امید ظریفی

امید ظریفی
سلام و درود...
امید ظریفی هستم...
مدّت زیادی فیزیک و ریاضی خوانده ام! [اگه عمری باشه] مدّت زیادی فیزیک و ریاضی خواهم خواند (-;
فعلن همین! تا ببینیم خدا چی میخواد...
۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۹:۲۰

روز فیزیک 93 - سیزدهم آذرماه

چهارشنبه 12 آذر 1393، ساعت 19:16، یزد، خانه خودمان:

روی تختم نشسته ام و این متن را مینویسم. امشب همراه علی و پدرش رهسپار اصفهانیم برای شرکت در همایش روز فیزیک (13 آذر). قرار بود حدود ساعت 3 یا 4 بامداد فردا حرکت کنیم؛ اما حالا برنامه عوض شده و به احتمال زیاد تا یکی دو ساعت دیگر به سوی نصف جهان (!) راه می افتیم. وسایلم را آماده کرده و در کنار کیفم یکجا جمع کرده ام و حمام رفته و ریش و سبیل ترایشده منتظر صدای زنگ هستم که علی بگوید: بپر پایین! داریم میریم.

فکر کنم الآن علی کلاس هست و ساعت 8 تعطیل میشود. نمازم را هم هنوز نخوانده ام! الآن که مادرم گفت یادم آمد که شامم را هم هنوز نخورده ام. پس بهتر است بروم و کارهای نکرده ام را تکمیل کنم. برای کتاب های در راه هم کتاب "هیچ" و "اپتیتیود" را برگزیده ام و همراه خود میبرم. شاید فرجی شود و نگاهی رویشان بیندازم.

چهارشنبه 12 آذر 1393، ساعت 22:23، یزد، داخل ماشین علی اینا:

آماده ی آماده در ماشین علی اینا نشسته ایم و منتظر آقای صادقی که بیایند و تشریف خود را به سمت اصفهان ببریم! همین الآن آمدند و راه افتادیم. ماشین کمی تا حدودی تکان میخورد؛ اما شاید الآن نوشتن تنها بهترین راه برای گذشتن وقت باشد. صدای آهنگ ملایمی در گوشم میپیچد. به اندازه یک میدان (فلکه) به اصفهان نزدیک تر شده ایم! خواننده می خواند:

من خودمم نه خاطره... (البته خیلی هم آهنگ ملایمی نبود! اما با کلمات به خوبی بازی کرده بود.)

برنامه این است که به اصفهان که رسیدیم در خانه مادربزرگ علی مستقر خواهیم شد و بعد از استراحت و خواب، فردا صبح ساعت 8:30 در دانشگاه صنعتی اصفهان برای شرکت در همایش حضور به هم می رسانیم. دور و برم را نگاه میکنم تا شاید مطلبی برای نوشتن پیدا کنم. فقط آپاراتی و تابلوهای متفاوت بالای سر در مغازه ها.

پنجشنبه 13 آذر 1393، ساعت 19:49، اصفهان، خانه مادر بزرگ علی:

بامداد امروز حدود ساعت 1 به مجتمعی که خانه مادربزرگ علی آنجا بود رسیدیم. هوا بس نا جوانمردانه سرد بود! وقتی وارد خانه - که (فکر کنم) در طبقه چهارم بود- شدیم موج هوای گرمی که به سمتم آمد هوش از سرم برد. در آن سرما شاید مهمترین و لازم ترین چیز مقداری مولکول هوای با جنب و جوش زیاد بود که خدا را شکر در آن چهار دیواری به وفور یافت میشد. مادربزرگ علی همراه با دو فرزند دیگرش (عمو و عمه علی) زندگی میکرد. جمع صمیمانه ای داشتند. بسیار مهمان نواز. تا آن موقع شب همگی بیدار مانده بودند برای رسیدن ما. بعد از تعویض لباس و نوشیدن یک لیوان چای به محل خوابمان رفتیم و روی تشک ها دراز کشیدیم. فکر میکنم تا نیم ساعتی با خودم کنلجار رفتم تا چشمانم برای خوابیدن آماده شد چون که در ماشین (به قول پدرم) چُرتَکی زده بودم. در همان حال و هوا صدای زنگ تلفن خانه را شنیدم؛ اما آدم خواب آلود را چه به محیط اطراف؟!

صبح ساعت 6:45 با زنگ موبایلم از خواب بلند شدم. حدود 15 دقیقه زنگ زده بود و تقریباً آبرویم رفت! نماز هم که... ! (نمیدانم چرا در جایی به غیر از یزد بیدار شدن برای نماز صبح سخت است.) در حین خوردن صبحانه عموی علی از ما پرسید که دیشب صدای تلفن را شنیده ایم یا نه؟ علی که فکر کنم آن موقع هفت پادشاه را خواب دیده بود! من هم که مانده بودم آن موقع بیدار بودم یا خواب گفتم: نه! بعد عموی علی گفت که نگهبان زنگ زده بوده و پلاک ماشین را میخواسته! (این نوعش رو دیگه ندیده بودم.) بعد از خوردن صبحانه آماده شدیم و به سمت دانشگاه صنعتی اصفهان (یا به قول خودشون، "دانشگاه صنعتی") حرکت کردیم. حدود یک ساعتی در راه بودیم. یا باید از جنوب شرقی اصفهان به شمال غربی آن می رفتیم و یا از جنوب غربی به شمال شرقی. وارد دانشگاه که شدیم حدود ربع ساعتی طول کشید تا تالار 8 را پیدا کنیم. دقیقاً ساعت 8:32 بود که به ورودی تالار 8 رسیدیم. کارت های هویّت شرکت کنندگان و پکیج هایمان را تحویل گرفتیم و داخل سالن شدیم. فکر کنم از بین شرکت کنندگان فقط ما غیر اصفهانی بودیم. لهجه زیبای اصفهانی از گوشه و کنار سالن به گوش میرسید؛ اما صدای غالب، صدای مستندی بود که در حال پخش بود. مستندی در مورد کیهان. مطالب تکراری! شرکت کنندگان را به 6 گروه تقسیم کرده بودند: ابوریحان، رازی، خیام، خوارزمی، خواجه نصیر و ابن هیثم. چهار گروه اول گروه های دختران و دو گروه آخر هم گروه های پسران بودند. نسبت علاقه مندان به فیزیک بین پسران و دختران بدجور چشم را میزد! از شانس بدمان من در گروه "ابن هیثم" بودم و علی در گروه "خواجه نصیر". البته بسیار مایه مباهات من بود که نام گروهم نام دانشمندی مظلوم بود که تا حدودی نام او در بین دیگر دانشمندان بزرگ ایرانی فراموش شده؛ در حالی که پیشرفت های بسیار علم ستاره شناسی در زمان های قدیم در امت اسلامی توسط این دانشمند بزرگ به وقوع پیوسته است. بعد از قرائت قرآن و سرود ملّی و خوش آمدگویی، دکتر خسروی در مورد ذرات بنیادی و بعد از آن دکتر هاشمی فر در مورد فیزیک مدرن و بعد از ایشان هم دکتر شهبازی در مورد جایزه نوبل فیزیک امسال که به سه ژاپنی رسید صحبت کردند.

البته بهتر است در پرانتز این نکته را هم گوش زد کنم که چرا نوبل ریاضی نداریم؟ حقیقت امر این است که جناب آقای نوبل با یک ریاضی دان هم عصر خود بسیار بد بوده است؛ -البته نه به دلیلی که شما فکر می کنید!- ایشان بعد از به راه انداختن این سنت حسنه از بیم آنکه مبادا این ریاضی دان در سال های بعد، این جایزه را کسب کند، کلاً ریاضی را در رشته هایی که جایزه نوبل به آن ها داده می شود قرار نداد. البته فلسفه بوجود آمدن این جایزه نیز جالب است که فعلاً بماند.

در بین این صحبت ها هم رئیس کمیته برگزاری همایش که در طرف دیگر صحنه، پشت میزی نشسته بود منتظر آن بود که فرصتی پیش آید و وقفه ای در صحبت های سخنرانان بیفتد تا در مورد دانشگاه خودشان صحبت کند. این قدر در مدتی که در تالار بودیم از دانشگاه خودشان صحبت کرد که...! به طور مستقیم داشت میگفت که: آقا شما باید بلند شید بیاید اینجا. به راحتی دلیل این کار را میشد فهمید. اما اصل قضیه از این قرار بود که امسال در رتبه بندی های دانشگاه های کشور، دانشگاه صنعتی اصفهان بالاتر از دانشگاه صنعتی شریف و در رتبه اول قرار گرفته بود و مسئولین دانشگاه هم تلاش میکردند که بومی های اصفهان را در خود شهر نگه دارند. در این باب همین بس که در حدود دو و نیم ساعتی که در سالن همایش بودیم حدود 3 کلیپ در مورد دانشگاهشان پخش کردند و در پکیجی هم که به ما دادند یک لوح فشرده با عنوان "آشنایی با دانشگاه صنعتی اصفهان" قرار داده بودند.

برنامه بعدی پرتاب موشک آبی بود که در فضای آزاد دانشگاه بعد از توضیحات مفید یکی از دانشجویان رشته فیزیک به سمت بالا پرتاب شد و با چتر نجات هوشمند خود به آرامی فرود آمد...

یکشنبه، 16 آذر 1393، ساعت 23:23، یزد، خانه خودمان:

این چند روزِ بعد از همایش نشد که ادامه سفرنامه را بنویسم. امیر گوهرشادی راست میگوید: سفرنامه و خاطره را باید هرشب قبل از خواب و بعد از مسواک زدن نوشت. حال ادامه:

نکته جالب در مورد موشک آبی، مسابقه برگزار شده سال پیش توسط همین دانشگاه بود که در آن، تیم دبیرستان شهید اژه ای مقام اول و تیم خود دانشگاه صنعتی اصفهان مقام دوم را کسب کرده بودند!

بعد از آن به نمازخانه دانشگاه رفتیم و نماز هایمان را خواندیم. در نزدیکی های نمازخانه ساختمانی به نام "کتابخانه دانشگاه صنعتی اصفهان" قرار داشت که واقعاً بزرگ و زیبا بود. بعد از نیم ساعتی صحبت با علی در جلوی نمازخانه به "رستوران آزاد" که در دانشگاه واقع بود رفتیم. قضیه نام رستوران هم از این قرار است که قیمت آن مانند قیمت رستوران های سطح شهر است. در هنگام صرف ناهار با دو نفر سال اولی از دبیرستان شهید اژه ای آشنا شدیم. یکی از آن ها داشت المپیاد فیزیک میخواند و من هم کمی از علم ناقصم را در اختیارش گذاشتم. نکته جالب این بود که باورش نمیشد که ما برای این همایش از یزد رفته بودیم اصفهان! تا وقتی با هم بودیم همینطور برمیگشت رو به من میگفت: یزد؟!!

بعد از صرف ناهار مسیری نسبتاً طولانی را طی کردیم تا برای شروع برنامه های عصر به دانشکده فیزیک برسیم. در راه هم سرگروهمان برای اینکه درست سر وقت به دانشکده برسیم تاکید میکرد که آرام حرکت کنید! بچه های دیگر که فکر کنم دفعه اول بود که نام "ابن هیثم" را می شنیدند بسیار سعی میکردند که "ابن هیثم" را با "ث" غلیظ عربی تلفظ کنند!

دوشنبه 17 آذر 1393، ساعت 14:41، یزد، خانه خودمان:

به دانشکده فیزیک که رسیدیم چند دقیقه ای دم در ورودی، یکدیگر را نگاه کردیم تا در باز شد و گروه گروه به آزمایشگاه های مخصوص هر مبحث رفتیم. آزمایش اول گروه ما از مبحث ترمودینامیک بود. شیوه برگزاری این بخش هم اینطور بود که افراد مشخص شده از بین دانشجویان آزمایش های (حدود 3 یا 4 آزمایش) بخش خود را (مکانیک، الکترومغناطیس، ترمودینامیک، نور، صوت و نجوم) به طور جداگانه برای هر گروه انجام میداند و در آخر هم یک آزمایش را به عنوان سوال مطرح میکردند تا ما دلیل آن را بنویسیم و صندوق های مشخص شده بیندازیم. تا یادم نرفته این را هم بگویم که در تالار 8 نیز یکی از اساتید آزمایشی را انجام داد و دلیل آن را به عهده ما گذاشت تا به آن پی ببریم و جواب را تحویلشان بدهیم. کلاً آزمایش های خوبی بود ولی چند اشکال داشت: 1- زمان هر بخش کم بود (حدود 30 دقیقه) و 2- حدود 60-70 درصد آزمایش ها را از کلیپ های "آزمایشگاه خانگی استیو" بود که نسبتاً برای من تکراری بود ولی بقیه بسیار کیف کرده بودند! از ساعت 15:30 تا 16 هم جلسه پرسش و پاسخ با اساتید بود که من در طی این نیم ساعت به حل سوالات اپتیتیود پرداختم! در زمان انجام بقیه آزمایش ها هم اتفاق خاصی نیفتاد و رسیدیم به اختتامیه. در مراسم اختتامیه که سرِپایی و در یکی از آزمایشگاه ها برگزار شد، مسئول برگزاری همایش دوباره شروع کرد به صنعتی صنعتی کردن! این دفعه از ما خواست تا دانشگاهشان را به بقیه دانش آموزان مدارسمان نیز معرف کنیم و از اینطور حرف ها. در پایان نیز دو تن از ورودی های امسال رشته فیزیک دانشگاه وسیله ای ساخته بودند و آن را به نمایش گذاشتند. وسیله هم در مورد این مسئله بود که اگر از روی زمین با گلوله ای جسمی را که روی درختی است نشانه بگیریم و گلوله را به سمت آن پرتاب کنیم و همزمان با پرتاب گلوله جسم روی درخت هم بدون سرعت اولیه حرکت سقوط آزاد خود را شروع کند، گلوله حتماً به جسم مورد نظر برخورد میکند؛ که اثباتِ تئوریش بسیار ساده می باشد. خلاصه بعد از چند پرتاب ناموفق که به دلیل نشانه گیری بد و رها نشدن جسم بود، گلوله در کمال زیبایی به پرواز درآمد و به جسم برخورد کرد.

یکشنبه 19 آذر 1393، ساعت 16:19، یزد، خانه خودمان:

حدود ساعت 18 که همایش تمام شد، همراه عموی علی که دنبالمان آمده بود از طریق اتوبوس های درون شهری اصفهان (همون "خط" خودمون) به سمت خانه مادربزرگ علی حرکت کردیم. حدود یک ساعتی در راه بودیم. در این زمان شعری را که در مجله فیزیک دانشگاه اصفهان نوشته شده بود خواندم. شعر زیبایی بود و مراحل طی کردن دوره لیسانس در دانشگاه صنعتی اصفهان را توضیح میداد! چون من فردای روز همایش (جمعه) ساعت 2 بعد از ظهر المپیاد بسیج داشتم، قرار بود همان شب راه بیفتیم اما به دلایلی نشد و من تقریباً قید این مرحله بسیج را زده بودم. شب در خانه مادربزرگ علی بقیه همه ساعت 9 شب خوابیده بودند. فقط من و علی بیدار بودیم و تا ساعت 12 شب هم در مورد مسائل فیزیکی-فلسفی-دینی-اجتماعی-فرهنگی مباحثه میکردیم. نظرمان تا حدودی با هم تفاوت داشت. بر طبق حدیث پیامبر (ص) فکر کنم آن شب به اندازه 210 سال عبادت کردیم! به رخت خواب هم که رفتیم حدود نیم ساعتی در باب تکنولوژی روز صحبت کردیم!

صبح ساعت 9 بیدار شدم! علی هنوز خواب بود. مدتی بعد از من بیدار شد و با هم اصطلاحاً صبحانه را بر بدن زدیم. در کمال ناباوریِ من مشکلمان حل شد و حدود ساعت 10 و نیم به سمت یزد حرکت کردیم. همانطور که اشاره کردم المپیاد بسیج ساعت 2 بعد از ظهر بود و من دقیقاً ساعت 13:25 دقیقه وارد خانه مان شدم. بعد از خوردن ناهار دیگر خیالم راحت شد که به آزمون میرسم...

 

 

از سمتِ چپِ خودمون: من، علی + کمی لرزش دست!

 

 

از سمتِ چپِ خودتون: علی، من + تعجب علی!

پرتاب موشک آبی...

آهنگ آتشی...

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۲۳
امید ظریفی

نظرات  (۱)

تو عکس دومی دکمه‌ی بالای لباستو چرا بستی؟
+امیر گوهرشادی
+تا ساعت 12 شب هم در مورد مسائل فیزیکی-فلسفی-دینی-اجتماعی-فرهنگی مباحثه میکردیم [...] به رخت خواب هم که رفتیم حدود نیم ساعتی در باب تکنولوژی روز صحبت کردیم!
کلن علاقه‌ای نداری که درباره‌ی کامپیوتر صحبت کنی؟
بعضیا خودشونو به خاطر یه آزمون الکی به خاک و خون می کشن :)
پاسخ:
توی عکس اولی هم بستم.
من تقریبن نه ولی علی در حد اعلی!
اگه بعضیا خودشونو به خاک و خون میکشیدن، فقط نیم ساعت قبل از شروع آزمون نمیرسیدن یزد...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">