امید ظریفی

امید ظریفی
سلام و درود...
امید ظریفی هستم...
مدّت زیادی فیزیک و ریاضی خوانده ام! [اگه عمری باشه] مدّت زیادی فیزیک و ریاضی خواهم خواند (-;
فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...

۱۸ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

ظهر جمعه (29 دی) با بچه‌های دانشگاه عازم کویر مرنجاب بودیم. اولین تجربه‌ی رصدی‌ام بود و حسابی شور و اشتیاق داشتم. مخصوصن اینکه به خاطر کلاس یزدم، رصد قبلی را نتوانستم بروم. صبح، حدود ساعت 8، بیدار شدم و صبحانه خورده و نخورده با بچه‌های سال‌بالایی رفتیم فوتبال. تا ساعت 9ونیم بازی کردم و بعد از آن هم آمدم تا وسایلم را جمع‌وجور کنم و کم‌کم آماده شوم.

ساعت حول و حوش 12ونیم بود که رسیدم میدان آرژانتین. تقریبن همه آمده بودند. سه تا اتوبوس بودیم. من داخل اتوبوس دوم بودم. سوار شدیم. ملت قبلن بهم گفته بودن که بچه شیطون‌ها میرن آخر اتوبوس. با ابوالفضل [فرمانیان] همان ردیف‌های جلو نشستیم! دو تا تورلیدر و راننده‌مان بسیار انسان‌های لارجی بودند! بالاخره آهنگ بود، تند بود، صدایش هم زیاد بود، انرژی و شور و شوق هم بین بچه‌ها کم نبود و همین‌ها باعث شد که ملتِ آخر اتوبوس سهو نشستن پیدا کنند! (-: (توضیحات اضافه‌تر، به علت ممیزی، قابل مکتوب شدن نیستند!)

بعد از دو توقف در بین مسیر و عبور از یک راه خاکی نسبتن طولانی، ساعت 9وخورده‌ای شب بود که رسیدیم به کاروان‌سرای محل اقامتمان. در بین راه به همان دوراهی‌ای رسیدیم که یک سمتش به طرف دریاچه‌ی نمک می‌رفت و داستانش در برنامه‌ی ماه عسل امسال معروف شد. کاروان‌سرا مکانی دنج بود که حدود 350 سال قدمت داشت و شاه عباس زحمت ساختنش را کشیده بود. با شش نفر دیگر در یکی از اتاق‌های کاروان‌سرا ساکن شدیم و کمی استراحت کردیم. در این بین فهمیدم که یکی از تورلیدرهایمان شیرازی است. در طول سفر کلی با هم گرم گرفتیم و صحبت کردیم. شام را که خوردیم، به همراه دو سه لایه لباس و شلوار و جوراب و کفش (!) رفتیم برای شروع کار اصلی. ساعت حول و حوش 12 بود که تلسکوپ‌ها را بستیم و رصد شروع شد. تا صبح، یک ساعتی پای تلسکوپ بودم و سه‌ربعی هم به افسانه‌های صورت‌های فلکی که پارسا [عالیان] تعریف می‌کرد گوش می‌دادم. بسی جذاب بود و زیبا. بقیه‌ی شب هم عمدتن به دو کار گذشت. حلقه زدن دور و آتش و لذت بردن از تناقضِ بینِ چیزی که میبینی و چیزی که حس می‌کنی، و پرسه زدن در دل کویر.

دور آتش از هر دری سخن گفتیم. خاطرات سربازی تورلیدرها جالب‌ترین قسمتش بود. کوکتل و سیب‌زمینی آتشی هم زدیم. وقتی می‌خواستم یک کوکتل اضافه بگیرم، یکی از انگشتانم بدجور سوخت. هنوز هم جای سوختنش می‌سوزد! فکر کنم یکی از بچه‌ها چشم داشت بهش! زمان که می‌گذشت جمعیت‌مان آرام‌آرام کمتر می‌شد. بچه‌ها یا برای خواب می‌رفتند یا مافیا و یا ورق! در آخر ده دوازده نفر بیشتر دور آتش نماندیم.

حول و حوش ساعت 5وربع بود که با ابوالفضل تصمیم گرفتیم بزنیم به کویر. چند ساعت قبلش هم یک مقداری رفته بودیم. سمت و سوی جدیدی را انتخاب کردیم و راه افتادیم. شارژ گوشی‌هایمان بین راه تمام شد. البته ابوالفضل چراغ‌قوه داشت، اما استفاده‌ای ازش نکردیم. خلاصه اینکه حدود ربع ساعت فقط راه رفتیم. دیگر صدای آهنگی که دور آتش پخش می‌شد را نمی‌شنیدیم. از یکی دو تپه‌ی کوچک هم عبور کرده بودیم و برای همین نور چندانی هم از کاروان‌سرا به چشمانمان نمی‌رسید. تا چشم کار می‌کرد چیزی نبود. تاریکِ تاریک و بسیار سرد! به ابوالفضل گفتم یه کم دیگه بمونیم و برگردیم. گفت حیفت نمیاد اینجا نمونی؟! به آسمان نگاه کردم. واقعن حیفم می‌آمد. پتویم را محکم دور خودم پیچیدم. بعد دراز کشیدیم روی زمین و زل زدیم به آسمان بالای سرمان! یکی از بهترین مناظری بود که تا به حال دیده‌ام! هر چه بگویم کم گفته‌ام! ملقمه‌ای از سکوت و تاریکی. البته دید زدن آسمان با بک‌گراند موسیقیِ متن فیلم‌های interstellar و inception هم دنیایی‌ست برای خودش. بیش از نیم‌ساعت در همان وضعیت بودیم. نیم‌ساعتی که برای من یک دقیقه هم نشد. تا تجربه نکنید نمی‌فهمید چه می‌گویم. همیشه در ناخودآگاهم این بوده که دوران پیری‌ام را قرار است در یک روستای دنج و آرام و به دور شلوغی و آلودگی و سر و صدای شهر بگذرانم. آن نیم‌ساعت من را مصمم‌تر کرد برای این کار! بالاخره بعد از نیم ساعت قصد بازگشت کردیم. در راه برگشت هم تصمیم گرفتیم از چراغ‌قوع استفاده نکنیم. بین راه دقیقن از کنار یک دایره‌ی سیاه، که روی زمین بود، رد شدیم. وقتی کامل عبور کردیم به ابوالفضل گفتم که نور چراغ‌قوه را بگیرد روی دایره‌ی سیاه. دایره تبدیل شد به یک استوانه‌ی توخالی! عمقش شش هفت متری بود و من همین چند ثانیه پیش بدون توجه به آن از یک‌متری‌اش رد شده بودم! آن موقع حس خاصی نداشتم و دو نفری بیشتر به خوش‌شانسی‌مان خندیدیم؛ ولی الآن که فکرش را می‌کنم می‌بینم که چقدر بعضی چیزها حساب شده است...

خلاصه اینکه برگشتیم به کاروان‌سرا و کمی دیگر پای آتش ماندیم. نماز را که خواندیم، منتظر ماندیم تا خورشید خانم تشریف‌شان را بیاورند! باز هم یحتمل خوش‌شانسی ما بود که دقیقن افق شرق تا ارتفاع خوبی از ابر پوشیده شده بود. خورشید دقیقن از افق بالا می‌آمد و به خاطر اینکه پشت ابر بود، راحت می‌توانستیم ببینیمش. گویی عظیم که در طول اینکه می‌رفت تا ابر‌ها را پشت سر بگذارد، بیشتر به یک کره‌ی داغ می‌مانست که از بالا شروع به ذوب شدن می‌کند. کویر طلوعش هم فرق دارد.

بعد از آن برگشتیم به اتاق‌مان. لباس‌های چندلایه‌مان را در آوردیم و دور بخاریِ کوچکِ داخلِ اتاق دراز کشیدیم. ساعت 10ونیم بود که بچه‌ها صدایم زدند تا بیدار شوم. وسایل‌مان را برداشتیم و راه افتادیم. اینجاست که وارد چهارمین تجربه‌ی ناب این سفر، برای من، می‌شویم. ماسه بادی! اتوبوس‌ها در جایی که پوشیده از تپه‌های ماسه‌ای بود ایستادند. باران نم‌نم می‌بارید و نسیم ملایمی به صورت می‌زد. به سمتِ کوهِ ماسه‌ایِ به ارتفاعِِ نه چندان زیادِ روبه‌رویمان دویدیم. خسته شدم. به زور خودم را به بالایش رساندم. از این به بعد را دوباره نمی‌دانم چه باید بگویم! از غلتیدن روی ماسه‌ها یا دویدن روی یک شیب حدودن صدمتری با پاهایی که حداقل 20 سانتی‌متر در ماسه فرو می‌روند یا دفن کردن یکی از بچه‌ها زیر خروارها ماسه. حقیقت این است که تجربه‌ی نابی بود برای من. می‌دانم که معتادش شده‌ام (-: و الآن حسرت این را می‌خورم که منی که 9 سال در یزد زندگی کردم، چطور حتی یک‌بار به اطرافش، که پر است از این تپه‌ها، نرفته‌ام! فکر کنم حدود دو ساعتی آنجا مشغول ور رفتن با ماسه‌ها بودیم. لباس‌هایم تمیز بودند، ولی کفش‌هایم هنوز هم پر از ماسه‌اند. در حدی که امروز توی دانشگاه حس می‌کردم توی کویرم!

بعد از این قسمت، بالاخره مسیر برگشت شروع شد. هنوز هم دو تا تورلیدر و راننده‌مان بسیار لارج بودند. مثل قبل آهنگ هم بود، تند هم بود، صدایش هم زیاد بود، ولی این‌دفعه خوشبختانه انرژی بچه‌ها کم بود و دیگر سهو نشستن پیدا نکردند! مشغول خواندن "کیمیاگر" شدم که در راه رفتن شروعش کرده بودم. تا به تهران برسیم دقیقن دو سومش را خواندم:

تو با من از رویاهایت حرف زدی، از پادشاهِ پیر و از گنج. تو از نشانه‌ها سخن گفتی، برای همین من از هیچ چیز نمی‌ترسم، چون همان نشانه‌ها تو را به سوی من آوردند. من خودم جزئی از رویای تو، از افسانه‌ی شخصی تو که این همه درباره‌اش حرف می‌زنی، هستم. به همین دلیل مایلم که تو راهت را به سوی آنچه که به جستوجویش آمده بودی ادامه دهی. اگر مجبوری منتظر پایان جنگ بمانی چه بهتر، ولی اگر باید زودتر حرکت کنی، پس به سوی "افسانه‌ی شخصی"ات حرکت کن. تپه‌ها با حرکت باد شکل عوض می‌کنند ولی صحرا همیشه همان که بوده می‌ماند...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۱۶
امید ظریفی

یک ساعت و ربع پیش، امتحان ریاضی 1 هم به پایان رسید. آخرین امتحان ترم یک بنده و خیلی‌های دیگه. داخل عبدالسلام (کتاب‌خانه‌ی دانشکده‌ی فیزیک. بخوانید: عَبدُس!) نشسته‌ام و مشغول نوشتنم. خلاصه اینکه ترم یک هم تمام شد و هرچه که بود، با بد و خوبش گذشت. فقط مونده هفت ترم دیگه! (-: از الآن هم، بعد از دو سه هفته امتحان، می‌تونم تا مدتی با خیال راحت به کارهام و یک سری چالش جدید برسم.

وقتی به چهار ماه گذشته نگاه می‌کنم، قشنگ می‌تونم یک سری تغییرات بزرگ (و عمدتن خوب) رو توی زندگیم ببینم. از ظاهرش تا باطنش. و مطمئنن این مدت، خالی از اتفاقات کوچک و بزرگ هم نبوده.

میشه از سفر مشهد بچه‌های ورودی شریف که دقیقن هم‌زمان بود با تایم ثبت‌نامم توی دانشگاه صنعتی اصفهان شروع کرد. اینقدر دیوانه بودم که عطای ثبت‌نام دانشگاه رو به لقاش ببخشم و همراه بچه‌های شریف برم مشهد! با وجود کوتاه بودنش واقعن تجربه‌ی خوبی بود. از اذیت کردن سرگروه‌ها و چوب توی آستین آرش [عاشوری] کردن گرفته، تا شعار دادن رشته‌ها علیه هم‌دیگه و ناهاری که روز آخر توی پارک جنگلی درست کردیم.

بعد از مشهد، برگشتم اصفهان؛ و انتظار و انتظار برای اومدن نتایج تاثیر مدال‌ها. اواسط مهر بود که نتیجه‌ی نهایی اومد. مادرم چند وقت پیش بهم گفتن: میدونی کِی از دیدنت خیلی ناراحت بودم؟ توی اون دو هفته‌‌ای که نتایج مدال‌ها طول کشید تا بیاد! هی به خودم می‌گفتم این چرا نشسته اینجا داره تلویزیون میبینه؛ مگه نباید الآن دانشگاه باشه؟! (-: خلاصه اینکه یک روز عصر بود که علیرضا توفیقی زنگ زد و گفت که نتایج اومده و منم باشگاهم و ... . هیچی دیگه، هوافضا! پدرم که فکر کنم تا الآن توی زندگیشون به اندازه‌ی اون روز خوشحال نشده بودن! (-: ولی برای منی که فیزیک خوندن توی دانشگاه، سه چهار سالی بود که برام قطعی و بدیهی شده بود، شُک بزرگی بود. بگذریم که اگر بخوام از درسته‌گل سازمان سنجش و برخورد معاونت محترم آموزشی شریف بگم، تا صبح باید بنویسم و شما هم تا شب بخوانید. (مقداراتی از داستان‌های پیش‌آمده را می‌تونید در لابه‌لای مطالب صفحه‌ی اینستاگرامم پیدا کنید.) البته طبیعتن کسی نمی‌تونه جلوی من رو بگیره...

بالاخره هفدهم مهر بود که توی شریف ثبت‌نام کردم؛ و باید بگم که به معنی واقعی کلمه، بازه‌ی زمانی بین اون روز و امروز، یکی از بهترین بازه‌های زمانی عمرم بوده. چه زندگی دانشگاهی و چه زندگی خوابگاهی. از دانشگاه زیاد نمی‌گم، چون مطمئنن در آینده خیلی خواهم گفت. ولی خوابگاه. یک هفته‌ی اول اتاق نداشتم و از روی اجبار، مهمان اتاق 317 بلوک 2 خوابگاه طرشت 3 شدم. اتاقی که ساکنینش تا به امروز بیش‌ترین پدر را از ما (من + هم‌اتاقی‌هایم) درآورده‌اند! فرصت شد، بیشتر می‌نویسم!

خوابگاه گرفتن من هم نکته‌های نسبتن جالبی داشت. اولین مشکل این بود که بچه‌های یزد خوابگاه طرشت 3 بودن و بچه‌های اصفهان خوابگاه احمدی روشن. من هم برای اینکه با بچه‌های یزد بیفتم، توی همه‌ی فرم‌های ثبت‌نام که آدرس می‌خواست، آدرس خانه‌ی یزدمان را نوشتم. خداروشکر صاحبخونه آشناست! گذشت و بالاخره اتاقم را گرفتم. فقط خودم بودم. تک و تنها. سه هفته بعد، سه تا از بچه‌های کرمان را فرستادند اتاقم. محمد افضلی (بخوانید: ممّد!)، محمدجواد سجادی (بخوانید: جاواد!) و امیرحسین ستوده‌فر (بخوانید: سوتی!). خلاصه اینکه "اتاقم" شد "اتاقمون"! یک مقدار هماهنگی‌تر بشیم، ترکیب خوبی هستیم. (لطفن این جمله‌ی آخر رو به دست سه نفری که نام بردم برسونید!)

 

پ.ن1: خیلی خودجوش و آنی تصمیم گرفتم که نوشتن بسه دیگه! بسیار خسته‌ی امتحانم. 3 ساعت خواب دیشب رو باید تکمیل کنم. بعدن بیشتر می‌نویسم.

پ.ن2: البته مقداری عکس از این چهار ماه، مهمان من باشید!

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۱۳:۳۵
امید ظریفی

ِمیگن تا عرق کارگر خشک نشده مزدش رو بدید. منم گفتم تا سفر یک‌روزه‌ام به قم تموم نشده، سفرنامه‌اش رو بنویسم...

 

پنجشنبه 7 دی‌ماه 1396، ساعت 18:48، قم، ساندویچی پاسارگاد:

الآن از حرم خارج شدم. یک‌ضرب آمدم داخل این ساندوچی‌ای که الآن پشت یکی از میزهایش نشسته‌ام و یک هات‌داگ سفارش دادم. بند و بساتم را پهن کردم روی میز جلوی رویم و مشغول نوشتن شدم.

همین الآن ساندویچم آماده شد و آوردنش! بگذارید شامم را بخورم تا بقیه‌اش را بنویسم!

...

خب! نوش جان (-:

شروع کنیم. بلیت قطار تهران-قم‌ام ساعت 5 صبح امروز بود. چون احتمال خواب ماندنم را می‌دادم، با تقریب خوبی کل دیروز را خوابیدم تا شبش دیگر خوابم نبرد و به موقع به راه‌آهن برسم. همینطور هم شد. (البته زلزله هم کمی کمک کرد!) ساعت 4ونیم رسیدم راه‌آهن و همان‌موقع هم قطار آمده بود. رفتم و سوار شدم. مسیر تهران-قم را با یکی از جلسه‌های جبرخطی Gilbert Strang، مقداری محسن چاوشی و نیم‌ساعتی چرت‌زدن گذراندم. بالاخره رسیدیم قم. ساعت حول و حوش 7ونیم بود و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد. داخل خود ایستگاه راه‌آهن، نیم‌رو و چای نباتی زدم و رفتم بیرون تا راه بیفتم به سمت دانشگاه صنعتی قم. به سمت کنفرانس ریاضی فیزیک ایران، مدل 96اش.

سه راننده دم در راه‌آهن منتظر مسافر بودند. بی‌اعتنا به آن‌ها و اسنپ به دست، رفتم یک گوشه ایستادم. مسیر را انتخاب کردم. 4000 تومن. گفتم بگذار به راننده‌ها بگویم، شاید کم‌تر از اسنپ بردند. پرسیدم. راننده‌ای که جوان‌تر بود گفت: 10000تومن! گفتم: اسنپ میبره 4000 تومن. گفت: واقعن 10000 تومنه، ولی بازم باشه. من 7000 تومن میبرمت! گفتم: پس نه! بعدش سفره‌ی دلشان را برای هم باز کردند که اسنپ فلان و بهمان و چنین و چنان و بوق و سه‌نقطه. با خنده گفتم: خب شما نگاه جیبتون می‌کنید، منم نگاه جیبم می‌کنم دیگه! در این بین همان راننده‌ی جوان رو به دوستانش گفت: یادش به خیر یه بار از دانشگاه صنعتی دو تا درس تابستونه برداشتم که جفتش رو حذف کردم! معادلات و یکی دیگه! خنده‌ام گرفت. گفتم بذار با همین بنده‌ی خدا برم و بین راه هم کمی صحبت کنیم. رو کردم بهش و گفتم: پس الآن هم بیاید بریم یه دو واحد دیگه بردارید! و رفتیم.

تا برسیم کلی با هم صحبت کردیم. از وضع مملکت گرفته تا زلزله‌ی دو شب پیش و آن یکی پیش‌ترش. تهران سرباز بود. درس‌هایی که حذف کرده بود را تابستان 92 برداشته بود. می‌گفت یکی از بچه‌های پادگانشان آکسفورد خوانده و برگشته و فرستادنش سربازی. رسیدیم. پیاده شدم و همان 7000 تومن را دادم و به سمت دانشگاه راه افتادم. یکی از عجایب روزگار هم دقیقن همین است. از خوابگاه تا راه‌آهن تهران را با 10500 تومن می‌روی. از راه‌آهن قم تا دانشگاه صنعتی‌اش را با 7000 تومن. و آن موقع خود تهران تا قم را فقط با 4000 تومن! هنوز هم ایمان نمی‌آورید؟! (-:

دانشگاه جدید و ریزه‌میزه‌ای بود. فقط 8 سال از ساختش می‌گذشت. وارد شدم و رفتم تا پذیرش شوم. طبق معمولِ همه‌ی برنامه‌های انجمن فیزیک، خانم نایبی پشت یک میز نشسته بودند و همراه چند دانشجوی دیگر، کارهای پذیرش شرکت‌کنندگان را انجام می‌دادند. سر قضیه‌ای که چهار سال پیش اتفاق افتاد و می‌توانید در اوایل این پست بخوانیدش، هم‌دیگر را خوب می‌شناختیم. البته انتظار نداشتم که بعد از سه-چهار سال هنوز هم من را به خاطر داشته باشند. نزدیک رفتم و سلامی کردم و اسمم را گفتم. رو کردند بهم و با خنده گفتند: شما هم که همیشه هستی! خندیدم و گفتم: سه سالی میشه که مزاحم نشدیم! خلاصه اینکه کارهای پذیرشم را کردم و ژتونم را هم گرفتم و رفتم و داخل سالن همایش نشستم. برنامه شروع شد. مسئول برگزاری کنفرانس، شروع کرد به نام بردن از شهرهایی که اهالی آن‌ها در کنفرانس شرکت کرده‌اند. بدیهتن وسطش نام آباده را هم برد!

برنامه‌ی کنفرانس به این صورت بود: 4 سخنرانی صبح، نهار و نماز، 3 سخنرانی بعدازظهر، بازدید از پوسترها و در آخر هم اختتامیه. امیدوارم بتوانید درک کنید که کسی که از ساعت 6 شب چهارشنبه نخوابیده، چه اوضاعی سر سخنرانی‌ها دارد. توضیح بیشتری نمی‌دهم! بگذریم. کنفرانس هم تمام شد. و کم‌کم داریم به زمان حال نزدیک می‌شویم. اسنپ گرفتم از دانشگاه به حرم. رسیدم و از باب جوادالائمه وارد شدم. اینجا دور و برت را که نگاه می‌کنی دلت برای مشهد تنگ می‌شود. وضو گرفتم و نمازم را خواندم. بعد از آن هم اندکی دیگر در حرم ماندم. بعد هم که از حرم خارج شدم و یک‌ضرب آمدم داخل یک ساندوچی و ساندویچ هات‌داگی سفارش دادم. بند و بساتم را پهن کردم روی میز جلوی رویم و مشغول نوشتن شدم...

بس است دیگر! بروم کمی سوهان بخرم و سریع‌تر راه بیفتم به سمت ترمینال تا ببینم بلیت برای تهران گیرم می‌آید یا نه!

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶ ، ۱۹:۱۸
امید ظریفی

 

کمی کودکی (-:

دریافت - 7.72 مگابایت

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۹
امید ظریفی

(:

سلام...

این مطلب reshare پستی است که حدود یک هفته پیش در اینستاگرامم گذاشتم! شب اعلام نتایج...

 

بسم الله الرحمن الرحیم...
اول: وقتی محمدمهدی جهان آرا نقره شد، توی وبلاگش نوشت: "طلا واسه مرد حرومه مومن (-: "
حالا فکر کنم مقدار مردیت ما تا حدیه که نقره هم واسمون حروم شده!
برنز شدم...
دوم: روزی که تصمیم گرفتم المپیاد بخونم رو خوب یادمه! شروعش کردیم و 3 سال با تلخی ها و شیرینی هاش (آخری بیشتره!) ساختیم و بالاخره امروز رسیدیم به آخر راه. میتونست امروز آخرش نباشه ولی خدا خواست که باشه و ما هم که کاری جز شکرش از دستمون بر نمیاد...
(البته طبیعتن منظور از آخر راه، حضور نداشتن در دوره طلاعه، وگرنه...!)
سوم: از روزی که شروع کردم تا 2-3 روز پیش امید طلا داشتم ولی نشد! و دقیقن خودم با گوشت و پوست موقع تصحیح ها حس کردم که شدم مصداق دقیق این مصرع:
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود...
البته تا حد خوبی باید تعریفمان از "نشدن" مشخص باشد. و طبق تعریف من "نشدن"ی وجود ندارد! یعنی اگر گاهی هم نمیشود به خاطر حکمتش است و جایی دیگر قرار است "بشود" در حد المپیک!
چهارم: نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت از اینکه طلا نشدنم به خاطر سوتی های عجیبم بود! ناراحت از اینکه الکی الکی حیف شد و خوشحال از اینکه لاآقل این دلداری برای خودم باقی می ماند که حداقل سوادش بود!
پنجم: بالاخره دوران دانش پژوهی ما در المپیاد هم تمام شد و دوره هم گذشت و به غیر از این 2-3 روز اخیر که طبیعتن حالم چندان خوب نبود، خاطره ی خوشی از خودش به جا گذاشت. ان شاءالله نتیجه ی آخرش برای آیندگان بهتر باشد.
ششم: و به شکرانه ی تمام نعماتش در طول زندگی، از بودنم تا طلا نشدنم، فردا بعدازظهر عازم مشهدم. نائب الزیاره همگی...
و ای کاش بتوانیم دنیایمان را به اندازه ی گوشه ی کوچکی از صحن قدسش بزرگ کنیم!
هفتم: در آخر با تمام این اوصاف خدایا شکرت (-:


#طلا_نشدن_زمین_خوردن_نیست
ولی اگر هم باشد
#گاهی_زمین_خوردن_هایمان_به_خاطر_این_است_که_برخواستن_را_یاد_بگیریم...

 

 

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۸
امید ظریفی

سلام دوستان...

خیلی مطالب نانوشته دارم که واقعن باید بنویسمشون! قسمت دوم مسابقه فیزیک میزیک، معرفی مبسوط کتاب و فیلم مریخی، کتاب اردوگاه شماره 14 و ... که اولویت بندیشون کردم و حتمن به زودی در موردشون مینویسم. ولی این مطلب خارج از نوبت است. در مورد اولین تداکس دانش آموزی کشور که همین امروز در سمپاد یزد برگزار شد.

تداکس نوجوانان سمپاد یزد یا TEDxYouth@SAMPADYazd . باز هم کاری از انجمن دنا. برگزارکننده اش دوست خوبم میلاد محمدی بود. همراه با تیم قوی اش که همگی دانش آموز بودند. خیلی دوست داشتم کمکشان کنم، حداقل به خاطر زحماتی که میلاد برای فیزیک میزیک کشید، ولی واقعن درگیر بودم و نشد. امیدوارم حلالم کنند (:

با این پیش فرض شروع میکنم که با تد (ted.com) آشنایی دارید پس یک راست برویم سراغ خود تداکس امروز. سعی میکنم در مورد همه چیز، مخصوصن سخنرانی ها، توضیحات کوتاهی بدهم. اما راستش را بخواهید هنوز هم هیجان زده ام. نمیدانم چرا همه چیز اینقدر خوب بود؟! (میلاد است دیگر!) فکر میکنم مقداری از این رضایتم به خاطر هیجان خودم بود. بالاخره برگزاری تداکس، آن هم کاملن دانش آموزی و توسط دوستان خودت کار جالبیست. دیدن جناب علی قدیری (امیر بیان!) و دکتر سعید پاک طینت (که در مدرسه خودمان درس خوانده اند و نقره المپیاد فیزیک دارند و الآن در IPM هستند و تا چند وقت پیش هم در CERN کار میکردند و ...!) و دوست خوبم محمدمهدی جهان آرا (کلن این پسر آفریده شده تا حال آدم را خوب کند!) تاثیر خودش را دارد ولی واقعن هماهنگیِ بچه ها و انجام کارها از هر لحاظ عالی بود.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۸
امید ظریفی

از ایده اولیه تا دم روز مسابقه!

پارسال بود. وقتی سال دوم بودم. ایده ی برگزاری یک مسابقه. مسابقه ای که اول کار فیزیک میزیک نبود. بیشتر شب ها موقع خواب به آن فکر میکردم و روزها به روز برگزاری مسابقه! طرحی کلی از برگزاری آن ریختم و شروع به خواندن چند کتاب کردم تا بتوانم سوالات بهتری را طرح کنم. آخر میخواستم به نوعی سنت شکنی کنم و تقریبن برای اولین بار اینچنین مسابقه ای را با تم فیزیک برگزار کنم. ولی نه فیزیکی که در مدرسه به ما یاد میدهند و همه از آن متنفریم؛  بلکه فیزیکی که خود فیزیک است! میخواستم بچه ها را با خودِ خودِ فیزیک آشنا کنم. همان پارسال تعدادی سوال را آماده کردم و ایده ی برگزاری مسابقه را به معاون پژوهشی مدرسه مان، جناب آقای حسامی فر، دادم. استقبال شد ولی شاید خودم درآن زمان این باور را نداشتم که می توانم مسابقه ای را طرح ریزی و اجرا کنم! (تقریبن این روحیه از من بعید بود (-: ) برای همین بیشتر در خیالاتم مسابقه را اجرایی میکردم! پارسال تقریبن به همین دلیل (+ درگیر المپیاد نجوم، در کنار فیزیک، شدن) نتوانستم برنامه ریزی خوبی انجام دهم.

پارسال گذشت و سال تحصیلی جدید شروع شد! از تابستان دوباره شروع کرده بودم به طرح ریزی و تفکر در مورد مسابقه. چندین ایده ی جدید به ذهنم رسیده بود و تقریبن فرم کلی مسابقه در ذهن خودم نهایی شده بود. سوالات خوبی هم به سوالات قبلی اضافه کرده بودم. بیشترشان طرح خودم بود. مهر ماه امسال فرارسید و از همان اولِ سال با خودم گفتم که امسال باید این ایده را نهایی کنم. از همان موقع دنبالش را گرفتم. میخواستم مسابقه را در آذرماه و بین تمامی مدارس شهر یزد برگزار کنم. آقای حسامی فر با مدیر مدرسه مان قضیه را در جریان گذاشتند و قرار بر این شد که چون همچین مسابقه ای، با چنین نحوه برگزاری ای، مانند یک هندوانه در بسته است، یک نمونه کوچکش را اول کار در مدرسه خودمان برگزار کنیم و بعدش اگر وقت شد در سطوح بالاتر. بالاخره کارها را انجام دادم و در آذر ماه (که میخواستم مسابقه اصلی را برگزار کنم!) مسابقه "چای با فیزیک" در مدرسه خودمان برگزار شد. 2 ساعت وقت و 4 تا سوال داشت. 4 سوال مفهومی فیزیک، نه از این ریاضیاتی هایش! خداراشکر از مدرسه ما که جو کنکور زده ی بسیار بدی دارد، حدود 15 تیم دو نفره شرکت کردند. آمار خوبی بود و دلگرمی ای برای ادامه کار و شادباشی برای کارهای پژوهشی. چون مشخص میکرد که در بین این جو کنکور زده هنوز هم باریکه های نازک نوری از روحیه پژوهشی در بین دانش آموزان وجود دارد. خداراشکر مسابقه توانست نظر بزرگان را به خود جلب کند! به 3 تیم برتر هم از طرف مدرسه از این کتابیار ها دادیم. بعدش خوردیم به امتحانات ترم اول.

بعد از امتحانات دوباره قسمتی از ذهنم را مشغول مسابقه کردم. در همان روزها بود که نام "فیزیک میزیک" به ذهنم رسید! هم جالب بود و هم کوچه بازاری و هم قابل ترجمه به انگلیسی: Physics Mysics ! با وجود اینکه درگیر مرحله 1 بودم، سخت ادامه دادم. در این بین به این نکته پی بردم که چون این مسابقه برای اولین بار میخواهد برگزار شود، نیاز به مجوز اداره آموزش و پرورش دارد و این مجوز هم نیاز به مستندسازی و هزار جور کارهای اداری باجهت و بی جهت دیگر و اینکه آن موقع طبیعتن سرم به اندازه کافی شلوغ بود (و هنوز هم هست) و وقت این کارها را نداشتم. پس تصمیم بر این شد تا در بین مدارس دوره دوم سمپاد شهر یزد برگزار شود. حالا چون در بین مدارس سمپاد بود، صرفن مجوز سمپاد را میخواست. با سرکار خانم نجم، رئیس همه چیِ سمپاد استان یزد(!)، جلسه ای گذاشتیم و در آن جلسه ی دو نفری قضیه را برایشان تعریف کردم و الحق و الانصاف بسیار عالی استقبال کردند. آنقدر خوششان آمد که قول گرفتند تا مسابقه هم برای دوره اول و هم برای دوره دوم برگزار شود و من هم توضیح دادم که نحوه سوالات طوری است که به صورت اتوماتیک دوره اولی ها هم می توانند شرکت کنند و ایشان هم بسیار خوششان آمد. تقریبن مطمئن شدم که اولین و شاید مهمترین گام در جهت برگزاری مسابقه برداشته شده. راستش را بخواهید خودم فکرش را نمی کردم که اینقدر این ایده مورد پذیرش واقع شود. خودش بمب روحیه ای بود!

در این گیرودار یک انجمن دانش آموزی هم توسط چند تا از بچه های مدرسه مان تشکیل شده بود. انجمن دنا. یعنی دانش آموز نواندیش. همان موقع ها وقتی یک نفر در مدرسه از من پرسید: حالا "دنا" یعنی چی؟! بداهه گفتم: یعنی دانش آموز نفهمِ احمق! (-: بگذریم. از دنا فقط در همین حد بگویم که کارش همین کارهاست. فعالیت های پژوهشی. بعدترها انتخابات اعضای هیئت مدیره آن هم در مدرسه برگزار شد که اینجانب با اکثریت غیرقاطع آرا (با دور رای اختلاف نسبت به نفر دوم!) اول شدم و فعلن همراه موسسین دنا اعضای هیئت مدیره ی آن را تشکیل می دهیم. خلاصه ی این پاراگراف اینکه قرار شد انجمن دنا حامی مسابقه فیزیک میزیک باشد. تا هم دنا در سطح شهر و استان با این مسابقه شناخته بشود و هم فیزیک میزیک سر و سامانی بگیرد و از طرف جایی باشد که قانونن ثبت شده است.

از این به بعد بود که دیگر من نبودم و شدیم ما. من + اعضای دنا (بهتر است فقط بگویم "اعضای دنا". چون طبیعتن من هم عضو دنا هستم.)، که همگی از دوستان نزدیکم بودند. (+ بیشترشان از بچه های المپیادی مدرسه مان هستند. هر المپیادی ای دوست نزدیکم هست ولی هر دوست نزدیکم المپیادی نیست!) تقویم را نگاه کرده بودم. 14 اسفند بهترین موقع بود. روز جمعه و قلم چی ای هم در کار نبود. یادم هست شب یلدا بود و در مهمانی، که علی صادقی، همسایه ی همسالم(!)، گفت که به دلیل اینکه 7 اسفند انتخابات مجلس و خبرگان هست، آزمون 7 اسفند قلم چی افتاده 14ام. نمیدانم که میتوانید حالم را درک کنید یا نه! تا قبل از 30 بهمن که مرحله 1 بود و طبیعتن کاری نمیتوانستیم بکنیم. اگر هم می توانستیم اصلن وقت کافی نبود. تنها جمعه ای که در اسفند خالی (از لحاظ قلم چی!) و قابل استفاده بود همین 14ام بود که به لطف انتخابات و حرکت ناجوانمردانه ی قلم چی پرید. 7ام انتخابات، 14ام قلم چی، 21ام هم قلم چی. (خدا خودش به حساب قلم چی در آن دنیا رسیدگی خواهد کرد!) 28ام هم که پس فردایش عید بود. تقریبن کاملن ناامید بودم؛ چون که مسابقه باید در روز جمعه برگزار میشد. از صبح تا دمِ شب با بچه ها کار داشتیم. صبح تا ظهر مسابقه. یک استراحت کوچک، نماز و ناهار. برنامه های فان تایم بعدازظهر. (از تعدادی نقل شده است که بعضی بعد از شنیدن کلمه "فان تایم" از خود بی خود شدند و سر به بیابان گذاشتند! (-:  ) و در آخر، اختتامیه. نا امیدانه با خانم نجم جلسه ای گذاشتیم و خوشبختانه نجات پیدا کردیم. دوشنبه 24ام اسفندماه. هم مدارس تق و لق بود و هم در این زمان که هیچ کسی نای آمدن به مدرسه را نداشت، این مسابقه بانی خیری میشد برای کشاندن بچه ها به مدرسه! خُب زمان جور شد.

طی چندین جلسه ی دیگر که با خانم نجم داشتیم هماهنگی ها انجام شد. تخمین زدیم که حدود 70 تیم سه نفره، در بهترین حالت، در مسابقه شرکت می کنند. هزینه ها را بر روی این عدد بستیم و دیدیم می توانیم حدود 1 میلیون تومان به تیم های برتر جایزه بدهیم. پوستر مسابقه و فرم ثبت نام را آماده کردم. قرار شد گروهی نیز برای کارهای داوری، اجرایی و فان تایمِ بعد از مسابقه از مدارس دخترانه معرفی شوند تا به نوعی گردانندگان مسابقه دختران باشند. (حالا "ما"یمان بزرگتر شد.) شنبه هفته بعد از مرحله 1 نه، هفته بعدش سر صبحگاه مدرسه خودمان و ظهرش بعد از نماز ظهر و عصر در دبیرستان شهید صدوقی دوره اول (که چسبیده به مدرسه مان هست) در مورد فیزیک میزیک صحبت کردم. فردایش رفتم دبیرستان برازنده مقدم (آن یکی تیزهوشان پسرانه یزد) برای اینکه سر صبحگاه بچه هایشان را با فیزیک میزیک آشنا کنم. قبل از صبحگاه با معاون پرورشی شان (فامیلیشان یادم نیست!) صحبت هایی کردم. ازشون خوشم آمد. خوش صحبت بودند و نقطه نظراتی داشتند که از یک معاون پرورشی بعید نه، عجیب بود! در بین صحبت هایمان بحث المپیاد شد و گفتند که پارسال یک نفر از این مدرسه، آقای شمس، طلای ادبی گرفته اند و من هم تایید کردم که بله و ما هم آقای لاری پور، برنز فیزیک، را داریم (کُری خوانی هست دیگر!) و از اینجور صحبت ها. بعد نمیدانم چرا سر صبحگاه وقتی خواستند معرفی ام کنند، گفتند که فلانی آمده است و صحبت هایی در مورد المپیاد ادبی دارد! |-: (آقا جان نیم ساعت قبلش گفتم میخوایم مسابقه برگزار کنیم، اون وقت اومدید میگید صحبت هایی در مورد المپیاد ادبی؟! (-:  ) بعد از مراسم صبحگاه با دو تا از دوستانم در برازنده صحبت کردم که بیایند جزو تیم برگزارکننده مسابقه. روزبه محمدی (که آشناییمان به خاطر کانون زبان و علی صادقیِ بالاست) و علیرضا توفیقی (که آشناییمان به خاطر آرپا (امیررضا پوراخوان) است. -مراجعه شود به اینجا- + توفیقی مرحله 3 کامپیوتر پارسال را فقط با یه اختلاف کوچولو افتاد! )-:  ) جلسه آشنایی کمیته های برگزاری مسابقه دختران و پسران همین روز ساعت 12 در محل پژوهشگاه آین الله خاتمی (که نزدیک مدرسه مان است) برگزار میشد. سه نفری از برازنده آزانسی گرفتیم و رفتیم مدرسه خودمان و بعد از کمی حرف زدن و الکی در حیاط پَرسه زدن رفتیم پژوهشگاه. جلسه به خوبی و خوشی برگزار شد و قرار شد از بین 12-13 نفری که (از فرزانگان و حکیم زاده) آمده بودند خودشان بر حسب توانایی هایشان ببینند به درد کدام کمیته میخورند. داوری، اجرایی یا علمی (همون فان تایم). در این جلسه پوسترها و فرم های ثبت نام بهشان داده شد و قرار شد تا سه شنبه هفته بعد ثبت نام ادامه داشته باشد و یکشنبه هفته بعد هم جلسه دوم باشد برای هماهنگی های بین کمیته ای.

گذشت تا یکشنبه هفته بعد. سوالات طرح شده قبلی همراه چندین سوال جدید را با خودم آورده بودم. نکته ی جالب این بود که ثبت نام را در دبیرستان حکیم زاده بسته بودند. تا آن موقع 42 تیم ثبت نام کرده بودند! واقعن عجیب بود. حکیم زاده ای ها (کلمه ی دیگری پیدا نکردم!) با 2 میلیون پول آمدند داخل! در جلسه گفتم بهتر است کمیته داوری را به کمیته اختلاس تغییر دهیم! (-: در آن جلسه سوالات نهایی شد. جلسه ی بعدی پنجشنبه گذاشته شد و در آن جلسه هم روی پاسخ های ممکن بحث شد. در بین این دو جلسه، طبیعتن ثبت نام تمام شده بود و تقریبن درگیر تحویل گرفتن برگه های ثبت نام و پول ها بودیم.

 

در قسمت بعد بخوانید:

اتفاقات [روزِ] قبل، حین و بعد از مسابقه! به شرح عکس...

 

 
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۰۵
امید ظریفی

امروز توی مدرسه‌مون بین بچه‌ها شیر توزیع کردند. کار بسیار نیکویی که قابل تحسین است و کمک می‌کند به رشد و ترمیم و محافظت از استخوان‌هایمان(!)، ولی از تولیدکنندگانش درخواستی دارم مبنی بر اینکه یک مقدار آب آن را بیشتر کنند (: چون واقعن شیری که مزه‌ی آب ندهد که شیر نیست!

از این‌ها که بگذریم موضوع اصلی این است که بچه‌ها مانده بودند با این (آب)شیرها چه کنند! چرا؟! چون روی درش نوشته شده بود:

تولید: 94/11/6

انقضا: 94/11/5

یعنی امروز، پنجم بهمن، تاریخ انقضای شیر بود و از این جهت ما خوشحال بودیم، چون تاریخ انقضا آن نگذشته بود و از جهتی حیران چون شیر ما فردا تولید می‌شد! در این میان عده‌ای شیر را باز کردند و نوشیدند و عده‌ای هم متفکرانه به شیر خود زل زده بودند تا فردا تولید شود و آن را بنوشند.

اما من مانده بودم تنهای تنها! اگر شیر را می‌خوردم تا تاریخ انقضایش تمام نشود، پس چی رو ‌می‌خوردم؟! چیزی که تولید نشده؟! (: و اگر صبر می‌کردم تا تولید شود، آن وقت از تاریخ انقضایش می‌گذشت و برای بدن مضر بود! و این یعنی پارادوکس شیر...! حال به نظرتان لیلی زن بود یا مرد (:

 

پ.ن: تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل...

 

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۴
امید ظریفی

فعلن همین!

 

بعدن‌نوشت: کنسل شد!

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۱۸:۲۴
امید ظریفی

سلام...

همانطور که به احتمال زیاد می‌دانید جناب آقای رضا امیرخانی کتابی دارند به نام "نشت نشا". به قول خودشان جُستاری در پدیده‌ی فرار مغزها. ایشان معتقدند که آن‌هایی که می‌روند فرار نمی‌کنند، زیرا کسی دنبالشان نگذاشته که! بلکه این مهاجرت به "نشت" بیشتر می‌خورد. همچنین کسانی که می‌روند لزومن مغز نیستند، بلکه "جوان"هایی هستند که دنبال امکانات بیشتر می‌گردند و معتقدند که آن‌ور آب این‌چنین است. پس به نظر ایشان (و همچنین بنده) عبارت "نشت نشا" بیشتر به این پدیده می‌خورد تا فرار مغزها.

غرض از این مقدمه اینکه بنده یک دوستی دارم به نام امیررضا پوراخوان (آرپا - ARPA arpa) که المپیاد کامپیوتری است و همسال خودم و تا چند وقت پیش مدرسه‌مان و کلاسمان هم یکی بود. حالا چرا تا چند وقت پیش؟! عرض می‌کنم. مرحله 2 داد و با اختلاف کمی افتاد. بعد از قبول نشدنش اتفاقاتی افتاد که تنها راه ادامه دادن المپیادش این بود که برود تهران. اول کار تصمیم گرفت در یک عملیات ضربتی (!) برود حلی1! همه چیز هم اوکی بود و مدرسه هم قبول کرده بود. اما همین یکی-دو هفته پیش آموزش و پرورش زد زیرش که:

- نه خیر، حلی1 نمی‌شه!

- چرا آخه؟!

- به شما ربطی نداره. نمیشه! میفهمی؟! نمیشه... D: (خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است!)

خلاصه حلی1 جواب نداد و نوبت انرژی رسید! دقیقن نقطه مخالف حلی1! رفتند و با مدیرش صحبت کردند و اتفاقن خیلی هم تحویلش گرفت و امتحانی داد (کُدینگ و تئوری) و همین دیروز (یا پَریروز) بود که زنگش زدند که قبول شده؛ و حالا دارد می‌رود. دارد می‌رود تهران. انرژی! (:

اگر مستند میراث آلبرتا 1 را به صورت اُریجینال خریده باشید، جملاتی بسیار زیبا پشت جلدش نوشته شده که خودتان بخوانید:

و ما تا ابد می‌مانیم...

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند. همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند.

حال این دوست ما به جهت فرارش به تهران (: نقیضه‌ای بر "و ما تا ابد می‌مانیم..." آورده که باز هم خودتان بخوانید:

آنها که می‌روند وطن‌فروشند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده‌اند. آن‌هایی که می‌روند، می‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آن‌هایی که می‌روند، می‌روند که دینشان را به فنا بدهند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبزند. هیچ کدام از آنهایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند. آن‌هایی که می‌روند،یک ماه مانده به رفتنشان خوش‌حال می‌شوند، یک هفته مانده خنده می‌کنند و یک روز مانده به این فکر می‌کنند که ای کاش زودتر رفته بودند. و آن‌هایی که می‌مانند هم تا چند سال دیگر می‌روند تا وطن را خالی از سکنه کنند.

اما از شوخی گذشته از صمیم قلب باید بگویم که خیلی خوشحالم! چون ادامه می‌دهد و ان‌شاءالله به حقش هم می‌رسد. (:

همین...

 

پ.ن: خطاب به یکی از دوستام (ربطی به این پست و شخص مورد خطاب نداره) :

برادر! باور کن از دستت ناراحت نیستم (: اگه قرار باشه به خاطر همچین چیز کوچیکی از ته دل از یه نفر متنفر بشم که دیگه زندگی، زندگی نمیشه!

 

همگی موفق باشید...

یاحق

 

بعدن نوشت:

یک سری اتفاقات برای این دوستمون آرپا افتاد که گفت بنویس! اطاعت امر (!) :

در یک اقدام کاملن دیدنی حلی1 زنگ زد بهش گفت که آموزش و پرورش برای خودش گفته نمیزاریم بیای اینجا! تو بلند شو بیا؛ ما خودمون درستش می‌کنیم! و در این زمان آرپا بین حلی1 و انرژی گیر افتاد و آخرش هم رفت انرژی! همین... (:

 

 

 

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۵۸
امید ظریفی