از نیم ساعت قصد بازگشت کردیم. در راه برگشت هم تصمیم گرفتیم از چراغ‌قوع استفاده نکنیم. بین راه دقیقن از کنار یک دایره‌ی سیاه، که روی زمین بود، رد شدیم. وقتی کامل عبور کردیم به ابوالفضل گفتم که نور چراغ‌قوه را بگیرد روی دایره‌ی سیاه. دایره تبدیل شد به یک استوانه‌ی توخالی! عمقش شش هفت متری بود و من همین چند ثانیه پیش بدون توجه به آن از یک‌متری‌اش رد شده بودم! آن موقع حس خاصی نداشتم و دو نفری بیشتر به خوش‌شانسی‌مان خندیدیم؛ ولی الآن که فکرش را می‌کنم می‌بینم که چقدر بعضی چیزها حساب شده است...

خلاصه اینکه برگشتیم به کاروان‌سرا و کمی دیگر پای آتش ماندیم. نماز را که خواندیم، منتظر ماندیم تا خورشید خانم تشریف‌شان را بیاورند! باز هم یحتمل خوش‌شانسی ما بود که دقیقن افق شرق تا ارتفاع خوبی از ابر پوشیده شده بود. خورشید دقیقن از افق بالا می‌آمد و به خاطر اینکه پشت ابر بود، راحت می‌توانستیم ببینیمش. گویی عظیم که در طول اینکه می‌رفت تا ابر‌ها را پشت سر بگذارد، بیشتر به یک کره‌ی داغ می‌مانست که از بالا شروع به ذوب شدن می‌کند. کویر طلوعش هم فرق دارد.

بعد از آن برگشتیم به اتاق‌مان. لباس‌های چندلایه‌مان را در آوردیم و دور بخاریِ کوچکِ داخلِ اتاق دراز کشیدیم. ساعت 10ونیم بود که بچه‌ها صدایم زدند تا بیدار شوم. وسایل‌مان را برداشتیم و راه افتادیم. اینجاست که وارد چهارمین تجربه‌ی ناب این سفر، برای من، می‌شویم. ماسه بادی! اتوبوس‌ها در جایی که پوشیده از تپه‌های ماسه‌ای بود ایستادند. باران نم‌نم می‌بارید و نسیم ملایمی به صورت می‌زد. به سمتِ کوهِ ماسه‌ایِ به ارتفاعِِ نه چندان زیادِ روبه‌رویمان دویدیم. خسته شدم. به زور خودم را به بالایش رساندم. از این به بعد را دوباره نمی‌دانم چه باید بگویم! از غلتیدن روی ماسه‌ها یا دویدن روی یک شیب حدودن صدمتری با پاهایی که حداقل 20 سانتی‌متر در ماسه فرو می‌روند یا دفن کردن یکی از بچه‌ها زیر خروارها ماسه. حقیقت این است که تجربه‌ی نابی بود برای من. می‌دانم که معتادش شده‌ام (-: و الآن حسرت این را می‌خورم که منی که 9 سال در یزد زندگی کردم، چطور حتی یک‌بار به اطرافش، که پر است از این تپه‌ها، نرفته‌ام! فکر کنم حدود دو ساعتی آنجا مشغول ور رفتن با ماسه‌ها بودیم. لباس‌هایم تمیز بودند، ولی کفش‌هایم هنوز هم پر از ماسه‌اند. در حدی که امروز توی دانشگاه حس می‌کردم توی کویرم!

بعد از این قسمت، بالاخره مسیر برگشت شروع شد. هنوز هم دو تا تورلیدر و راننده‌مان بسیار لارج بودند. مثل قبل آهنگ هم بود، تند هم بود، صدایش هم زیاد بود، ولی این‌دفعه خوشبختانه انرژی بچه‌ها کم بود و دیگر سهو نشستن پیدا نکردند! مشغول خواندن "کیمیاگر" شدم که در راه رفتن شروعش کرده بودم. تا به تهران برسیم دقیقن دو سومش را خواندم:

تو با من از رویاهایت حرف زدی، از پادشاهِ پیر و از گنج. تو از نشانه‌ها سخن گفتی، برای همین من از هیچ چیز نمی‌ترسم، چون همان نشانه‌ها تو را به سوی من آوردند. من خودم جزئی از رویای تو، از افسانه‌ی شخصی تو که این همه درباره‌اش حرف می‌زنی، هستم. به همین دلیل مایلم که تو راهت را به سوی آنچه که به جستوجویش آمده بودی ادامه دهی. اگر مجبوری منتظر پایان جنگ بمانی چه بهتر، ولی اگر باید زودتر حرکت کنی، پس به سوی "افسانه‌ی شخصی"ات حرکت کن. تپه‌ها با حرکت باد شکل عوض می‌کنند ولی صحرا همیشه همان که بوده می‌ماند...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۱۶
امید ظریفی