امید ظریفی

امید ظریفی
سَرگَشتِه‎یِ مَحضیم دَر این وادیِ حِیرَت
عاقِل‌تَر اَز آنیم کِه دیوانِه نَباشیم

فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...

۴۷ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

نگاه کردم و دیدم که فقط 3تا مطلب توی شهریورماه نوشتم. می‌دونستم اون‌قدرهایی که باید ننوشتم، ولی این عدد باز هم عجیب بود برام. وقتی برگشتم به پنل‌م، دیدم که اونقدرها هم اوضاع بد نبوده. 4 تا مطلب توی قسمت «مطالب آماده‌ی انتشار» بود، که یا کاملِ کامل نشده بودن و یا ترجیح داده بودم منتشرشون نکنم. 3تا ایده هم توی قسمت «برچسب زرد» خاک می‌خورد. توی ذهن خودم، نوشته‌ی نسبتن مفصلی که برای ورودی‌های امسال (از طرف انجمن علمی ژرفا) نوشتم و به‌زودی منتشر می‌شه و مقاله‌ی کوچیکی که در مورد «مشاهده‌ی انقباض طول» بود و برای نشریه‌ی تکانه نوشتم و دیشب تموم شد رو به بالایی‌ها اضافه می‌کنم و می‌بینم که: هی! چندان هم کم‌تر از سهمِ منطقی‌م کلمه تولید نکردم توی این ماه! اگه شلوغی‌های سرسام‌آور کارهای اداری هفته‌ی پیش (و احتمالن این هفته!) رو هم اضافه کنم، یحتمل به این برسم که: بابا تا همین حد هم گل کاشتی!

شاید همین...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۰۲
امید ظریفی

داستانی به غایت کمدی-تراژیک!

 

بعدازظهر تا سر شبِ چهارشنبه‌ی گذشته رو به خاطرِ سردری که داشتم کامل خوابیدم. برای همین شب تا صبح‌ش رو بیدار موندم تا کمی به کارهام برسم. چند ساعتی گذشت تا حدودن از بعد از نماز صبح درگیر یه مسئله شدم. کلی باهاش سروکله زدم و نوشتم و نوشتم و نوشتم، تا حدود ساعت 7 حل شد. حس بسیار خوبی بود. خسته شده بودم. به خصوص که شب قبل‌ش هم سردردِ بدی داشتم. بدنی کشیدم و برگشتم سمت پنجره و دیدم که هوا روشن شده. پدر و مادر و مهمون‌هامون هنوز بیدار نشده بودن. از روی صندلی‌م بلند شدم و رفتم سمت آش‌پزخونه تا چایی درست کنم و یه چیزی بخورم. موقع درست کردن چایی این ایده به سرم زد که برم و از آش‌فروشیِ نزدیکِ خونه‌مون یه کم آش بگیرم و از نون‌واییِ کنارش هم یکی-دوتا نون بربری. آب‌جوش رو که توی فلاسک ریختم برگشتم توی اتاقم و شلوارم رو پوشیدم. در حالی که داشتم از خونه می‌رفتم بیرون و به این فکر می‌کردم که عجب روزی بشه روزی که با حل یه مسئله‌ی اعصاب‌خوردکن شروع شده و قراره با یه صبحونه‌ی خوش‌مزه هم ادامه پیدا کنه، که دست کشیدم و دیدم که کیف‌پول‌م توی جیب‌م نیست. برگشتم. واقعن حسِ فکر کردن به این‌که کیف‌پول‌م کجاست رو نداشتم؛ حالِ دنبال‌ش گشتن رو هم. برای همین از روی میز ناهارخوریِ توی هال‌مون کارت بانکیِ پدرم رو برداشتم و زدم بیرون.

چند دقیقه بعد توی آش‌فروشی بودم. آش‌فروش داشت با مشتریِ قبلی در مورد این صحبت می‌کرد که دنیا، دنیای بدی شده و قبلن مردم نگران بودن که توی نون حلال‌شون، نون حروم نیاد و حالا نگرانن یه موقع خدای‌نکرده توی نون حروم‌شون، نون حلال نیاد! مشتری که رفت یکی از ظرف‌ها رو نشون دادم و گفتم که اندازه‌ی این آشِ شله‌قلمکار بدید. طرف ظرف رو پر کرد و گذاشت روی ترازو. شد هفت‌هزار تومن. رفتم سر کارت‌خوان تا حساب کنم. رفتم تا حساب کنم. رفتم تا حساب کنم. رفتم تا حساب کنم! شاید باورتون نشه، ولی به جای 70.000 ریال، 70.000.123 ریال کارت کشیدم! هفتادمیلیون‌وصدوبیست‌وسه ریال! به عبارتی هفت‌میلیون تومن! واقعن کشیدم‌ها (-: حالا چی شده بود؟ من به دلیل نامعلومی برای خودم هم، اصولن تندتند اعداد رو توی کارت‌خوان و خودپرداز وارد می‌کنم. مخصوصن موقع استفاده از کارت‌خوان، چون همیشه یه عملیاتِ مشابه تکرار می‌شه: کشیدن کارت، تایید، مبلغ، تایید، رمز، تایید و برداشتن رسید. خلاصه که اون روز صبح این‌طوری شد که کارت رو کشیدم و دکمه‌یِ سبزِ تایید رو زدم و مبلغ رو وارد کردم و به خیال خودم دوباره دکمه‌یِ سبزِ تایید رو هم زدم و بعدش هم رمز کارت (که شما فرض کنید 0123 هست) رو وارد کردم و دوباره تایید رو زدم و منتظر موندم تا رسید بیاد بیرون! بعدِ چند لحظه دیدم که نه بوقِ «عملیات با موفقیت انجام شد» رو شنیدم و نه رسید اومد بیرون. نگاه کردم و دیدم که روی نمایش‌گر نوشته که «رمز را وارد کنید»! دوباره رمز رو وارد کردم و تایید رو زدم و این بین هم داشتم به این فکر می‌کردم که این چرا یه مرحله کار نکرد و چرا تاییدِ قبلی نخورده و این چیزها که دیدم یه رسید اومد جلوی روم که نشون می‌داد بنده چند لحظه پیش 70.000.123 ریال کارت کشیدم! (-: دیگه هیچی دیگه! مبلغ رو که دقیق نگاه کردم و اعداد سمتِ راست‌ش رو دیدم تازه فهمیدم که تاییدِ دومی نخورده و رمز اولی که وارد کرده بودم اومده جلویِ مبلغ و باعثِ این شیرین‌کاری شده! اتفاقِ پیش اومده رو توضیح دادم به فروشنده و در کمال تعجبِ خودم، هم من و هم فروشنده به جای تعجب و جاخوردنِ طولانی‌مدت و این‌ها فقط داشتیم می‌خندیدیم! (یه لحظه خودتون رو بذارید جای من!) نمی‌دونستم الآن من باید ازش تشکر کنم، عذرخواهی کنم، اون باید تشکر کنه، عذرخواهی کنه یا چی! (-: از بدِ حادثه هم برای مبلغِ اصلی (که هفت‌هزار تومن بود) به جای 70000، 7000 وارد کرده بودم، که اگه اون رو درست می‌زدم، مبلغ نهایی می‌شد 700.000.123 ریال، یعنی هفتاد میلیون تومن که خب توی کارت نبود و پیامِ «موجودی کافی نیست» می‌داد و این مشکل هم پیش نمی‌اومد! بگذریم. خودش شاگرد بود. زنگ زد به صاحب‌کارش و قضیه رو گفت و اون هم گفت که فردا پول میاد به حساب و اون هم فردا و پس‌فردا و پسِ‌پس‌فردا، دو تا سه‌میلیون تومن و یه یه‌میلیون تومن می‌ریزه به حساب و تموم. شماره‌ی موبایل صاحب‌کارش رو گرفتم و دوباره با خنده عذرخواهی کردم و اومدم بیرون. از نون‌واییِ کنارش هم دو تا نون بربری خریدم و این‌دفعه کارت رو دادم که خودش کارت بکشه و راه افتادم سمت خونه!

بین راه همون‌طور که نمی‌تونستم خنده‌م رو کنترل کنم، به این فکر می‌کردم که الآن اگه یکی بیدار بشه و قضیه رو بگم، دیگه این‌قدری شلوغ‌پلوغ می‌شه که نمی‌تونم آش‌م رو بخورم! (-: پس سریع برم و تا کسی بیدار نشده صبحونه‌م رو بخورم و خواب خوش‌شون رو به هم نریزم و وقتی بیدار شدن قضیه رو تعریف کنم! بخشی از ذهن‌م هم درگیر این بود که اگه کیف‌پول خودم رو برمی‌داشتم یا مبلغ اصلی رو درست وارد می‌کردم، این اتفاق نمی‌افتاد! رسیدم و رفتم توی آش‌پزخونه و حدودن نصف آش رو ریختم توی یه کاسه و آبِ نارنج هم ریختم روش و گذاشتم روی اپن، که یکی از مهمون‌هامون بیدار شد. تعارف زدم که بفرمایید آش، که گرون‌ترین آشی‌ئه که می‌تونید توی عمرتون بخورید! (-: بدیهتن نفهمید که چی شد! یه لیوان چایی ریختم و یه تیکه از نون بربری رو برداشتم و نشستم روی صندلی. اومدم لقمه‌ی اول رو بخورم که مادرم بیدار شدن! (-: گفتم بیان بشینن روی صندلی تا داستان رو براشون تعریف کنم! به شدت داشتم می‌خندیدم و نمی‌دونستم که اصلن چطور باید شروع کنم. خیلی غیرقابل باوره که بگی به جای هفت‌هزار تومن، هفت‌میلیون تومن کارت کشیدم. این‌طور شروع کردم که: «مادر! من یه گندی زدم که البته تا سه روز دیگه درست می‌شه!» حالا مادرم هم تازه از خواب بیدار شده بودن و نمی‌تونستن حدس بزنن! و اصلن کدوم انسان عاقلی می‌تونه حدس بزنه که یه نفر به جای هفت‌هزار تومن، هفت‌میلیون تومن کارت بکشه! خلاصه که نهایتن این‌طوری شد که گفتم: «مادرم! این کاسه‌ی آشی که می‌بینید این‌جاست، سه‌ونیم‌میلیون پول‌ش‌ئه!» و دیگه گفتم قضیه رو! لحظه‌ی اول بدیهیه که جا خوردن، ولی وقتی گفتم با طرف صحبت کردم، روال شد دیگه. بعد با مادرم رفتیم که به پدرم بگیم. کنار پدرم دراز کشیدم و از خواب و بیداری بیدارشون کردم و قضیه رو گفتم. با همین لحن که: «پدرم من رفتم نیم‌کیلو آش خریدم، هفت‌میلیون تومن!» (-: در همون حالت خوابیده کلی با رویِ باز نصیحت‌م کردن که «پسر! آخه حواست کجا بود؟!» و «حالا اگه اشتباهی هفتادهزار تومن می‌ریختی، باز قابل درک بود! آخه چجوری تونستی به جای هفت‌هزار تومن، هفت‌میلیون تومن بریزی؟!» از این‌جور حرف‌ها! (-: وقتی هم که داشتیم از اتاق می‌رفتیم بیرون به‌م گفتن که «یه موقع یه جا نگی که کجایی و چی می‌خونی‌ها! درست نیست!» :-|

خلاصه تا چند دقیقه بعد دیگه همه بیدار بودن و من هم هی قضیه رو با خنده تعریف می‌کردم و این بین نگاه‌م هم به کاسه‌یِ آش دست‌نخورده‌یِ رویِ اپن بود که هنوز نتونسته بودم بخورم‌ش! حدودن بعد نیم‌ساعت دیگه داستان تموم شد و من هم رفتم سراغ کاسه‌ی سه‌ونیم‌میلیونی و وقتی داشتم با یه تیکه نون ته‌ش رو پاک می‌کردم، توی فکر این بودم که همین یه لقمه صدهزارتومنی برام آب خورده! (-:

 

پی‌نوشت1: به مشکلات زندگی بخندید! حتا اگر بزرگ‌ترین گندِ زندگی‌تان را زده باشید! (-:

پی‌نوشت2: فقط یه بار بیش‌تر از این مبلغ کارت کشیدم و اون هم برمی‌گرده به همین روزهایِ سالِ پیش که با پسرعموم رفتیم و از یه جا دو تا لپ‌تاپ رو به هم‌راهِ مخلفات‌شون خریدیم به ده‌میلیون‌وخورده‌ای تومن. البته پارسال وقتی اون مبلغ رو توی کارت‌خوانِ لپ‌تاپ‌فروشی وارد کردم، دو تا لپ‌تاپ توی دستم بود، ولی حالا هفت‌میلیون تومن داده بودم برای نیم‌کیلو آش! چه وضعِ پس‌رفتِ اقتصادی‌ئه آخه! :-| 

پی‌نوشت3: اون بنده خدا هم تا الآن دو تا سه‌میلیون رو ریخته و فقط یه‌میلیونِ فردا مونده. نگران باشید!

 

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۲
امید ظریفی

از اون صبح بچه‌ها زیاد نوشتن. اون صبحی که نمی‌دونم آفتابش از کدوم سمت در اومده بود که هنوز که هنوزه غروب نکرده توی زندگی من. صبحی که اولش قرار بود فقط 20 دقیقه سرِ صبح‌گاه برای بچه‌هایی که دو سال از خودم کوچیک‌تر بودن در مورد المپیاد صحبت کنم، اما بعد از اون سخنرانیِ کوتاه تا ظهر نگه‌م داشتن و رفتیم توی کتاب‌خونه‌ی مدرسه‌شون و تعداد زیادی از بچه‌ها هم کلاس‌شون رو پیچوندن و درس‌خوندن رو تعطیل کردن و با هم‌دیگه نشستیم دور یه میز و من هم از هر چیزی که فکر کنید باهاشون صحبت کردم. از زندگی و هدف‌یابی و المپیاد گرفته تا شغل آینده‌شون و ازدواج و ... . اون‌ها هم برام از خودشون گفتن. یکی‌شون عاشق یادگیری زبان‌های مختلف بود. اون یکی با سه‌تارش برام آهنگ زد. یکی دیگه مونده بود حرف پدرش رو گوش کنه و بره دندون‌پزشکی یا حرف پدربزرگش رو گوش کنه و بره داروسازی! و بقیه و بقیه و بقیه. اون روز گذشت و ارتباط‌های ما شکل گرفت. ارتباط‌هایی که فکر نمی‌کردم بعد از سه سال این‌قدر عمیق بشه و نتیجه‌بخش. البته فعلن کاری به نتیجه ندارم؛ فقط در همین حد که قبولی‌های مرحله 2یِ مدرسه‌مون (و اصلن خود استان یزد) در سال اصولن از دو-سه تا بیش‌تر نمی‌شد، ولی امسال (سالِ نهاییِ بچه‌های بالا) نزدیکه که دورقمی بشه! و البته که این چیزی نیست جز لطف خدا و تلاش خود بچه‌ها.

اما داستان من و بچه‌های که از اون جمع تصمیم گرفتن فیزیک بخونن. شاید کمی جالب باشه براتون، اما رابطه‌ی ما از همون اول نه رابطه‌ی استاد-شاگردی، که کاملن یه رابطه‌ی دوستانه بود. و حتا در نظر من یه خورده جلوتر: مثل رابطه‌ی یه پدر با پسرهاش که قبل از هرچیز با هم دوستن! اول کار حدود هفت-هشت‌تایی بودن. بعد از یک‌سال که کار کردن و بحث جدی‌تر شد، چهار نفرشون موندن. و همین چهار نفرن که عزیزترین‌های من توی این چند سال بودن. چه ساعت‌ها که باهاشون صحبت کردم و چه حرص‌ها که سر درس نخوندن‌هاشون خوردم و چه دعواها که باهاشون کردم و چه کلاس‌ها که با هم گذاشتیم و چه امتحان‌ها که ازشون گرفتم و چه روزها که با هم گذروندیم و چه تفریح‌ها که توی این چند سال با هم کردیم و چه سعی‌ها که کردم تا با هم‌دیگه رشد کنن. نه توی المپیاد که توی زندگی. اما بعد از دو سالی که کار کردیم، یکی‌شون زد زیرش. اولین باری که قضیه رو باهام مطرح کرد، موندم چی جوابش رو بدم. گفت: من خیلی فکر کردم؛ عاشق فیزیکم، ولی موسیقی رو عاشق‌ترم! (ایشون همونیه که بالاتر سه‌تار می‌زد!) نمی‌دونستم چی بگم. واقعن حس پدری رو داشتم که تموم تلاش خودش رو کرده تا مثلن بچه‌ش دکتر بشه و بعد اون میاد و می‌گه که می‌خوام بازی‌گر شم! گفتم شب با هم صحبت می‌کنیم. اون روز بعدازظهر کلی فکر کردم. سخت بود برام. واقعن سخت بود. می‌دونستم اگه فیزیکش رو ادامه بده حتمن موفق می‌شه؛ ولی خب من همون آدمی بودم که روز اول، توی مدرسه‌شون، اولین حرفی که به‌شون زدم این بود که عمر ما خیلی کوتاه‌تر از اینه که بخوایم دنبال علایق‌مون نریم و از لحظه‌هامون لذت نبریم. خلاصه که شب با هم حرف زدیم، یک‌ساعت‌ونیمِ تمام. و سعی کردم همون یک‌ذره شکی هم که داشت رو از بین ببرم و توی راه جدید و متفاوتی که برای خودش انتخاب کرده محکم‌ترش کنم.

حدود یک‌سال‌ونیم اخیر رو با 3 نفری که باقی‌مونده بودن ادامه دادیم. کم‌کم داشتیم وارد سال اصلی و نهایی‌شون می‌شدیم و دست‌وپنجه نرم کردن با استرس‌هایی که هم برای اون‌ها بود و هم برای من. تا رسیدیم به مهر امسال. دیگه کنارشون نبودم. به دلایلی خیلی هم خودم رو درگیر المپیاد نکردم. کمی ارتباط‌مون کم‌تر شد، ولی به همون محکمیِ قبل باقی‌موند. دیگه بزرگ شده بودن. هم توی المپیاد، هم توی زندگی. امسال جدایِ درگیری‌های خودم، یه قسمت از ذهنم همه‌ش مشغول‌شون بود. یازدهم بودن و سال سرنوشت‌شون. گذشت و گذشت و گذشت. مرحله 1 دادن و باهاشون مرحله 1 دادم، مرحله 2 دادن و باهاشون مرحله 2 دادم، رسیدیم به چند هفته‌ی اخیر و تاخیر باشگاه توی اعلام نتایج و اعصاب‌شون خورد بود و اعصابم خورد بود... تا چند روز پیش که بالاخره نتایج اومد. نشستم پای لپ‌تاب. واقعن استرس زیادی داشتم، در حدی که دستم روی موس، قشنگ می‌لرزید. تقریبن مطمئن بودم که هر سه‌تاشون قبول می‌شن، اما نکته این‌جا بود که یکی‌شون چند روزی بود که جوابم رو نمی‌داد. وقتی بعد چند دقیقه، پیامِ کوتاهِ «نشدم»ش رو روی صفحه‌ی لپ‌تابم دیدم، ... . قابل توصیف نیست حال اون موقع‌م. واقعن نیست!

 

طولانی شد. کلی حرف هنوز توی سرم داره می‌چرخه. هرچقدر هم بگم نمی‌تونم حرف اصلی‌م رو قشنگ بزنم. نمی‌تونم حسم رو کامل توضیح بدم. قبلن هم بارها تلاش کردم در این مورد بنویسم، ولی نتونستم. این متن هم اون‌طوری که دلم می‌خواست نشد؛ و امکان هم نداره بشه، تا وقتی که نمی‌تونم تموم لحظاتی که با هم گذروندیم و تمام پیام‌هایی که رد و بدل کردیم رو با ذکر جزئیات براتون تعریف کنم! تا وقتی که نتونید این سه سال رو جای من زندگی کنید! شاید در مقابل یه همچین حس نابی فقط باید سکوت کرد و ننوشت. از کلاس‌ها ننوشت. از فیزیک‌میزیک ننوشت. از اون روز برفی باشگاه و باغ‌ملی ننوشت. از اعتکاف دو سال پیش ننوشت. از خنده‌ها ننوشت. از گریه‌ها ننوشت. از دیوونه‌بازی‌هاشون ننوشت. از این‌که کدوم‌هاشون قبول شدن ننوشت. از این‌که کدوم‌شون قبول نشد ننوشت. از این‌که کدوم‌شون رفت سه‌تار بزنه ننوشت. آره، این چند خط صرفن یه قطره بود. همین...

 

از چپ به راستِ خودشون: سروش، عرفان، فاخر، محمدجواد، سال‌بالایی‌شون

یزد، کافه کتاب ملک، مشغول نهایی‌کردن سوال‌های مسابقه‌ی فیزیک‌میزیک، اسفندماه 95

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۷
امید ظریفی

خونه‌مون طبقه‌ی هشتمِ یه ساختمون پونزده طبقه هست. چند روز پیش، سوار آسانسور شدم و دکمه‌ی پارکینگ دوم رو زدم. یه نفر توی طبقه‌ی پونزدهم هم آسانسور می‌خواست. آسانسور رفت بالا. مرد جوون به محض سوار شدن، سلام کرد و دکمه‌ی هم‌کف رو زد و موهاش رو توی آینه‌ی پشتی درست کرد و پرسید:

+ آقا شما نصاب سراغ ندارید؟

- نه والا!

+ (با تعجبی وصف‌ناشدنی!) چیکار می‌کنید پس؟!

- از این داستان‌های دیجیتال داریم!

و بعد بنده خدا شروع کرد به نطق کردن با این مضمون:

+ یعنی می‌شینید تلویزیون ایران رو می‌بینید؟! بابا این‌ها یه مشت دروغ‌گو ان! برنامه‌ی درست و حسابی هم نداره که. نشینید پای حرف‌های این‌ها. واقعن نمی‌دونم چرا هنوز کسایی هستن که تلویزیون ایران رو می‌بینن...

و چه و چه و چه! تموم این مدت لب‌خندی روی صورتم نشسته بود و داشتم نگاهش می‌کردم. تا برسیم به هم‌کف، غر زدن‌های اون هم تموم شد. در آسانسور که داشت باز می‌شد، با لحن ساده‌ای بهش گفتم:

- ما کلن زیاد تلویزیون نمی‌بینیم! (-:

طرف یه کم جا خورد و خندید و رفت بیرون! تا دو طبقه‌ی دیگه برم پایین فقط خندیدم!

 

پی‌نوشت1: سفید و سیاه مطلق نداریم. همه‌کس و همه‌چیز خاکستریه. ولی مطمئنن داریم کسان و چیزانی (!) که به سمت سفید یا سیاه مطلق میل می‌کنن...

پی‌نوشت2: من در مقامی نیستم که در مورد درست یا غلط بودن حرف این فرد قضاوت کنم، ولی با کسی که مشخصه داره تقلید کورکورانه می‌کنه و عوام‌گونه حرف می‌زنه و به خودش هم حق می‌ده که مردم رو هدایت کنه، باید همچین رفتاری کرد! چه درست بگه و چه نادرست. بلد باشیم فکر کنیم!

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۸
امید ظریفی

ده سال نخست زندگیم که بچه بودم و به بازی گذشت. ده سال دوم اما از وسط‌هاش کم‌کم شروع کردم به فهمیدنِ زندگی و دیدن رنگ‌های سیاه و سفیدش و ترسیم هدف‌هام و حرکت به سمت‌شون و شکل‌دادن به اعتقاداتم و تلاش برای دونستن این‌که کلن با خودم چندچندم و چندچند باید باشم و پرسه زدن میون ورقه‌های کاهی کتاب‌هام و نوشتن از زمین و زمان و داشتن تجربه‌های جدید و رفتن و ایستادن و برگشتن و اشتباه کردن و اشتباه نکردن و یاد گرفتنِ نگاه کردن به آینده و یاد گرفتنِ نگاه نکردن به نگاه‌های مردم و در لحظه زندگی کردن‌ها و امتحان شدن‌ها و کوتاه اومدن‌ها از برخی اصول و پایبندی به بقیه‌شون؛ و خلاصه‌ی همه‌ی این‌ها: شناختِ خودم! البته هنوز خیلی کارها و حرف‌ها و سفرها و کلمه‌ها دارم برای انجام دادن و گفتن و رفتن و نوشتن. امیدوارم توی این یک سالی که تا آخر دهه‌ی دوم زندگیم وقت دارم، بتونم به مقدار خوبی‌شون برسم...

و اما دهه‌ی سوم، که انگار خیلی زود می‌گذره. شاید به خاطر این‌که بزرگ‌ترین تغییرات زندگی آدم‌ها توی این دهه اتفاق می‌افته. شاید به خاطر این‌که آدم‌ها توی این دهه بیش‌تر از قبل با زندگی سرشاخ می‌شن و باهاش می‌جنگن و دوستی می‌کنن. واقعیت اینه که سالِ پیش، همین موقع، واقعن احساس پیری می‌کردم! نمی‌خواستم بگذره. شاید از بزرگ شدن می‌ترسیدم. شاید چون دوران خوبی بود؛ و هست. شاید چون وقتی به خاطرات گذشته‌ام نگاه می‌کردم، حس دوریِ زیادیِ بهم دست می‌داد. اما الآن... الآن از این بزرگ شدن نمی‌ترسم. نگران هستم، اما نمی‌ترسم. شاید چون بسیار نزدیکم به دهه‌ای که دهه‌یِ تفکر و ساختن و تلاشِ بیش‌تره. دهه‌ی شکل‌گیری زندگی... 

دوشنبه، 18ام تیرماهِ 19+1378

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۶:۰۴
امید ظریفی

حدود ساعت 4 صبح رسیدم اصفهان. توی اتوبوس دو ساعتی خوابیده بودم و برای همین خیلی خوابم نمی‌اومد. تا الآن، که ساعت 10وخورده‌ای باشه، به بازی کردن slither.io و آماده کردن صبحونه و تموم کردن ابوالمشاغلِ نادر ابراهیمی و از همه مهم‌تر، درست و راست کردن کتاب‌خونه‌ام و اضافه کردن کتاب‌های جدیدی که توی ده ماه گذشته از تهران خریدم و چینش دوباره‌‌شون گذشت. بعد از پنج سال، قفسه‌ی المپیادم رو کلن خالی کردم و کتاب‌های داخلش رو گذاشتم توی کمد. کتاب‌های ایرانی و خارجی رو جدا کردم و به ترتیب توی ردیف‌های دوم-راست و سوم-چپ گذاشتم‌شون. کتاب‌های هر نویسنده کنار هم. ردیف نخست هم به ترتیب از راست به چپ، برای کتاب‌های شعر و دانش‌گاهی‌ئه. دوم-چپ کتاب‌های علمیِ عمومی‌ئه و سوم-راست هم کتاب‌های نشر آموت. ردیف چهارم هم اختصاص داره به کتاب‌هایِ از اون سه ردیف رونده و از دلِ من مونده! (-: چپی‌ها برای دورانِ طفولیت‌ن و راستی‌ها هم از هر دری سخنی!

پی‌نوشت:

+ خوب انرژی داری‌ها!

- دیگه دیگه (-:

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۶
امید ظریفی

دیروز ساعت 8:15 صبح از خواب‌گاه زدم بیرون و 4:30 بعدازظهر برگشتم و تمام طول این مدت رو یا توی مترو بودم، یا سوار تاکسی، یا داشتم توی کاخ سعدآباد قدم می‌زدم! تجربه‌ی خیلی خوبی بود. از هوای اون منطقه هم که نگم براتون. از زیباییِ بی‌نظیرِ محوطه‌اش هم. فقط این‌که دیدن کلِ مجموعه خیلی وقت می‌بره. نصفش من رو حدود 5ونیم ساعت مشغول کرد.

اما به‌جایِ ذکر جزئیات، صرفن چند نکته:

1. خیلی دلم برای رضا پهلویِ پسر می‌سوزه. حق می‌دم به‌ش که بخواد دوباره برگرده و شاه ایران بشه. واقعن معلومه که دوران نوجوانی و اوایلِ جوانیِ بسیار بسیار شاخی داشته. از لحاظ داشتنِ تجربه‌های مختلف. از خلبانی و شکار گوزن و بازی توی تیم فوتبالِ تاج گرفته تا دیدار با سیاست‌مداران بزرگ اون زمان و هدایای مختلفی که سردمدارانِ بقیه‌ی دنیا براش می‌فرستادن؛ خیلی هم خاص و ویژه! من هم بودم دوست نداشتم این‌ها رو بذارم و برم (-:

2. قدرت، قدرت، قدرت! یگانه چهار حرفی که به تنهایی کافی‌ست برای توجیهِ هرچه که هست!

3. و فرح که مجبور شد یه گنجینه‌ی عظیمی از لباس‌هاش رو بذاره و بره! خیلی هم دردناک (-:

4. و تابلوهای بی‌نظیرِ محمودِ فرش‌چیان. تا وقتی می‌شه از این‌جور کارها ساخت، مدرن‌آرت و این مسخره‌بازی‌ها چیه دیگه آخه :-|

5. حس جالب و غریبیه که بدونی جایی که ایستادی، احتمالن یه زمانی جیمی کارتر ایستاده بوده و داشته با محمدرضا خوش‌وبش می‌کرده! نه این‌که این‌قدر ساده‌نگر باشم که این دون‌موضوع افتخار باشه برام، بلکه به دلیلِ این‌که به‌م نشون می‌ده چرخیدن چرخِ روزگار رو؛ که چه خوب همه‌مون ماکسیمم و مینیمم خودمون رو تجربه می‌کنیم. بی‌بروبرگرد...

6. پسرم! توی اون هوای دل‌پذیر، روی صندلی‌ای راحت، نشستی و کیک و آب‌طالبی‌ات را خوردی و کتابت را خواندی؟ دیگر همه‌چیِ دنیا تکراری‌ست!

7. همین...

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۰۷:۰۲
امید ظریفی

ریاضی‌فیزیک 1 و اندیشه 1 و اسمش‌رونبر و فیزیک 3یِ شنبه و یک‌شنبه و دوشنبه و سه‌شنبه هم تموم شدن؛ مثل ریاضی 2 و معادلات؛ مثل ترم دوم! برسیم به آسودگی بعد از طوفان. به همین سادگی...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۵:۳۱
امید ظریفی

پنج‌شنبه، 7 تیرماه 1397، ساعت 3:59 بامداد، تهران، خواب‌گاه طرشت 3

بعد از خوابِ عجیبِ «خواباخواب» دیدم که واقعن نمی‌شه توی خواب‌گاه موند. حس می‌شد که باید حال و هوایی عوض کنم. تنها انتخاب من هم در چنین مواقعی همیشه انقلاب بوده و هست. اسم سه-چهارتا از کتاب‌هایی که می‌خواستم رو رویِ یه برگه نوشتم. آماده شدم و راه افتادم به سمت مقصد. قدم زدن توی خیابون انقلاب از معدود کارهایی‌ئه که همیشه دوست‌ش داشتم. شلوغی و روحِ زنده‌بودنی که داره خودبه‌خود حال آدم رو خوب می‌کنه. اون‌جا همه‌چی برای من آشناست و از دیدن‌شون لذت می‌برم. از کتاب‌فروشی‌ها و مغازه‌هایِ شیک و داغون گرفته، تا دست‌فروش‌ها و ملتی که توی گوش‌ت از پایان‌نامه و مقاله داد می‌زنن، و تا خودِ خودِ مردم. همه‌ی این‌ها به‌علاوه‌ی نعمت ورق زدن کتاب‌های مختلف، واقعن یعنی خودِ خودِ زندگی...

خیلی احساسی نکنم قضیه رو دیگه! از متروی میدون انقلاب که اومدم بیرون، یک‌هو محمدامین (صادقیان) رو دیدم! از معدود بچه‌هایی که توی خواب‌گاه باهاشون ارتباط نزدیک دارم. با دو نفر دیگه از بچه‌ها چند ساعتی انقلاب رو گشته بودن. به‌خاطرِ آب‌طالبی‌ای که دستش بود کمی اذیتش کردم و یه نگاهی هم به کتاب‌هایی که خریده بودم انداختم. سه تا از کتاب‌های آوینی. می‌خواست راه بیفته سمتِ خواب‌گاه که برنامه‌ام رو به‌ش گفتم و اون هم که همیشه از خداخواسته‌اس! (-: راه افتادیم. دو تا از کتاب‌هام رو توی کتاب‌فروشیِ اول خریدم. کتاب‌فروشی دوم اما بسیار جالب‌انگیرناک بود! دیدم که آقای کتاب‌فروش همش حواس‌ش یه جایِ دیگه‌اس و سریع می‌خواد جوابم رو بده و بره سمتِ آخرِ مغازه. معلوم بود خودش هم خجالت کشیده! حواسم که جمع شد دیدم که صدای فوتبال میاد. آلمان و کره‌ی جنوبی. خلاصه که آقای کتاب‌فروش نتونست تاب بیاره و عذرخواهی کرد و رفت آخر مغازه، پشتِ تلویزیون و خانم کتاب‌فروش کارمون رو راه انداخت. دو تا از کتاب‌های حسین صفا رو می‌خواستم که گفت نداریم و پس فرستادیم و بعد اضافه کرد که کیه این حسین صفا که این‌قدر طرف‌دار داره! من هم با خنده گفتم شاعرِ ترانه‌هایِ محسن چاوشی! یه بحث کوتاهِ زیرِ یک دقیقه‌ای هم حول این موضوع شد و بعدش حساب کردم و زدیم بیرون. چند قدم بعد دیدم که انگار کیف‌پولم رو جا گذاشتم. برگشتم به سمت کتاب‌فروشی که خانم کتاب‌فروش رسید بهم. تشکر کردم و راه‌مون رو ادامه دادیم...

نزدیکی‌های غروب آفتاب بود. محمدامین پیشنهاد داد که بریم یکی از کافه‌های نزدیک فلسطین برای شام. اول یه کم در مورد اردرِ پولی که باید خرج کنیم چک‌وچونه زدیم؛ بعد هم این موضوع پیش اومد که شاید اصلن جوش موردِ پسند من نباشه! (-: بالاخره هرطور بود راضی‌م کرد و رفتیم. بازی هنوز تموم نشده بود و کافه پُرِ پُر بود. چند دقیقه‌ای دم در منتظر موندیم تا دقیقه‌های آخر بازی هم گذشت و کره‌ی جنوبی هم دو تا گل زد و ملت کم‌کم از جاشون بلند شدن. رفتیم و روی میز کنار راه‌پله نشستیم. منو، که روی یه پارچه چاپ شده بود، رو آوردن. اسم غذاهایی که سرو می‌کردن عالی بود! از پالپ‌فیکشن (اثر برادر ارزشی‌مون تارانتینو!) گرفته تا هری‌پاتر و روبرتو کارلوس و چه و چه و چه (-: البته خوبیِ قضیه این‌جا بود که خیلی‌خیلی باحوصله به سوال‌هات جواب می‌دادن و محتویات هرکدوم رو قشنگ برات می‌شکافتن! یدونه پالپ‌فیکشن و دو تا نوشیدنی سفارش دادیم. پولِ خوبی می‌گرفتن، ولی خب حقیقتن همچین چیزهایی نخورده بودم تا حالا!

نکته‌ی جالب قضیه هم این‌جا بود که یه ملت زیادی بودن که شفاهی سفارش می‌گرفتن و خودشون برات چیزی که می‌خواستی رو می‌آوردن. آخرِ کار وقتی رفتیم پایِ صندوق و حساب‌مون رو پرسیدیم، یارو (که بسیار هم خوش‌برخورد بود!) خیلی سریع و بدونِ مکث گفت که فلان داشتید و بهمان و بیسار و اینقدر هزار تومن! دو نفری تعجب کردیم! محمدامین پرسید که چطوری این‌قدر سریع فهمیدید ما چی داشتیم! یارو هم با خنده گفت بالاخره بچه‌ها میان می‌گن (-: خلاصه که اومدیم بیرون و اسنپ گرفتیم و راه افتادیم سمتِ خواب‌گاه و تمام طولِ مسیر هم (مثل قبلش) به بحث گذشت و بحث و بحث...

 

پنج‌شنبه، 7 تیرماه 1397، ساعت 8:09 صبح، تهران، خواب‌گاه طرشت 3

شب حدود ساعت 1ونیم خوابیدم و حدود 3ونیم خودبه‌خود بیدار شدم. تا 5ونیم به نوشتن قسمت قبلی و ابوالمشاغلِ نادر ابراهیمی گذشت. همون حدودها بچه‌ها رو برای نماز بیدار کردم. قرار بود با اسی (بخوانید: امیر اسفندیارپور. نقش مکمل مرد خواباخواب!) بریم آزادی. محمد رو هم راضی کردم و سه نفری حول‌وحوش 6ونیم راه افتادیم. کمی دیر شده بود. روزهایی که تنها می‌رم دیگه حداکثر 5ونیم راه می‌افتم. خورشید بالا اومده بود و هوا هم حسابی گرم بود. رسیدیم آزادی و کمی دورش گشتیم و برگشتیم و رفتیم دیزی‌سرای طرشت برای صبحونه! بچه‌ها به صورت وحشت‌ناکی مجذوب محیطش شده بودن. بیش‌تر به‌خاطرِ عکس‌های قدیمی و خفنی که به در و دیوار بود. از املت‌ش هم که چیزی نمی‌گم؛ قبلن نوشتم! همین.

 

پی‌نوشت: این بود خلاصه‌ی آخرین ساعت‌های آزادیِ بنده تا پنج روزِ دیگه. چهارتا امتحان توی پنج روز (که اون یه روز هم جمعه‌ی فرداست!) می‌دونید یعنی چی یا بیش‌تر توضیح بدم؟! (-:

 

در مسیرِ آزادی!

متن برگه: لطفن صندلی‌ها را برندارید. برای استراحت ره‌گذران گذاشتیم.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۰۸:۳۵
امید ظریفی

از امتحان برگشته‌ام و دراز کشیده‌ام روی تختم. خوابم برده است. در حال خواب دیدنم. از طرف دبیرستان رفته‌ایم اردو. اتوبوس می‌ایستد و پیاده می‌شویم. از کوهی که همان نزدیکی‌هاست بالا می‌روم. بچه‌ها صدا می‌زنند «برگرد؛ می‌خواهیم عکس بگیریم.» می‌پرسم «شیبش زیاده، سُر بخورم؟» جواب مثبت می‌دهند. روی خاک‌ها سر می‌خورم پایین. هوا گرم است. سمت راستم بچه‌ها در حال عکس گرفتنند و سمت چپم فواره‌ی آبی از سطح زمین بالا می‌زند. اول می‌روم زیر فواره‌ی آب تا عطشم برطرف شود و بعد می‌روم بین بچه‌ها برای عکس. این‌جاست که داخلِ خواب، از خواب می‌پرم و می‌بینم که روی تختم هستم و یکی از دوست‌هایم (که خواب‌گاهی نیست) داخل اتاق‌مان است. روی تخت می‌نشینم و با خنده خطاب به‌ش می‌گویم «چرا همیشه وقتی می‌خوابم، نیستی و وقتی بیدار می‌شم، هستی؟!» از روی تخت بلند می‌شوم. با هم دست می‌دهیم و کمی صحبت می‌کنیم. بعد از چند دقیقه می‌روم تا چای درست کنم. دوباره این‌جاست که از خواب می‌پرم و می‌بینم همان دوستم داخل اتاق‌مان است! در واقعیت. از روی تخت برمی‌خیزم و می‌روم سمت‌ش و می‌پرسم که از چند دقیقه پیش تا حالا حرفی زده یا نه. جواب منفی می‌دهد. عجیب است. غریب است. خواب در خوابم را برایش تعریف می‌کنم. او هم تعجب کرده است. شاید الآن موقع این است که چای درست کنم...

 

پی‌نوشت1: گیجم! آن‌قدر گیج که وقتی برگشتم تا همین متنِ بالا را دوباره بخوانم، دیدم کلی غلط املایی و نگارشی دارم.

پی‌نوشت2: عنوان بر وزن «رنگارنگ» است!

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۱
امید ظریفی